بریده‌ای از کتاب تا ابد با تو می مانم: خاطرات مریم مقدس، همسر سردار جانباز اکبر نجاتی اثر مریم عرفانیان

زهرا

زهرا

1404/5/18

بریدۀ کتاب

صفحۀ 129

با دیدن این صحنه، دلم عجیب لرزید.به خودم نهیب زدم:"بمون..تاابد..این همون راهیه که خودت برای رضای خدا انتخاب کردی." اکبر به چشم های خیسم نگاه کرد با لبخندی گفت:"گریه کردی؟" به تایید حرفش سر تکان دادم. اکبر دوباره به چشم هایم دقیق شد:"هنوزم میخوای باهام زندگی کنی؟" از سؤالش شوکه شدم یعنی هنوز مرا نشناخته بود؟

با دیدن این صحنه، دلم عجیب لرزید.به خودم نهیب زدم:"بمون..تاابد..این همون راهیه که خودت برای رضای خدا انتخاب کردی." اکبر به چشم های خیسم نگاه کرد با لبخندی گفت:"گریه کردی؟" به تایید حرفش سر تکان دادم. اکبر دوباره به چشم هایم دقیق شد:"هنوزم میخوای باهام زندگی کنی؟" از سؤالش شوکه شدم یعنی هنوز مرا نشناخته بود؟

21

4

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.