یادداشت فادیا.

فادیا.

فادیا.

دیروز

        نمی تونم بگم با این کتاب از مرگ نمی ترسم.
اما می دونم مرگ برای من و همه رخ خواهد داد.
ایوان ایلیچ و داستان زندگیش خیلی خوب بیگانگی انسان رو با مرگ به تصویر و کلمه در آورد.
میشه خیلی چیزها از کتاب فهمید، در عین حال که داری داستان زندگی ایوان ایلیچ رو می خونی. اما وقتی میخونی می فهمی که چقدر حرفها و جزئیات پنهانن توی هر رفتار و پاراگراف.
ایوان ایلیچ به شک افتاد که آیا تمام زندگی من راه اشتباهی رو در پیش گرفتم؟
چقدر خوبه به این فکر کنیم که راه های عامه پسند رو نریم، راه هایی بریم که ما هم از اون لذت ببریم.
مثل پیوتر ایوانوویچ مرگ رو مختص به فردی که مرده ندونیم، در مارو هم می زنه و در نهایت هیچکس نمی تونه ازش فرار کنه.
مرگ ایوان ایلیچ با پروسه ی بیماری طولانی و عذاب آورش گذشت، و نشون داد که چقدر مرگ شیوه های مختلفی داره.
چقدر می تونه برای هر کسی متفاوت باشه.
این غم انگیزه، وقتی میمیریم بعد از سوگ ما و درست در مراحل اولیه ی از دست دادن یه شخص اطرافیان باز هم به فکر خودشون هستن. به فکر سود و منفعتشون.
از تک تک ثانیه هامون لذت ببریم، با عزت و آبرومندی زندگی کنیم اما نه طوری که به خودمون لذتی ندیم. من راهی که زندگی ایوان ایلیچ پیش رفت رو دوست ندارم.
زندگی تکراری و بی نشاطی داشت.
درسته که اسم کتاب مرگ ایوان ایلیچه، اما اینجا به ما یاد آوری میکنه ما همذات پنداری کنیم باهاش و میتونه جای اون هرکسی باشه،
نا میرا نیستیم، خواهیم رفت.
روزی هممون روحی پر کشیده خواهیم بود، پس خوندن این کتاب یه نقطه مثبتی داشت که حداقل کمی حس اون شخص رو داشته باشیم.
حقیقتو باید بپذیریم هر چقدر تلخ باشه، بلاخره یه روزی این تن خاموش میشه و رنگ مون سرد و بی روح میشه درست طوری که باید یه آدم مرده باشه.
خیلی دوس داشتم کامل بنویسم متنی که نوشتم و زیاده، اما مقداری اسپویل داره و با جزئیات نوشتم.
      
13

4

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.