بریده‌ای از کتاب خاکستر گنجشک ها اثر حامد عسکری

بریدۀ کتاب

صفحۀ 29

داشتم آنژیوکت را روی دستش جاگیر می‌کردم که به مادرش گفت: «ما که شهید می‌شیم، کجا می‌ریم؟» مادرش گفت: «بهشت.» با نفس‌هایی بریده پرسید: «اونجا نون هم هست؟» مادر دستی بر ابروهای دخترک کشید: «هست دخترم. همه‌چی هست. نون هم هست.» بی‌نفس گفت: «من می‌خوابم. بهشت که رفتم، بیدارم کن.»

داشتم آنژیوکت را روی دستش جاگیر می‌کردم که به مادرش گفت: «ما که شهید می‌شیم، کجا می‌ریم؟» مادرش گفت: «بهشت.» با نفس‌هایی بریده پرسید: «اونجا نون هم هست؟» مادر دستی بر ابروهای دخترک کشید: «هست دخترم. همه‌چی هست. نون هم هست.» بی‌نفس گفت: «من می‌خوابم. بهشت که رفتم، بیدارم کن.»

5

4

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.