یادداشت violet sorrengail
3 روز پیش
میتونم همین الان بشینم و گریه کنم.😭🙏🏻 واقعاً نمیدونم قراره چطور دو یا سه سالِ پر از بیخبری رو تحمل کنم. فکر کردن به اینکه توی این فاصله چه بلایی سر شخصیتا میاد و نویسنده قراره چه کابوس یا معجزهی تازهای سر راهشون بذاره، مو به تنم سیخ میکنه. این مجموعه برای من چیزی فراتر از یه کتابه. انگار بخشی از زندگی روزمرهم شده:)) خیلی از مجموعهها اینطوریان که جلد اول میترکونه و همهچی عالیه، و بعد کمکم افت میکنن، هیجانشون میخوابه و آدم و یه جورایی دلسرد میکنه. ولی این مجموعه دقیقاً برعکسه هر جلدش از قبلی محکمتر، عمیقتر و هیجانانگیزتر بوده. جلد سوم؟ به جرئت میگم یکی از نفسگیرترین تجربههای کتابخونی عمرم بود. هر فصلش برای من چندتا سکتهی ریز داشت. یه جاهایی انقدر غافلگیر شدم که چشمامو از روی صفحه کندم، نفس کشیدم، بعد دوباره برگشتم بخونم. صحنههای نبرد، خیانتها، کشف رازها، و البته مرگ … همهش مثل پتک خورد به روحم. ولی در عین حال، این همون چیزیه که باعث میشه عاشق این مجموعه باشم: واقعی بودنش. اینکه نویسنده نمیترسه شخصیتای مهم رو قربانی کنه، داستان رو به بیرحمانهترین شکل پیش ببره، و ما رو مجبور کنه طعم اشک و خشم و امید رو همزمان بچشیم. برای همین نمیتونم بینظیر بودنش رو درست توصیف کنم. فقط میتونم بگم این کتاب مثل یه طوفانه؛ طوفانی که هم ویران میکنه، هم پاک میکنه، هم دوباره میسازه. و من با تمام قلبم آمادهام دوباره وسط این طوفان قدم بذارم… حتی اگه مجبور باشم تا ۲۰۲۷منتظر بمونم:)))))
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.