بریدهای از کتاب ایوب اثر یوزف روت
1403/11/8
صفحۀ 160
مندل سینگر بیشک برگزیده شده بود. چون گواهی رقتانگیز بر سنگدلیِ یهوه، وسطِ دیگرانی میزیست که روزهایِ طاقتفرسایشان را هیچ وحشتی بر هم نمیزد. مثلِ آنها روزگار گذرانده بود، عدۀ اندکی او را محترم شمرده بودند و برخی بالکل متوجهِ او نشده بودند. روزی بهطرزِ هولناکی انگشتنما شد. کسی نمانده بود که او را نشناسد. در طولِ روز، بیشترِ وقتش را در کوچه میگذراند. پنداری اینهم جزوِ عذابش بود که فقط از مصیبتش رنج نکشد، بلکه مایۀ عبرتِ دیگران هم باشد و نشانِ رنج را چون درفشی بر دوش بکشد.
مندل سینگر بیشک برگزیده شده بود. چون گواهی رقتانگیز بر سنگدلیِ یهوه، وسطِ دیگرانی میزیست که روزهایِ طاقتفرسایشان را هیچ وحشتی بر هم نمیزد. مثلِ آنها روزگار گذرانده بود، عدۀ اندکی او را محترم شمرده بودند و برخی بالکل متوجهِ او نشده بودند. روزی بهطرزِ هولناکی انگشتنما شد. کسی نمانده بود که او را نشناسد. در طولِ روز، بیشترِ وقتش را در کوچه میگذراند. پنداری اینهم جزوِ عذابش بود که فقط از مصیبتش رنج نکشد، بلکه مایۀ عبرتِ دیگران هم باشد و نشانِ رنج را چون درفشی بر دوش بکشد.
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.