بریدهای از کتاب داستان سیستان: 10 روز با ره بر اثر رضا امیرخانی
1404/1/1
صفحۀ 300
میخواهم دست ره بر را ببوسم. اما او عصایش را به دست محافظ می دهد و دو بال عبایش را باز میکند و مرا در آغوش میگیرد. بله آقای امیرخانی میدیدم تان این روزها دیشب هم منزل شهدا آن عقب نشسته بودید. در سایه ی عبایش پنهان شده ام و در آغوشش گرفته ام. خدای بزرگ وه که چه قدر ره بر نحیف است... و اجسادهم نحیفه و حاجاتهم خفیفه و انفسهم عفیفه (خطبه ی همام امیرالمؤمنین ) [خطبه توصیف مومنین]
میخواهم دست ره بر را ببوسم. اما او عصایش را به دست محافظ می دهد و دو بال عبایش را باز میکند و مرا در آغوش میگیرد. بله آقای امیرخانی میدیدم تان این روزها دیشب هم منزل شهدا آن عقب نشسته بودید. در سایه ی عبایش پنهان شده ام و در آغوشش گرفته ام. خدای بزرگ وه که چه قدر ره بر نحیف است... و اجسادهم نحیفه و حاجاتهم خفیفه و انفسهم عفیفه (خطبه ی همام امیرالمؤمنین ) [خطبه توصیف مومنین]
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.