یادداشت رها فتح الله پور

        "جزیره" نوشته‌ی دیوید آلموند، با تصویرگری دل‌نشین دیوید لیچفیلد، داستانی کوتاه و شاعرانه است که در بستر بادخیز و افسانه‌ای جزیره‌ی لیندیسفارن شکل می‌گیرد؛ جزیره‌ای واقعی در شمال انگلستان که مه، جزر و مد و افسانه‌های قدیسین، مرز میان واقعیت و خیال را در آن کم‌رنگ کرده‌اند. روایت در امتداد سکوت، طبیعت و خاطره حرکت می‌کند؛ لوئیز، نوجوانی که از زمان مرگ مادرش، هرسال با پدر خود به این جزیره بازمی‌گردد تا پیوندی ناپیدا را زنده نگاه دارد. سکوت پدر، عبوس بودنش، و خود جزیره-همه چیزی از یک گذشته‌ی ناپیدا در دل دارند.
در این سفر امسال، لوئیز با پسری غریبه روبه‌رو می‌شود؛ حسن، پناهنده‌ای سوری، آکروباتی خونسرد با قامتی آرام، که گویی جزیره او را فرامی‌خواند، نه آنکه او به آن آمده باشد. حضور او، مانند شیار باریکی از نور، روال بسته و تکراری روزهای پدر و دختر را می‌شکند. حسن همان‌قدر بی‌خانمان است که ریشه‌دار، همان‌قدر رازآلود که واقعی؛ و پیوندی که میان او و لوئیز شکل می‌گیرد، نه ناگهانی، بلکه تدریجی، عمیق و مبتنی بر سکوت‌ها و نگاه‌هایی‌ست که در میان بادهای جزیره جاری‌اند. داستان، آرام و در عین حال تأثیرگذار، مسائلی چون مهاجرت، تعلق، و هویت را بدون شعار یا نتیجه‌گیری بیان می‌کند. آلموند با نثری لطیف، طبیعت را همچون آینه‌ای از درون شخصیت‌ها تصویر می‌کند؛ جزیره موجودی زنده است که به احساسات پاسخ می‌دهد، نفس می‌کشد، خشم می‌گیرد یا آرامش می‌بخشد. درختان خم می‌شوند، افق گم می‌شود، و صخره‌ها چیزی را نجوا می‌کنند که از دهان آدم‌ها برنمی‌آید. حسن، در مقام «دیگری»، نماد بی‌خانمانی و در عین حال پیوند با خاک است؛ ریشه‌هایی دارد که دیده نمی‌شوند، و همین پدر لوئیز و پسران محلی را دچار سوءظن می‌کند. اما لوئیز در او چیزی می‌یابد که از دست داده بود: زبانی برای اندوه، راهی برای پیوند، و شاید امکانی برای رهایی. بوسه‌ی آن دو بر بلندی جزیره، در شبی پرستاره، لحظه‌ای‌ست از تلاقی افسون و شهود؛ جایی که نوجوانی و جهان، هویت و طبیعت، در توازن نادری قرار می‌گیرند. تصاویر سیاه و سفید لیچفیلد با آن‌حال لرزان، مه‌آلود و خیال‌گونه‌شان، نه فقط تزئینی‌اند، بلکه درک حسی از فضا و روح داستان را تقویت می‌کنند. جزیره در تصویرها نه‌فقط مکان، بلکه وضعیت درونی‌ست: جایی برای اندوه، دگرگونی، و در نهایت، روشنایی.
در پایان، "جزیره" اثری کوتاه اما پربار است؛ روایتی از فقدان، بلوغ، و شجاعت شنیدن صدای دیگری. مانند شعر یا آواز باد، آرام آغاز می‌شود اما در درون آدم طنین می‌اندازد. برای هر کسی که در جست‌وجوی داستانی‌ست درباره طبیعت، همدلی، و گم‌شدن و یافتن خویشتن، جزیره سکوتی پر از معناست-و یادآوری لطیفی از اینکه مکان‌ها می‌توانند ما را دگرگون کنند، همان‌طور که ما می‌توانیم آن‌ها را بشنویم.
      
2

0

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.