یادداشت •fatemeh•
1402/8/7
ادموند پسر تحصیل کرده در رشته ی حقوق ساکن انگلستان که طی خواب های آشفته ای که میبینه با دختری مسلمان به نام ملیکا، متولد ایران آشنا میشود... طی اتفاقاتی فوق جاذاب همدیگه رو ملاقات میکنن توی یسری کارا همکاری میکنن باهم و این دیدار ها منجر به ازدواج میشه...🦥🥳 چند ماه بعد از ازدواج طی اتفاق غم انگیزی مجبور به ترک همدیگه میشن و بعد 20 ماه ادموند تصمیم میگیره به همراه پدر و مادرش به ایران برگرده و ملیکا و پسر یکساله اش، مهدی رو پیدا کنه... ولی اونا به سفر ١٠ روزه ی کربلا رفتن، ادموندم راهی اونجا میشه در حالی که چند شبیست که خواب های آشفته ای از دو حرم میبینه :) و... پیشنهادی بی برو برگشت :)))♥️
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.