معرفی کتاب تاریخ زشتی اثر اومبرتو اکو مترجم کیانوش تقی زاده انصاری

تاریخ زشتی

تاریخ زشتی

اومبرتو اکو و 2 نفر دیگر
4.5
2 نفر |
2 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

0

خوانده‌ام

5

خواهم خواند

7

شابک
9789642322091
تعداد صفحات
404
تاریخ انتشار
1399/11/19

توضیحات

کتاب تاریخ زشتی، مترجم کیانوش تقی زاده انصاری.

یادداشت‌ها

هنر زشت

ا
          هنر زشت

احتمالاً برای یک انسان غربی، ماسک آیینی آفریقایی ممکن است وحشتناک باشد و او را بترساند، حال آنکه همین ماسک برای یک بومی آفریقایی تجسم خدایی نیک‌سرشت است. همچنین ممکن است مومنان غیرمسیحی از تصویر مسیح در حال عذاب، خون‌آلود و تحقیرشده احساس انزجار و نفرت کنند، حال آنکه این تصویر جسمانیِ به ظاهر زشت، برای مسیحیان حسی از همدردی و شفقت برمی‌انگیزد. به واقع، یکی از اساسی‌ترین چالش‌های تاریخ هنر این است که هرگز نمی‌توان اطمینان داشت که آیا در فلان فرهنگ چیزی که به‌ظاهر صاحب تناسب و هارمونی است، زیبا تلقی می‌‌شود (می‌شده است) یا خیر. تاریخی که غالباً بر اساس تصوراتی انتزاعی از تناسب و هارمونی نوشته شده است، حال آنکه در طول تاریخ غرب معنای این دو مفهوم پیوسته تغییر کرده است. از این رو احتمالاً چنین تصوری از هنر خواه یا ناخواه مسئله‌ی تاریخ‌نگاری هنری را صرفاً به یک سلسله طبقه‌بندی جبری از زیباشناسی تبدیل می‌کند. امری که در نهایت قادر است آثار بی تناسب یا غیرهارمونیک -با معیارهای موجود در هر عصر- را نادیده بگیرد و به زباله‌دان تاریخ پرتاب کند. این در حالی است که خصوصیات و اوصاف زیبایی و زشتی غالباً نه به هنرشناسی که به موازین اجتماعی-سیاسی مربوط می‌شوند. همچنان که مارکس در بخشی از دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی بدان اشاره می‌کند: «میزان قدرت من به توان مالی‌ام بستگی دارد… بنابراین آنچه هستم و آنچه می‌توانم انجام دهم هرگز با ویژگی‌های فردی من نسبت ندارند. من زشتم ولی می‌توانم زیباترین زن‌ها را بخرم! پس دیگر زشت نیستم، زیرا تأثیر زشتی و نیروی بازدارنده‌اش، با پول باطل شده است […]» این به واقع بنیان کاری است که امبرتو اکو در «تاریخ زشتی» با دستاویز قرار دادن آن انجام داده است. سوال او این است: اگر تاریخ[های] هنر بر اساس مفاهیمی از قبیل تناسب و هارمونی نوشته شده‌اند، پس تکلیف هنر زشت (بی تناسب و غیرهارمونیک) چه می‌شود؟
        

2

dream.m

dream.m

1404/4/22

          ☆بخش اول: زشتی، قدرت و بازنمایی در هنر
این ریویوو بانگاهی بر طرح جلد اورجینال کتاب تاریخ زشتی نوشته‌ شده است.

● زشتی و سلطه در نقاشی "عشاق نامتناسب"

