بریدهای از کتاب جادوگر شهر از اثر فرانک ال باوم
2 روز پیش
صفحۀ 47
..."من که نمیفهمم چرا میخواهی از جایی به این قشنگی به آن جای خشک و خاکستری که گفتی کانزاس است برگردی." دختر جواب داد: "الان معلوم شد که واقعا مغز نداری. خانهی آدم هرقدر هم که ترسناک و دلگیر باشد، آدمهایی که از گوشت و خوناند ترجیح میدهند در خانهشان باشند تا هر جای دیگر، ولو اینکه خیلی هم قشنگ نباشد. هیچجا خانهی آدم نمیشود." مترسک آهی کشید. سپس گفت: "البته که من نمیفهمم. شماها هم اگر سرتان پر از کاه بود، یعنی مثل من بودید، احتمالا دلتان میخواست در جاهای قشنگی مثل اینجا زندگی کنید و آن وقت دیگر کسی در کانزاس نمیماند. از بخت بلندِ کانزاس بوده که شماها مغز دارید."
..."من که نمیفهمم چرا میخواهی از جایی به این قشنگی به آن جای خشک و خاکستری که گفتی کانزاس است برگردی." دختر جواب داد: "الان معلوم شد که واقعا مغز نداری. خانهی آدم هرقدر هم که ترسناک و دلگیر باشد، آدمهایی که از گوشت و خوناند ترجیح میدهند در خانهشان باشند تا هر جای دیگر، ولو اینکه خیلی هم قشنگ نباشد. هیچجا خانهی آدم نمیشود." مترسک آهی کشید. سپس گفت: "البته که من نمیفهمم. شماها هم اگر سرتان پر از کاه بود، یعنی مثل من بودید، احتمالا دلتان میخواست در جاهای قشنگی مثل اینجا زندگی کنید و آن وقت دیگر کسی در کانزاس نمیماند. از بخت بلندِ کانزاس بوده که شماها مغز دارید."
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.