بریدهای از کتاب مردی به نام اوه اثر فردریک بکمن
1404/4/31
صفحۀ 177
مدت زیادی را همانطور در سکوت ایستادند، در حالی که همدیگر را محکم بغل کرده بودند. دست آخر سونیا سرش را به طرف اوه بلند کرد، و با جدیتی باورنکردنی به چشمان اوه خیره شد. «الان دیگه باید دوبرابر دوسم داشته باشی» و همان موقع بود که اوه برای دومین و آخرین بار به سونیا دروغ گفت: گفت که حتما همینطور است. چون میدانست آنقدر دوستش دارد که دیگه غیر ممکن است بتواند بیشتر از این کسی را دوست داشته باشد.
مدت زیادی را همانطور در سکوت ایستادند، در حالی که همدیگر را محکم بغل کرده بودند. دست آخر سونیا سرش را به طرف اوه بلند کرد، و با جدیتی باورنکردنی به چشمان اوه خیره شد. «الان دیگه باید دوبرابر دوسم داشته باشی» و همان موقع بود که اوه برای دومین و آخرین بار به سونیا دروغ گفت: گفت که حتما همینطور است. چون میدانست آنقدر دوستش دارد که دیگه غیر ممکن است بتواند بیشتر از این کسی را دوست داشته باشد.
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.