بریدهای از کتاب بادام اثر وون پیونگ سون
1403/2/25
صفحۀ 11
آن روز شش نفر کشته شدند و یک نفر مجروح شد. اول مامان و مامانبزرگ. بعد یک دانشجو که دویده بود جلوی مرد را بگیرد. سپس دو مرد پنجاه و خردهای ساله که در صف اول رژهی ارتش رستگاری ایستاده بودند و به دنبال آنها یک افسر پلیس. و در آخر خود مرد. او تصمیم گرفته بود آخرین قربانی قتل عام جنونآمیزش باشد. پس به سینهی خود چاقو زد و مانند دیگر قربانیان، پیش از رسیدن آمبولانس جان داد. من همهی اتفاقات را در مقابلم تماشا کردم. آنجا ایستادم عاری از احساس، مثل همیشه. من برای خودم رسمی دارم که امیدوارم برای نویسنده شدن کمکم کند. یکی از چالشهای اصلیام این است که نمیدانم چطور شروع کنم؛ بنابراین پاراگراف آغازین هر کتابی که میخوانم را مینویسم تا مجموعهای داشته باشم از شروعها.
آن روز شش نفر کشته شدند و یک نفر مجروح شد. اول مامان و مامانبزرگ. بعد یک دانشجو که دویده بود جلوی مرد را بگیرد. سپس دو مرد پنجاه و خردهای ساله که در صف اول رژهی ارتش رستگاری ایستاده بودند و به دنبال آنها یک افسر پلیس. و در آخر خود مرد. او تصمیم گرفته بود آخرین قربانی قتل عام جنونآمیزش باشد. پس به سینهی خود چاقو زد و مانند دیگر قربانیان، پیش از رسیدن آمبولانس جان داد. من همهی اتفاقات را در مقابلم تماشا کردم. آنجا ایستادم عاری از احساس، مثل همیشه. من برای خودم رسمی دارم که امیدوارم برای نویسنده شدن کمکم کند. یکی از چالشهای اصلیام این است که نمیدانم چطور شروع کنم؛ بنابراین پاراگراف آغازین هر کتابی که میخوانم را مینویسم تا مجموعهای داشته باشم از شروعها.
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.