فاطمه ایزدپناه

فاطمه ایزدپناه

@picirl19

9 دنبال شده

12 دنبال کننده

                جوهری.
              
https://eitaa.com/our_daily_notes

یادداشت‌ها

        کتاب "پرواز اسب سفید" برای مخاطب نوجوان نوشته شده است و شاید دیدگاه خود نوجوانان درباره آن، بهترین نقد برایش باشد، اما به عنوان یک معلم که با نوجوان‌ها سروکار دارد و خودش هم روزگاری نوجوان بوده است، دوست داشتم چند سطری راجع به آن بنویسم. 
پرداختن به درونمایه ارتکاب قتل ناخواسته پدر و تبعاتش بر اعضای خانواده، از زاویه دید دختر نوجوانی که تک فرزند است و به جز پدرو مادرش پشتیبان نزدیک دیگری ندارد موضوع بکری است که کمتر رمان نوجوان ایرانی سراغ آن رفته است. به خصوص که مادر برخلاف همنوعانش در کتاب های مشابه نقش منفعلی ندارد و با تمام توان و حتی بیشتر، دنبال گرفتن رضایت خانواده شاکی و سروسامان دادن اوضاع است. کشش و تعلیق خوبی که در نیمه اول داستان وجود دارد و همچنین توصیفات دقیق راوی از حال و‌هوا و رویاهایش هم به خوبی احساساتش را به مخاطب منتقل می‌کند. تقریبا می‌شود گفت همه چیز در داستان در سرجایش قرار دارد تا جایی‌که اتفاقات روستا شروع می‌شوند.
با وجود اینکه شخصیت لیلا و بیماری‌اش خیلی خوب و باورپذیر از کار درآمده و مخاطب را با خود درگیر می‌کند، آشنایی گلبرگ با آقا معلم، پیرمرد با تجربه‌ای که نقش مهمی در انتقال مفاهیم و پیشبرد داستان دارد، خیلی سریع و بدون مقدمه رخ می‌دهد. شخصیت پردازی آقا معلم خیلی قوی نیست و تقریبا هیچ اطلاعاتی از گذشته‌اش جز اینکه معلم روستا بوده به مخاطب داده نمی‌شود. گذشته‌ای که می‌تواند سرشار از خاطرات تلخ و شیرین باشد تا پیام‌های اخلاقی را که بعدتر در قالب حکایت و داستان تعریف می‌کند، برای مخاطب باورپذیرتر کند. همچنین لحن آقا معلم برخلاف مادربزرگ، هیچ تفاوتی با بقیه شخصیت‌ها ندارد و اگر اسمش پشت دیالوگ‌ها نباشد مخاطب نمی‌تواند حدس بزند که گفته‌ها مال چه کسی است. روایت برخی شخصیت‌ها مثل مش اسد و پسرش، تا حد زیادی غیر قابل باور و شعاری به نظر می‌رسد که تاثیری در پیشبرد داستان ندارد و گویی تنها برای پررنگ کردن مفهوم امید و انتظار که پیام اصلی داستان است، به کار گرفته شده است.
با همه اینها اگر "پرواز اسب سفید" تنها روایت
دختر نوجوانی بود که پدرش در آستانه اعدام است و می‌کوشد تا آخرین لحظه تمام تلاشش را به کار بگیرد و امیدش را از دست ندهد، کتاب خیلی خوب و نوآوری بود که حتما خواندنش را به نوجوان‌های اطرافم توصیه می‌کردم. اما نقد اصلی بر سخنان آقا معلم در اواخر کتاب است. پرداختن به مفهوم ظهور و منجی بدون شک بسیار مهم و ارزشمند است و استفاده نویسنده از داستانی که امید در آن حرف اول را می‌زند برای بستر این پیام، هوشمندی او را می‌رساند اما از دیدگاه من پیام داستان و خود داستان باید مانند تار و پود یک پارچه در هم تنیده شده باشند تا پیام به ملایم‌ترین شکل ممکن به مخاطب منتقل شود، به ویژه مخاطب نوجوان که شاخک‌هایش تیز است و مستقیم گویی را به ندرت می‌پذیرد. اما در اینجا مفهوم امیدواری برای ظهور منجی تا حد زیادی از داستان بیرون زده و بدون آنکه زمینه متناسبی برایش آماده شود، خیلی باعجله و ناگهانی در داستان آورده شده است. درست مثل دعوت یک مهمان خیلی ویژه به یک برنامه تلویزیونی پرمخاطب در دقایق آخر و همین از تأثیرگذاری مفهوم به شدت کاسته است.
با این حال در بازار آشفته و گاه سفارشی کتب مذهبی و دینی که کمبود روایت و داستان در آن به چشم می‌خورد، پرواز اسب سفید اثر ارزشمندی است که خواندنش حتما خالی از لطف نیست!
      

