یادداشت محدثه خوشکام
1403/2/20
اولین کتابی که از آقای گلشیری خوندم "تصویر دختری در آخرین لحظه" بود و واقعا بد بود، اضلا دوستش نداشتم و کلی باهاش مشکل داشتم. اینو که برداشتم بخونم گفتم اگه ازش خوشم نیاد دیگه کتابی از ایشون نمی خونم. خوشبختانه ازش خوشم اومد. نمیگم عالی و اینا بود ولی معمولی بود. به نظرم با اختلاف بهترین از اون یکی کتاب بود. بریم سراغ خودِ کتاب، من در یه حد خیلی سطحی با شخصیتا ارتباط برقرار کردم، راستش خیلی برام مهم نبودن. بعضی جاها تکلیفشون با خودشون معلوم نبود. ایده کلی داستانو دوست داشتم ولی یه قسمتاییش رومخم بود. مثلا اینکه تمام مکالمه ها صد بار توسط خودِ شخصیت یا یه اتفاقی قطع میشد و اون یکی نفر همه اش باید می پرسید: خب بعدش چی شد؟ چیکار کردی؟ این اتفاق تو نود درصد مکالمه ها افتاده بود. از طرف دیگه حرفایی زده میشد که بعدا نقض میشد. مثلا همه اش از اخلاق بیژن می گفتن، اینکه تو نمیدونی چه کارایی ازش برمیاد و اینا. نهایت کارش این بود که با صدای بلند حرف زد و خواست بره که نذاشتن. به نظرم تو اون شرایط یه همچین واکنشی عادی محسوب میشه. از طرف دیگه اگه فروغ انقدر عاشق بود چرا نذاشت آرزو با عشقش ازدواج کنه؟ اگه پول انقدر براش مهم بود چرا بازم خواست آقای پاکزاد رو ببینه؟ استفاده از نماد معمولا خیلی نامحسوس اتفاق میفته اما همون ثانیه اولی که حرف از مارها میشه، کاملا معلوم که نمادن. نماد چی؟ اونو خواننده های مختلف برداشت های مختلفی ازشون دارن. میدونم خیلی باهاش مشکل داشتم ولی در عین حال بدم نبود و دوست داشتم بخونم برم جلو.
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.