بریده‌ای از کتاب گامبی سرباز اثر راب ج. هیز

بریدۀ کتاب

صفحۀ 91

یو با پافشاری گفت: من چیزیم نمیشه بیشتر سعی داشت خودش را قانع کند تا الهه را. «هیچ کس نمیدونه من هنر جنگم.... هنر جنگ بوده م.» اخم ناتسکو از هم باز شد دستش را دراز کرد و دست یو را نوازش کرد. «هنوز هم هستی. اینکه نقابت رو از دست دادی دلیل نمیشه قهرمان هم باهاش از دست رفته باشه.»

یو با پافشاری گفت: من چیزیم نمیشه بیشتر سعی داشت خودش را قانع کند تا الهه را. «هیچ کس نمیدونه من هنر جنگم.... هنر جنگ بوده م.» اخم ناتسکو از هم باز شد دستش را دراز کرد و دست یو را نوازش کرد. «هنوز هم هستی. اینکه نقابت رو از دست دادی دلیل نمیشه قهرمان هم باهاش از دست رفته باشه.»

262

19

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.