4

        کتابخوارها یا به اصطلاح رایج کرم کتاب‌ها، وقتی کتابی را خیلی دوست داشته باشند، رفتار خاصی برای خواندنش از خودشان نشان می‌دهند. با یک مثال اگر بخواهم توضیح بدهم باید از علاقه خودم بگویم. من از عنفوان کودکی، جزو عشاق سینه‌ چاک لواشک‌ بوده و هستم. برای همین موقع خوردنش با صرفه‌جویی تمام گوشه کوچکی را انتخاب می‌کردم و برای مدت طولانی همان تکه را با تمام سلول‌های چشایی زبانم مزه می‌کردم تا مطمئن شوم طعمش در دهانم ته‌نشین شده است و بعد سراغ تکه بعدی می‌رفتم. هیچ‌ وقت لواشک‌‌ها یا خوراکی‌های خوشمزه ام را زود نمی‌خوردم. هرچقدر زمان مزه‌ کردنش طولانی‌تر می‌شد، لذت بیشتری از خوردنشان می‌بردم. به عنوان یک کرم کتاب، ماجرای من و کتاب‌هایی که دوستشان دارمم هم همین است. اولین کتابی که از آقای هارو خواندم، کافکا در کرانه بود. درست مثل یک لواشک انار ضخیم که مزه‌اش تازگی دارد، هر بار کمی از کتاب را در مغزم مزه مزه می‌کردم و تا لذتش را با تمام سلول‌ها نمی‌چشیدم، قورتش نمی‌دادم.‌ دومی یک داستان کوتاه بود، ولی از همان اصول جادویی آقای نویسنده پیروی می‌کرد و بعد به تاریخچه پرنده کوکی رسیدم، کتابی که شاید بیشتر از آثار دیگر آقای هارو، بر ژاپنی بودن او و تاریخچه کشورش تاکید دارد، ولی این چیزی از جادویی بودنش کم نمی‌کند. شخصیت‌های "تاریخچه پرنده کوکی" شبیه آدم‌های معمولی روزمره‌اند، ولی با تفاوت‌های جزئی که آنها را مستعد قرارگرفتن در مسیر اتفاقات عجیب و برخورد با آدم‌های خارق‌العاده می‌کند. اگر طرفدار انیمه‌های ژاپنی باشید، حتما گربه‌ها و خرگوش‌های سخنگو، ارواح سرگردان و آدم‌هایی که هر وقت بخواهند به حیوان تبدیل می‌شوند را می‌شناسید. قوانینی جادویی در دنیای عجیب و درهم انیمه‌ها وجود دارد که گویا اساس رئالیسم جادویی نوشته‌های اقای موراکامی را هم تشکیل می‌دهد. آدم‌هایی که مسخ می‌شوند، با واسطه یا به تنهایی در زمان سفر می‌کنند و اتفاقاتی که در عین حقیقی بودن، واقعی نیستند. این‌ها چیزهایی است که احتمالا فقط در آثار ژاپنی پیدا می‌کنید و البته که آقای هارو هم یک نویسنده قهار ژاپنی است.
هاروکی موراکامی هیچ وقت در نوشتن درگیر پوسته سفت توصیف و تشبیه اضافی نمی‌شود. با کلمات اضافی کتابش را قطور نمی‌کند و مستقیم به سراغ هسته داستان می‌رود و آن را می‌شکافد. برای همین خواندن کتاب‌های آقای هارو به خوشمزگی خوردن یک مغز گردوی تازه است.البته نمی‌شود از اخلاق خاص آقای نویسنده در نوشتن نگفت. آقای هارو عادت دارد زیاد از تعبیرات نزدیک به خط قرمز یا حتی خود قرمز در نوشته‌هایش استفاده کند که در فرهنگ جهانی موضوع عجیبی نیست، اما اغلب کار را برای مترجمان و ناشران ایرانی سخت می‌کند. برای همین شاید ناگهان در کتاب به سرانجام کسی اشاره شود که پیش از این حتی یکبار هم اسمش را نشنیده بودید و این مواجهه را با نثری که به خودی خود ناپیوسته و پر از اتفاقات غیر خطی است دشوارتر می‌کند، اما نه آنقدر که مجبور شوید کتاب را ببندید و قیدش را بزنید. بالاخره کتاب آقای هاروی شگفت‌انگیز است دیگر، مگر نه؟
      

20

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

بریده‌های کتاب

این کاربر هنوز بریده کتابی ننوشته است.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.