یادداشت ملیکا خوش‌نژاد

        این کتاب واقعاً یک داستان کودکانه‌ی ساده نیست. اولاً که یکی از جالب‌ترین و جادویی‌ترین کتاب‌های کودکی است که نوشته شده و هیچ‌کسی نیست که حتی اگر خود کتاب را نخوانده باشد نام پیتر پن یا تینکر بل و حتی کاپیتان هوک به گوشش نخورده باشد و همین به تنهایی کافی است تا عظمت و تأثیرگذاری این داستان کوتاه و جالب و جادویی را اثبات کند. اما محبوبیت و معروفیت یک اثر ممکن است به تنهایی ضامن بزرگی و اهمیتش نباشد. آنچه این اثر را از نظر من مهم می‌کند لایه‌لایه و نمادین بودنش است؛ اینکه به شیوه‌های مختلف تفسیرپذیر است و می‌تواند بسیار فراتر از یک داستان کودکانه‌ی ساده باشد. 

جی. ام. بری برای نوشتن این کتاب مثل هر نویسنده‌ی خوب دیگری پیش از هر چیز از رخدادهای زندگی خود و تجربه‌های زیسته‌اش بهره برده است. مثلاً مرگ برادر نوجوانش در کودکی و احساس سوگ عمیق مادرش پس از از دست دادن فرزند موردعلاقه‌اش باعث شده بود جیمز لباس‌های برادر بزرگترش را بپوشد تا لحظه‌ای مادرش دوباره حضور دیوید عزیزش را حس کند. یا اینکه مادربزرگش وقتی مادرش هشت ساله بوده فوت می‌کند و تمام وظایف نگه‌داری از خواهران و برادران و همچنین خانه‌داری بر عهده‌ی مادر کودکش می‌افتد و عملاً او در کودکی ناگهان تمام وظایف یک بزرگسال بر عهده‌اش قرار می‌گیرد و فرصت کودکی را از دست می‌دهد و به همین دلیل گویی ریشه‌ی آرزوی کودکی کردن یا اهمیت نقش مادر در داستان پیتر پن را می‌توانیم در سرگذشت تلخ مادر خود نویسنده جستجو کنیم. اما شاید مهم‌ترین مسئله‌ی زندگی نویسنده آشنایی‌اش با خانواده‌ی لوولن و فرزندانش بود که نام کاراکترهای کتاب را نیز از روی فرزندان آن‌ها که بعدها فرزندخوانده‌های خودش می‌شوند برداشته است. همه‌ی اینها را گفتم که بگویم این داستان لایه‌های معنای زیادی دارد و باید با دقت و از صمیم قلب خوانده شود تا تک‌تک این جزئیات را بتوانیم با تمام وجود درک کنیم.

اما خود داستان سرراست است؛ وندی، دختری در آستانه‌ی نوجوانی، با پیتر پن و پری بدجنس همراهش تینکر بل آشنا می‌شود و به همراه دو برادر کوچکش پدر و مادرشان را ترک می‌کنند و با آن دو به نورلند می‌روند؛ جایی که می‌توانند همیشه کودک بمانند و هرگز بزرگ نشنوند. اما نورلند یک سرزمین خیالی شاد و روشن نیست. در نورلند هم خطراتی در انتظارشان است و دشمن درجه‌ی یک پیتر یعنی کاپیتان هوک می‌تواند دردسرهای زیادی برایشان ایجاد کند. علاوه‌براین، ساکنان نورلند (پسران گمشده) که اتفاقاً همه پسرند، چون دخترها حواس‌جمع‌ترند و هرگز گم نمی‌شوند، همه به مادر نیاز دارند و وندی نقش مادری را برایشان ایفا می‌کند.
در نهایت اما وندی متوجه می‌شود که دلش می‌خواهد تمام مراحل زندگی را تجربه کند و بعد از دل‌تنگی بسیار زیاد برای والدینش، برادرانش را راضی می‌کند که به سرزمین خودشان برگردند و پس از بازگشت پدر و مادرش را متقاعد می‌کند تا تمام پسران گمشده را نیز به فرزندخواندگی قبول کنند. اما پیتر در این میان ترجیح می‌دهد تا ابد کودک بماند و به نورلندش برمی‌گردد.

