بریده‌ای از کتاب نگذار به بادبادک ها شلیک کنند اثر فریده چیچک اوغلو

مهدیه

مهدیه

4 روز پیش

بریدۀ کتاب

صفحۀ 92

یادت می‌آید یک بار که من و تو هیزم برده بودیم، توی سینهٔ من چیزی تکان‌تکان می‌خورد و من ترسیدم و خیال کردم قابلمه‌ها دارند جرینگ‌جرینگ به هم می‌خورند؟ تو به من خندیدی و گفتی این قلب توست که دارد می‌زند. حالا دیگر این را می‌دانم. هفتهٔ قبل که با نِوین هیزم جمع می‌کردیم، پرسیدم: «قلب تو هم می‌زند؟» نِوین گفت: «قلب همه می‌زند، اما قلب بعضی‌ها روشن است و قلب بعضی‌ها تاریک.» اینجی، چطور می‌شود از بیرون فهمید که قلب کی روشن است و قلب کی تاریک؟ این را از نِوین هم پرسیدم. گفت: «این یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست.»

یادت می‌آید یک بار که من و تو هیزم برده بودیم، توی سینهٔ من چیزی تکان‌تکان می‌خورد و من ترسیدم و خیال کردم قابلمه‌ها دارند جرینگ‌جرینگ به هم می‌خورند؟ تو به من خندیدی و گفتی این قلب توست که دارد می‌زند. حالا دیگر این را می‌دانم. هفتهٔ قبل که با نِوین هیزم جمع می‌کردیم، پرسیدم: «قلب تو هم می‌زند؟» نِوین گفت: «قلب همه می‌زند، اما قلب بعضی‌ها روشن است و قلب بعضی‌ها تاریک.» اینجی، چطور می‌شود از بیرون فهمید که قلب کی روشن است و قلب کی تاریک؟ این را از نِوین هم پرسیدم. گفت: «این یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست.»

11

3

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.