یادداشت سعید بیگی
5 روز پیش
نثر کتاب خوب و ویراستاری هم خوب است. البته در چند مورد، مطلب به سادگی منتقل نمیشود که ممکن است علت آن، استفادۀ نویسنده از ترکیبات و استعارات تازه و نامأنوس باشد یا ناتوانی مترجم در آن موارد خاص، برای ترجمهای که مطلب را به طور کامل برساند. نویسنده خانمی ژاپنی است که به آلمان مهاجرت کرده و در آنجا ساکن است. وی در این کتاب؛ در جستارهایی از خودش، دغدغههایش، زندگی کنونیش در یک کشور دیگر، از کشورش ژاپن، بهویژه از زبان و مسائل وابسته به آن و از هر نکتهای که یک مهاجر شرقی به یک کشور غربی، ممکن است با آن روبرو شود و ذهن و فکرش با آن درگیر شود و او را به تامّل و تفکّر وا دارد؛ با ما سخن گفته است. یکی از جالبترین مسائل در این کتاب و مطالبش، نوع نگاه نویسنده و دید تازه و گاه عجیبی است که به جهان، پدیدهها و موضوعات مختلف آن دارد. بیشتر بخشهای کتاب، خواندنی و قابل استفادهاند؛ اما در بعضی بخشها مطلب کمی پیچیده بیان شده و برای دریافت منظور نویسنده، تلاش بیشتری لازم است. این کتاب شاید برای همه سودمند یا خوشخوان نباشد؛ زیرا یک کتاب داستان یا رمان نیست. همچنین زبان نویسنده کمی با تعبیرات و استعاراتی همراه است که باید مسئلۀ نوشتهشدن به دست یک مهاجر ژاپنی، به زبان آلمانی را هم بدان افزود. به هر صورت من از کتاب خیلی خوشم آمد و از خواندنش لذت بردم و استفاده کردم. هر چند یکی دو مورد از مطالب را نپسندیدم و برایم جالب نبود. * نمونۀ نثر کتاب (1): «... یک ساعت بعد در روستایی تبتی بودیم. معبدی مقابل چشمانم بود که از آن صدای دعا به گوش میرسید. وقتی با دقت گوش کردم، صدای چند نفر را شنیدم. داخل معبد را نگاه کردم و راهبی تنها را دیدم که نشسته بود و دعا میکرد. از حنجرۀ او صدای چند نفر به گوش میرسید. هر بار نفس تازه میکرد، صدایی بم همچون فرش دور او گسترده میشد که از آن، صداهایی دیگر پدید میآمدند. راهب از درونش صداهایی تولید میکرد تا به هر راوی، کالبدی آوایی ببخشد؛ کالبدی که خودِ راوی فاقد آن بود. گویی مردهها که جعبۀ صدا نداشتند، میتوانستند صدای خود را از طریق صدای راهب به گوش برسانند. آن موقع تلاش کردم خودم هم فرش صدای خودم را پهن کنم. چندان موفق نشدم اما نخستین بار بود که آگاهانه صداهایی جانبی را شنیدم که وقتی حرف میزدم طنینانداز میشدند. از آن پس، هنگام حرفزدن به این صداهای جانبی توجه کردم. روایت دیگر جایگزین گوش دادن نمیشد، بلکه از رهگذر گوشدادن شکل میگرفت. شاید عضو مخصوص روایت گوش باشد، نه دهان. شاید برای همین هم زهر در گوش پدر هملت ریخته شد، نه در دهانش. برای قطع ارتباط کسی با جهان، اول باید به جای دهان، گوش او را نابود کرد... .» ** نمونۀ نثر کتاب (2): «... مادر مروارید مادهای جداشده از صدف است که لایۀ داخلی صدف و در نهایت مروارید را میسازد. به عبارت دیگر، مروارید داخل مادری پدید میآید که دفع میشود. پس آنچه قیمتی است و مردم آن را به عنوان مروارید میشناسند، نه میوۀ دل صدف بلکه تفالۀ آن است... .»
(0/1000)
سعید بیگی
3 روز پیش
1