این توضیح خلاصه‌ی داستان است که شاید همگی با آن آشنا باشیم. اما همان‌طور که گفتم داستان را می‌توان به‌صورت نمادین نیز تفسیر کرد.
جیمز بری این داستان را ابتدا به شکل نمایشنامه نوشته بود و بعد به شکل کتاب داستان درآوردش. وقتی می‌خواستند نمایشش را اجرا کنند همیشه تأکید داشت بازیگر پیتر پن باید دختر باشد و نقش کاپیتان هوک و پدر وندی را نیز یک نفر باید بازی کند و این نکات به‌نظر من در تفسیر نمادین‌مان می‌توانند تأثیرگذار باشند. 
من فکر می‌کنم این داستان درباره‌ی پذیرش فناپذیری و تناهی‌مان و در آغوش کشیدن تمام مراحل زندگی انسانی از کودکی تا پیری است و اینکه ما همیشه در تلاشیم تا تناهی خود را به دست فراموش بسپاریم و بر کودکی یا جوانی خود پافشاری کنیم. وندی و پیتر می‌خواهند کودک بمانند چون از بزرگ شدن می‌ترسند، کاپیتان هوک (که می‌تواند نمادی از سوپرایگو باشد) از تمساحی که تیک‌تیکش نماینده‌ی گذر زمان است وحشت‌زده می‌شود و هر جور شده می‌خواهد از دستش فرار کند. حتی مادر وندی هم پیتر پن را می‌شناسد و همین این دیدگاه را تقویت می‌کند که پیتر همان بخش اید ناهوشیار هرکسی می‌تواند باشد و او را به پیروی صرف از تمایلاتش سوق می‌دهد. به نظر می‌رسد ما در کودکی همیشه بیشتر پیروی تمایلات و غریزه‌ها و تکانه‌های آنی‌مان هستیم و هر چه بزرگتر می‌شویم است که با ظهور سوپرایگو هنجارهای بیرونی را یاد می‌گیریم و انسان سالم کسی است که ایگویش بتواند تعادلی نسبی میان اید و سوپرایگوش به وجود آورد. به‌ نظرم نویسنده می‌خواسته بازیگر پیتر را یک دختر بازی کند چون در این داستان پیتر ایدِ وندی است که یک دختر است و از طرفی اسمی پسرانه دارد چون همین پیتر می‌تواند ایدِ برادران وندی و پسران گمشده هم باشد. بنابراین پیتر یک شخص نیست، بخشی از هر انسان است؛ بخشی که ما را به کودکانه رفتار کردن و اصرار بر کودک ماندن (زندگی ابدی در نورلند) دعوت می‌کند. اما وندی قهرمان داستان متوجه می‌شود که رشد و شکوفایی‌اش در گرو پذیرش تمام مراحل زندگی انسانی است و بالاخره بزرگ می‌شود و حتی خودش هم مادر می‌شود.

بخش‌های سورئال داستان مثل سایه‌ی پیتر که لای پنجره‌ی اتاق وندی می‌ماند، پرستار بچه‌ها که یک سگ است و حتی خود کانسپت نورلند و پیتر و تینکر بل و سایر پری‌ها واقعاً بامزه و جالب‌اند و فکر می‌کنم برای اینکه بتوانیم از این کتاب بیشترین نهایت لذت را ببریم باید بدون هیچ پیش‌فرض منطقی سراغ خواندنش برویم و فقط در جهانش غرق شویم بدون اینکه لزوماً دنبال برقراری تطابق میان قوانین حاکم بر داستان و قوانین حاکم بر دنیای خودمان باشیم.
      
345

39

(0/1000)

نظرات

فاطیما

فاطیما

6 روز پیش

عالی بود❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥
عالی نوشتین
با این همه نماد ، واقعا مشتاقم بخونمش 👍
1

1

امیدوارم از خوندنش لذت ببرین. 🕊️ 

1