بریدهای از کتاب جاده کالیفرنیا ؛ سفرنامه لبنان با طعم طوفان الاقصی اثر محمدعلی جعفری
1404/5/28
صفحۀ 266
سال 2000 که لبنان آزاد شد، رفتم لب مرز. خانوادهم تو روستای مرزی زندگی میکردند... خالهم رو دیدم. شبیه مادرم بود. مو نمیزد. برای همین، شناختمش. اون من رو نمیشناخت. میگفت با من شوخی نکن. نام پدر و مادرم رو بردم تا باور کنه. رفت بقه رو خبر کرد. عمه و عمو و خالهها رو. همه اومدن. همدیگه رو بغل میکردیم و ضجه میزدیم. از شوق دیدار، حواسمون نبود اینجا سیمخاردار کشیده. تمام بدنم زخمی شده بود و ازم خون میریخت.
سال 2000 که لبنان آزاد شد، رفتم لب مرز. خانوادهم تو روستای مرزی زندگی میکردند... خالهم رو دیدم. شبیه مادرم بود. مو نمیزد. برای همین، شناختمش. اون من رو نمیشناخت. میگفت با من شوخی نکن. نام پدر و مادرم رو بردم تا باور کنه. رفت بقه رو خبر کرد. عمه و عمو و خالهها رو. همه اومدن. همدیگه رو بغل میکردیم و ضجه میزدیم. از شوق دیدار، حواسمون نبود اینجا سیمخاردار کشیده. تمام بدنم زخمی شده بود و ازم خون میریخت.
محمدمهدی حیدری
1404/5/28
0