بریده‌ای از کتاب گزیده شعر مفتون امینی اثر یدالله مفتون امینی

بریدۀ کتاب

صفحۀ 74

آفتاب،سخنی نداشت آفتابگردان ها نیز خاموش بودند میانِ راه بادِ ناپیدا باهمه می گفت وتنها از درخت می شنید ورود آشکار جز در نشیبِ شتاب،آوایی نمی پراکند به خانه که آمدم کلمه زردی بر نوک زبانِ برگی می گفت: آب دادنِ گل یادت رفته است

آفتاب،سخنی نداشت آفتابگردان ها نیز خاموش بودند میانِ راه بادِ ناپیدا باهمه می گفت وتنها از درخت می شنید ورود آشکار جز در نشیبِ شتاب،آوایی نمی پراکند به خانه که آمدم کلمه زردی بر نوک زبانِ برگی می گفت: آب دادنِ گل یادت رفته است

13

3

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.