یادداشت لوسین مورل

        به جانم نشست، دو سه ساعت و بیشتر طول نکشید که تمام شد و اصلاً این‌جور بی‌پروایی که همان دو سه صفحه‌ی اول نویسنده بگوید آقا! یونس می‌میرد، حالا بیا بشین تا قصه را تعریف کنم، این بی‌پروایی به دلم می‌نشیند.
اینکه نه سارا و نه سام نه آنقدر بزرگند که توی چشم بزند و نه آنقدر بچه که خنگ و حرص‌درآر، اینکه حضورِ پدر به‌جاست و غیبتش به‌جا‌تر، یا که کشفیات خود یونس، یا که روایت غیرخطی و تکرارهایی که انگارِ قرمه‌سبزی، قرار است تا جا بیفتند و خب جا که افتاده هیچ یک وجب روغن هم پس‌انداخته و این‌ها همه با هم برای من یکی عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی را دوست‌داشتنی کرد.
      
61

4

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.