یادداشت Saba

Saba

Saba

5 روز پیش

        بادبادک باز هم تموم شد...
اولش خیلی برای شروع کردن این کتاب نسبت بهش گارد داشتم 
مغزم میگفت سرش خسته میشم و ریدینگ اسلامپ میشم ولی قلبم میگفت قراره ازش خوشم‌بیاد
خب انگار قلبم این دفعه هم برنده شد
تمام مدت توی داستان دلم برای حسن میسوخت و از امیر بخاطر رفتار هاش عصبی بودم 
ولی وقتی به خودت بیای میفهمی که آدم هایی که توی زندگیمون باهاشون رو به رو میشیم یا حتی خودمون نمیتونیم به با معرفتی حسن باشیم
شایدم بشه 
واقعیتش نمیدونم 
ولی میدونم همه ما توی زندگی‌مون یک روزی و یک جایی امیر بودیم 
ترسیدیم و جلو نرفتیم و بخاطر همون تا سال های سال عذاب وجدانش گردنمون میمونه 
اما اینکه در آخر مثل امیر بتونیم یک جوری جبران کنیم 
بنظرم پیشرفت بزرگیه 
شاید کاری که امیر برای سهراب کرد خیلی کوچیکتر از کار های بدی بود که با حسن انجام داد 
ولی بازم مهم این بود که انجامش داد 
کاری که خیلی از ما ها انجامش نمیدیم 
بخوام حرفم رو خلاصه کنم توی کل کتاب از شدت با معرفتی حسن تو شوک بودم حتی بعد از سال ها بازم امیر و فراموش نکرد احتمالا کار هایی هم که امیر باهاش کرده بود رو هم فراموش نکرده بود ولی بخشیده بود 
دوست دارم توی زندگیم مثل حسن باشم همونقدر با معرفت و مهربون
ولی بعضی اوقات مثل امیر می ترسم ولی بازم تلاشم رو میکنم که مثل حسن باشم 
درسته پایان خوبی برای خیلی از اشخاص توی داستان وجود نداشت ولی بازهم افرادی بودند که با تمام سختی های زندگی بلاخره یک روز به خوشبختی رسیدن 
در کل خیلی کتاب خوبی بود نیم ستاره هم کم کردم بخاطر اینکه نشری که من کتاب رو ازش خوندم فرق داشت و ترجمه ش بعضی جاها خوب نبود 
وگرنه خود کتاب ۵ ستاره رو میگیره 

      
11

3

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.