یادداشت فاطمه ترکاشوند
1404/4/17
دو تا رب گوجه داشتیم، یکی اش را گذاشتم. از دو تا مایع ظرفشویی هم یکی اش را جدا کردم یک مقدار هم کنسرو و چای و قند. تازه یادم افتاد از طرف پادگان یک کیسه ده کیلویی برنج هم داده بودند و چون مادرم تازه یک کیسه برنج به ما داده بود، صبح که مرتضی داشت وسیله ها را میبرد گفتم این کیسه برنجی رو که مادرم آورده خودمون میخوریم این یکی رو که از پادگان دادن تو ببر.» ۱۳۲ چرا همونی رو که مادرت آورده نبرم؟ «آخه از قبل از این مدل برنج استفاده کردیم. عطر و طعم خوبی داره. نمی دونم این برنجی که از پادگان دادن چه جوریه.» حالا که این کیسه برنج رو دوست داری، همین رو که مادرت آورده می برم.» برای چی؟ شاید برنجی رو که داخل این کیسه ست، نتونم خوب در بیارم.» شرط انفاق اینه که از چیزی بدیم که دوست داریم باید همونی رو ببخشیم که خودمون میخوریم حرف حق جواب نداشت خودم کمک کردم تا وسایل را همراه با کیسه برنج داخل کارتن چیدیم و مرتضی آن روز با دست پر به پادگان رفت به امید اینکه این بخشش ها گره از کار خودمان هم باز کند
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.