بریده‌ای از کتاب انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور امیل فرانکل

بریدۀ کتاب

صفحۀ 14

به ما گفتند اثاثیه خود را در قطار بگذاریم و در دو صف بایستیم- زنان در یک سو و مردان در سوی دیگر- تا از جلوی افسران اس‌اس بگذریم. افسر، مردی بلند قامت و لاغر اندام بود که بی‌قیدانه با انگشت اشاره‌اش به سمت چپ یا راست اشاره می‌کرد. هیچ یک از ما معنای اشاره دست او را که گاهی به راست و اکثرا به چپ بود نمی‌دانستیم. معنای این بازی انگشت را همان شب برایمان توضیح دادند. این نخستین گزینش بود، بودن یا نبودن. زیستن یا نابودی. کسانی که به سمت چپ فرستاده شده بودند، از ایستگاه قطار یکسره به کوره‌های آدم سوزی روانه می‌شدند. چنان‌که یکی از کارگران این ساختمان به من گفت، روی درهای کوره‌ها به چندین زبان اروپایی واژه «گرمابه» نوشته شده بود. به زندانیان به محض ورود به آن‌جا یک قالب صابون می‌دادند و بعد... شب هنگام از زندانیانی که مدتی در آن‌جا بودند پرسیدم: - دوست و همکار من چه شد؟ آیا او را به سمت چپ فرستادند؟ - بله. آن‌ها به من گفتند: - می‌توانی او را در آنجا ببینی. پرسیدم: - کجا؟ یکی از آن‌ها با دستش دودکشی را در فاصله چند صد متری نشانم داد. ستونی از شعله به آسمان خاکستری لهستان زبانه می‌کشید. یعنی دوستم تبدیل به ابر شوم دود شده بود. - آن‌جا همان جایی است که دوستتان در بهشت شناور است!

به ما گفتند اثاثیه خود را در قطار بگذاریم و در دو صف بایستیم- زنان در یک سو و مردان در سوی دیگر- تا از جلوی افسران اس‌اس بگذریم. افسر، مردی بلند قامت و لاغر اندام بود که بی‌قیدانه با انگشت اشاره‌اش به سمت چپ یا راست اشاره می‌کرد. هیچ یک از ما معنای اشاره دست او را که گاهی به راست و اکثرا به چپ بود نمی‌دانستیم. معنای این بازی انگشت را همان شب برایمان توضیح دادند. این نخستین گزینش بود، بودن یا نبودن. زیستن یا نابودی. کسانی که به سمت چپ فرستاده شده بودند، از ایستگاه قطار یکسره به کوره‌های آدم سوزی روانه می‌شدند. چنان‌که یکی از کارگران این ساختمان به من گفت، روی درهای کوره‌ها به چندین زبان اروپایی واژه «گرمابه» نوشته شده بود. به زندانیان به محض ورود به آن‌جا یک قالب صابون می‌دادند و بعد... شب هنگام از زندانیانی که مدتی در آن‌جا بودند پرسیدم: - دوست و همکار من چه شد؟ آیا او را به سمت چپ فرستادند؟ - بله. آن‌ها به من گفتند: - می‌توانی او را در آنجا ببینی. پرسیدم: - کجا؟ یکی از آن‌ها با دستش دودکشی را در فاصله چند صد متری نشانم داد. ستونی از شعله به آسمان خاکستری لهستان زبانه می‌کشید. یعنی دوستم تبدیل به ابر شوم دود شده بود. - آن‌جا همان جایی است که دوستتان در بهشت شناور است!

7

1

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.