یادداشت منتظرت میمانم روی همان نیمکت چوبی پاییز🍁🖤

        بر سووشون نشسته ای... 
همچون سیمین برای جلالش، 
و زری برای عزیزترینش. 
آری بر سووشون نشسته ای.. 
با چشم هایی باران دیده، 
و دلی خسته، از حرف های ناگفته. 
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشمانم که قرار ندارند اما
ای کاش خاطرات حرفی برای گفتن نداشتند. 
و من راحت تو را به فراموشی می سپردم. 
نه
فراموشی نه
نمیخواهم دیگر بروی 
یک بار رفتی و دیگر برنگشتی 
نمیگذارم باری دیگر هم بروی. 
البته تفاوتش این است
که آن زمان تو را با جان حس کردم و آرامشت را یافتم. 
ولی این بار با یادت... 
یه یاد تمام زری هایی که بر سووشون یوسفشان نشستند و
همه یوسف هایی که غریبانه رفتند. 
      
109

18

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.