یادداشت مهسا
1403/4/27
قبل از خوندن کتابخانه ی نیمه شب گاهی با خودم فکر میکردم ادما وقتی میمیرن کجا میرن؟ درست یا غلط به تناسخ اعتقاد دارم تقریبا و این اعتقاد ترس از مرگ و پیر شدن رو کم کرده و برعکس با خودم فکر میکنم مرگ ممکنه رخداد جالبی باشه کتابخانه ی نیمه شب داستان جهان موازیه تا حالا فکر کردین چقدر جالب میشد اگه میتونستیم زندگی های دیگه ای رو تجربه کنیم و به این درک برسیم که حسرت ها هیچ وقت توی هیچ زندگی پایانی ندارن یه جایی بین مرگ و زندگی یه کتابخونه ی نیمه شبه که داستان واقعی زندگی هر ادمی توی اون نوشته شده اگر شیفته ی دنیای موازی هستید اگر عاشق تجربه کردن گذشته ها و سرنوشت های دیگه هستین این کتاب رو خیلی بهتون پیشنهاد میکنم _ هر زندگیای که از زمانِ آمدن به کتابخانه امتحان کرده بود درواقع رؤیای شخصی دیگر بود. زندگی اولی که ازدواج کرده بود و میخانه داشت رؤیای دَن بود. سفر به استرالیا رؤیای ایزی بود و حسرت نورا دربارۀ نرفتن، بیشتر به صمیمیترین دوستش مربوط میشد تا خودش. رؤیای قهرمان شنا شدن متعلق به پدرش بود،. بله، حقیقت داشت که در دوران کودکی به قطب شمال علاقه داشت و میخواست یخچالشناس شود، اما آن تصمیم هم تا حد زیادی از گفتوگوهایش با خود خانم الم در کتابخانۀ مدرسه شکل گرفته بود. هزارتو هم، خب، آن هم از همان اول رؤیای برادرش بود. شاید هیچ زندگی بینقصی برای او وجود نداشت، اما مطمئناً جایی زندگیای پیدا میشد که ارزش تجربه کردن داشته باشد. نورا هم متوجه شد که اگر میخواهد آن زندگی را پیدا کند، باید دامنۀ جستوجویش را وسیعتر کند
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.