بریدهای از کتاب شاید بهتره با یکی حرف بزنی: روایت های یک روان درمانگر اثر لوری گاتلیب
1402/10/9
صفحۀ 183
یاد یه کارتون معروف افتادم. یه زندانیه که میله ها رو گرفته و تکون تکون میده، ناامیدانه زور میزنه که بره بیرون ولی سمت راست و سمت چپش هردو بازه، بی هیچ میله ای. تنها کاری که زندانیه باید بکنه اینه که چند قدم بره اون ور. ولی همچنان مثل دیوونه ها میله ها رو گرفته و تکون میده. حکایت خیلی از ماهاست. ما احساس میکنیم که گیر کردیم، که افتادیم توی سلول انفرادی هیجاناتمون، ولی یه راه خروج هست، به شرطی که بخوایم ببینیمش.
یاد یه کارتون معروف افتادم. یه زندانیه که میله ها رو گرفته و تکون تکون میده، ناامیدانه زور میزنه که بره بیرون ولی سمت راست و سمت چپش هردو بازه، بی هیچ میله ای. تنها کاری که زندانیه باید بکنه اینه که چند قدم بره اون ور. ولی همچنان مثل دیوونه ها میله ها رو گرفته و تکون میده. حکایت خیلی از ماهاست. ما احساس میکنیم که گیر کردیم، که افتادیم توی سلول انفرادی هیجاناتمون، ولی یه راه خروج هست، به شرطی که بخوایم ببینیمش.
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.