همهاش همین بود.لحظهای جرقهای از امید خودنمایی میکرد و لحظهای دیگر دریای ناامیدی طغیان سرمیداد و همهاش درد؛همهاش درد،همهاش ناامیدی،همهاش همان آش و همان کاسه.
وقتی تنها میماند،میل سوزانی وجودش را فرامیگرفت که کسی را صدا بزند اما از قبل میدانست که حضور دیگران حالش را از این هم بدتر میکند.