یادداشت مریم شفیق
23 ساعت پیش
از قبل؛ با بررسی شخصیت کافکا و سبک نوشتارش، احتمال میدادم که آثارش مورد پسندم نباشد و با خواندن این کتاب، اطمینان پیدا کردم. موضوع این نیست که حرف خوبی برای گفتن ندارد یا سبک نوشتارش قابل توجه نیست، مشکل سر نا امیدی و دلسردی بی اندازهایست که در صفحه، صفحهی آثارش موج میزند طوری که اواخر این کتاب دلم می خواست بر سر نویسنده فریاد بزنم : بلند شو و تکانی به خودت بده! نکتهی دیگری که آزارم می داد، حملهاش به جایگاه پدر بود! واقعاً هیچ والدینی هست که مشابه این اشکالات را نداشته و هیچ فرزندی هست که از این بابت آسیب ندیده باشد؟ ولی این موضوع چیزی را عوض نمی کند چون والدین کماکان تمام تلاششان را برای فرزندشان می کنند و فرزند هم به هرحال از بعضی جهات آسیب می بیند و از بعضی جهات، رشد می کند. این موضوع به اندازهی نوشتن نامهای به این تفصیل، جای شکایت ندارد چون والدین هم انسانند و دارای نقص! بعلاوه که کافکا در مطرح کردن برخی مسائل (بعضاً در نوجوانی) و حتی نوشتن خودِ این نامه، از چنان آزادی عملی برخوردار بوده که باورش برایم سخت است، پدرش عیناً همان هیولایی باشد که توصیف می کند در حدی که حتی یک نکتهی مثبت برای روش تربیت پدر، ذکر نکرده. در آسیب دیدن فرزند این پدر شکی نیست ولی آیا فرزند، خودش بعداً پدر نخواهد شد؟ آیا می تواند ادعا کند پدری بی نقص می شود یا هر خطایی که داشته باشد، صرفاً ناشی از تعلیم و تربیت غلط پدر خودش بوده و بس؟ پ ن : غم انگیز ترین قسمت کتاب برای من، یادداشت پایانی مترجم در مورد سرانجام اعضای خانوادهی کافکا بود و اینکه اکثر آن ها، حین جنگ جهانی دوم و در اردگاه های مرگ نازی ها کشته شدند.
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.