معرفی کتاب ریچارد سوم (پادشاه خون آشام) اثر ویلیام شکسپیر مترجم امیرعباس حیدری

ریچارد سوم (پادشاه خون آشام)

ریچارد سوم (پادشاه خون آشام)

ویلیام شکسپیر و 1 نفر دیگر
4.5
18 نفر |
5 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

3

خوانده‌ام

32

خواهم خواند

22

شابک
9648854602
تعداد صفحات
144
تاریخ انتشار
1387/7/20

توضیحات

        نمایش نامه حاضر که داستانی است تاریخی مبنی بر سابقه جنگ های داخلی انگلستان، بین دو خاندان یورک ولانکاستر، در پنج پرده، به نگارش درآمده است. خاندان "لانکاستر" که "ریچارد" از آن دودمان است غالب و برادر ارشدش، شاه می شود. اینک شاه در بستر مرگ و ریچارد سوم در حال توطئه چینی است تا بر مدعیان سلطنت، مسلط گشته و به هر قیمتی آن را غصب کند. او برای رسیدن به این هدف برادر دیگر را نیز از پا درآورد و آن هنگام که درمی یابد شاه درگذشته، با عنوان نایب السلطنه تاج گذاری کرده و هردو پسر شاه پیشین را از پای درمی آورد تا هیچ مدعی دیگری باقی نماند. بی رحمی و خون آشامی وی تا جایی است که تمامی بزرگان از گردش پراکنده شده و پیرامون "ریچموند"، تنها بازمانده خاندان یورک، گرد آمده و با قدرتمند ساختن وی، او را در شورش علیه ریچارد یاری می کنند. جنگ سختی بین ریچارد و ریچموند درگرفته و سرانجام شاه غاصب از پای درآمده و ریچموند با ازدواج با دختر شاه در گذشته بین دو خاندان در حال جنگ، صلح برقرار کرده و حکومت را به دست می گیرد.
      

یادداشت‌ها

          به نام او

به قولِ ملک الشعرای بهار:
براین چکامه آفرین کند کسی
که پارسی شناسد و بهایِ او

حال باید اندکی در این سروده‌ی بلند مرتبه‌ی بهار دست بُرد و گفت براین ترجمه آفرین کند کسی...
مَخلَص کلام، این که ترجمه‌یِ استاد عبدالله کوثری از ریچارد سوم ویلیام شکسپیر حرف ندارد. به جرات می‌توان گفت که این ترجمه به خوبی عظمت شکسپیر را به مخاطبان پارسی‌زبان منتقل کرده است. خدا کند که کوثری کارهای دیگر این نویسنده بزرگ را هم در دستور کار خود قرار دهد.
قسمتی از این شاهکار ادبی:
.
《ریچارد: ... سوگند می‌خورم.
ملکه الیزابت: به هیچ سوگند می‌خوری، چرا که این سوگند نیست:
آن جورج که تو می‌گویی بی‌حرمت شده است
و منزلت قدسی‌اش فروریخته
نشان زانوبندت به ننگ آلوده است و فضیلت شهسواری به سودا رفته
و آن تاج غصب شده از شکوه شاهانه بی‌بهره مانده است.
اگر قرار است به چیزی سوگند بخوری که مردمان باورش کنند باری، به چیزی سوگند بخور که از ستم تو در امان مانده است.
ریچارد: پس قسم به خودم...
ملکه الیزابت: تو حرمت خویش را شکسته‌ای
ریچارد: باری، قسم، به دنیا...
ملکه الیزابت: که آکنده از ستم توست.
ریچارد: به مرگ پدرم...
ملکه الیزابت: که زندگانی تو ننگین‌اش کرد.
ریچارد: پس به خدایی که در آسمان است.
ملکه الیزابت: جفایی که در حق خدا کردی از همه بیشتر است.》
        

0

           یک بازه‌ی زمانی دو ماهه را با این کتاب زندگی کردم تقریبا سه بار کامل خوندمش و بارها بهش رجوع کردم. خوشبختانه بار اول برای انجام پروژه‌ی دراماتورژی گذرم به این نمایشنامه افتاد. 
نوشتن درباره‌ی این اثر و در کل شکسپیر سخته هر شخصی دیدگاه و برآورد خودش را از شکسپیر داره.
برای من ریچارد و شخصیت ریچارد تناقض های بسیاری داشت؛ گاهی رگه‌هایی از ظنز گاهی حتی مذهب هم در این شخصیت دیده میشد.
اجراهای زیادی از این اثر بر روی صحنه اومده اما اجرا و تصوری که در ذهن من بود برای من قابل قبول تر بود و در کل همیشه تصویر ذهنی ما از کتاب برای خودمون زیباتر هست. اما تلاش بازیگران برای فرو رفتن در نقش و تیپ سازی مخصوصا نشان دادن نقص بدنی ریچارد جالب و قابل توجه هست.
شخصیت ریچارد حتی یک جاهل و به دنبال قدرت نیست شخصیت او حتی قابل شمارش نیست او برای رسیدن به راس قدرت تمام خانواده و حتی دوستانش را قربانی میکند و در اخر هم خود قربانی قدرتی که به دست آورده میشه.
        

