یادداشت Mobina
7 روز پیش
این داستان کوتاه لحن کنایهآمیزی داشت؛ انگار نویسنده میخواست تلنگری بزنه به جامعهای که جان انسان را پشت منافع تجاری و بوروکراتیک پنهان میکند. همزمان، به آن آدمهایی طعنه میزند که حتی وقتی در شکم یک تمساح گیر کردهاند، هنوز ادعا میکنند میتوانند جهان را هدایت کنند! نوعی خودبزرگبینی پوچ که به شکلی خندهدار، اما با درون مایه ای از حقیقتی تلخ که با کمی دقت میتوان دید ، به تصویر کشیده شده است. «آخر چطور میتوانم بپذیرم که قصد داری تا آخر عمرت ناهار نخوری؟ چه دغدغههای کوچکی داری، ای انسانِ غفلتکارِ بیبنیان! من با تو درباره نظریات مهمی حرف میزنم، آنوقت تو... بدان که من با همین ایدههای بزرگ که شبم را چون روز روشن کردهاند، سیر شدهام!» کسی که به جای ترس یا اعتراض، درگیر توهم اهمیت و داناییست. این جملهای که درباره این داستان دیدم شاید توصیف دقیقی از چیزی بود که داستایوفسکی سعی داشت بگه : «آیا وقتی بلعیده شدیم، توهم میزنیم که بهتر شدیم؟» و شاید جالب ترین بخش این بود که تنها تفاوتِ این آدم با بقیه، فقط این بود که یک تمساح او را بلعیده بود! همین، به او این توهم را داده بود که فیلسوفتر، عمیقتر، و مهمتر از قبل شده است. در کل خواندنش خالی از لطف نیست .
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.