19

          «ریچارد سوم» اولین نمایشنامهٔ تاریخی‌ای بود که از شکسیپر می‌خواندم و راستش به‌اندازهٔ تراژدی‌ها نتوانستم باهاش ارتباط برقرار کنم شاید چون به تاریخ سلطنت در انگلستان مسلط نیستم و آن‌قدر کاراکترها زیاد بودند و متن خود نمایشنامه هم طولانی که متمرکز بودن روی متن و روابط کاراکترها کمی سخت بود. برای همین بیشتر روی شخصیت خود ریچارد تمرکز کردم و سعی کردم بیشتر بشناسمش و عمیق‌تر به روندی که در نمایشنامه از ابتدا تا پایان طی کرد توجه کنم. از میان شخصیت‌های شروری که تا اینجا در نمایشنامه‌های شکسپیر به آن‌ها برخوردم، ریچارد برایم غریب‌ترین بود چون هم به‌نظرم بسیار بد و پست و شرور است، هم ترحم‌برانگیز و بی‌نهایت دلم برایش می‌سوزد. شایلاک در «تاجر ونیزی» به‌خاطر دینش مورد تبعیض قرار گرفته و حالا دست به کارهایی نه چندان درست می‌زند. مکبث در طول نمایشنامه در سیر سقوط اخلاقی قرار می‌گیرد. یاگو در «اتللو» سایکوپات بود و شر را برای شر می‌خواست نه برای رسیدن به هدف عینی مشخصی. اما ریچارد، ریچارد شرور متفاوتی است و به دلایل متفاوتی هم دست به اعمال غیراخلاقی می‌زند. ریچارد زشت‌رو و گوژپشت است و به همین دلیل هرگز کسی واقعاً دوستش نداشته. حالا می‌خواهد انتقام بگیرد، از خودِ طبیعت انگار که اصلاً از ابتدا او را این‌طور به دنیا آورده است:

«من اما به بالا نه چنانم که در خور پایکوبی باشم

و به سیما نه آنکه در آینه مجیز خویش بگویم.

آری، من که نقشی ناخوش خورده‌ام

و از کّر و فّر عشق بهره‌ای نبرده‌ام

تا پیش‌پیش پریرویانِ عشوه‌گر بخرامم،

من که از بالایی به‌اندام بی‌نصیب مانده‌ام

و به اغوای این طبیعت ترفندباز

کژسان و ناتمام و پس‌رانده نابهنگام

نیم‌ساخته به این سرای سپنج فروافتاده‌ام،

من که چندان کژپای و نابهنجارم

که چون لنگ‌لنگان از کنار سگان بگذرم به عوعو می‌افتند،

باری، در این عیش و نوش صلح که نواسازی نی‌لبک‌ها را درخور است

خاطری چنان شاد ندارم که وقت به یاوه بگذرانم

و جز این‌ام کاری نیست که تماشاگر سایهٔ خود در آفتاب باشم

و در پیکر کژسان خود نظاره کنم.

پس، حال که سزاوار عاشقی نیستم

تا مجلس‌آرای این ایام خوش‌گویی باشم

برآنم که در شرارت داو تمام بگذارم

و از سرور عاطل این روزها بیزاری بجویم.»

به‌قول فرانسیس بیکن، افراد بی‌قواره معمولاً رفتاری بی‌قواره نیز با طبیعت دارند چون طبیعت را مقصر بی‌قواره بودن‌شان می‌دانند. آن‌ها می‌خواهند از طبیعت انتقام بگیرند تا هر طور شده از حس حقارت‌شان بکاهند و ریچارد برای رسیدن به مقاصدش چون نمی‌تواند بر جاذبهٔ ظاهری‌اش تکیه کند، دست به دامان زبان‌بازی و سفسطه‌ می‌شود. با کلمات است که افراد را اغوا می‌کند و وادارشان می‌کند تا مطابق با نقشه‌هایش پیش بروند. اما وقتی به پایان نزدیک می‌شویم، شبح تمام کسانی که کشته در کابوس‌ها گریبان‌گیرش می‌شوند و ذهنش رفته‌رفته آشفته‌تر می‌شود:

«آبدانه‌های سرد ترس بر پوست لرزانم افتاده

چی؟ آیا از خودم می‌ترسم؟ اینجا که کسی نیست.

ریچارد ریچارد را دوست دارد. یعنی که من من‌ام.

آیا قاتلی در اینجاست؟ نه. آری. من‌ام.

پس فرار کن، چی، از خودم؟ دلیل معقولی باید باشد

مبادا که انتقام بگیرم. چی؟ خودم از خودم؟»

دیگر شکست حتمی است و حالا حاضر است برای حفظ جانش کل پادشاهی‌اش را بدهد – همان پادشاهی که برای رسیدن بدان آن همه خون ریخته است و اسبی برای فرار دست‌و‌پا کند: «اسبی، اسبی، همه پادشاهی‌ام به اسبی!»

ریچارد ترحم‌برانگیز، وحشتناک، بیچاره و قابل‌درک است. ریچارد کاراکتر عجیبی است که دوستش ندارم اما بی‌نهایت و از ته قلبم دلم برایش می‌سوزد.
        

0