چرا زشتی، این مفهوم حاشیه‌ای، بر جلد کتابی فلسفی نقش بسته است؟ نقاشی "عشاق نامتناسب/ناسازگار" کوئنتین ماتسیس، انتخاب اومبرتو اکو برای کاور تاریخ زشتی، صرفاً یک تضاد بصری نیست؛ آینه‌ای است که حقیقت پنهان قدرت، میل و طرد فرهنگی را عریان می‌کند.
در نقاشی "عشاق نامتناسب" اثر کوئنتین ماتسیس، نقاش فلاندری سده‌ پانزدهم، تضادی آشکار به چشم می‌آید؛ مردی سالخورده با چهره‌ای دفرمه و زشت، در کنار زنی جوان، زیبا و سرد. این تصویر، در نگاه اول، شاید طنزی گروتسک یا کاریکاتوری از عشق به نظر برسد. اما اومبرتو اکو، نشانه‌شناس برجسته‌ ایتالیایی، در تاریخ زشتی ما را دعوت می‌کند تا این نقاشی را نه به‌عنوان یک کاریکاتور، بلکه به‌مثابه متنی نشانه‌شناختی بخوانیم؛ متنی که زشتی را به‌عنوان ابزاری برای قدرت و طرد بازنمایی می‌کند.
اکو در تاریخ زشتی استدلال می‌کند که زشتی، برخلاف تصور رایج، صرفاً فقدان زیبایی نیست؛ زشتی مفهومی ساخته شده دست فرهنگ و سیاست، و تعریف‌شده توسط قدرت است. او با کاوش در تاریخ هنر و ادبیات از هیولاهای قرون‌وسطایی در کلیساها که گناه را مجسم می‌کردند تا پیکرهای گروتسک هیرونیموس بوش که قدرت و اخلاق را به نقد می‌کشیدند، نشان می‌دهد که زشتی همیشه در خدمت نظم اجتماعی بوده است. زشتی، "دیگری" است، آنچه باید طرد شود تا هنجارهای زیبایی و قدرت حفظ شوند. برای مثال، اکو به کاریکاتورهای قرن نوزدهمی اشاره می‌کند که اقلیت‌ها یا طبقات فرودست را با ویژگی‌های اغراق‌شده و "زشت" به تصویر می‌کشیدند تا برتری گروه‌های مسلط را تثبیت کنند.
در "عشاق نامتناسب"، ماتسیس، که به‌خاطر پرتره‌های واقع‌گرایانه و طنز اجتماعی‌اش شهرت داشت، این رابطه‌ زشتی و قدرت را به‌گونه‌ای درخشان به تصویر می‌کشد. مرد زشت، با چهره‌ای که از هنجارهای آرمانی رنسانس—تناسبات یونانی و جوانی ابدی—فاصله دارد، بدنی تاریخ‌مند است؛ بدنی که بار زمان، فرسودگی و طرد را به دوش می‌کشد. او از دایره‌ مطلوبیت فرهنگی بیرون رانده شده، اما "میل" دارد. این میل، همان‌گونه که اکو می‌گوید، تابوشکن است. "زشتی"، وقتی ساکت و منفعل باشد، قابل‌تحمل است؛ اما وقتی میل‌ورز می‌شود، نظم را تهدید می‌کند.
زن زیبا، در مقابل، تجسم "قدرت" است. زیبایی او نه دعوتی به عشق، که ابزاری برای سلطه است. نگاه سردش، فاصله‌ای عمدی می‌سازد؛ فاصله‌ای که اکو آن را نشانه‌ای از قدرت فرهنگی می‌داند. زیبایی، در این تصویر، سرمایه‌ای اجتماعی است که به زن امکان می‌دهد انتخاب کند، رد کند و کنترل کند. او بر صفحه شطرنج میل سلطنت می‌کند، و بدون نیاز به خشونت، تنها با حضورش، بازی را هدایت می‌کند.
اکو در تاریخ زشتی نشان می‌دهد که زشتی در طول تاریخ معانی متفاوتی داشته است. در قرون وسطی، نشانه‌ گناه بود، چنان‌که در تصاویر شیاطین در کمدی الهی دانته می‌بینیم؛ در رنسانس، ابزاری برای طنز و نقد، مانند نقاشی‌های ماتسیس؛ و در دوران مدرن، گاه به ترحم یا تمسخر فروکاسته شده، مانند تصاویر بدن‌های غیرمتعارف در رسانه‌ها. اما در همه‌ این دوره‌ها، زشتی با قدرت پیوند داشته است. زشتی، آن‌گونه که اکو تحلیل می‌کند، آینه‌ای است که حقیقت‌های ناخوشایند را بازمی‌تاباند: نابرابری، طرد، و سرکوب میل.
در "عشاق نامتناسب"، مرد زشت، با وجود طردشدگی‌اش، انسانی‌ترین حقیقت را حمل می‌کند؛ میل خالص، عاری از نقاب. او عاشق است، اما مضحکه. تراژیک است، اما طنزآمیز. این تناقض، همان چیزی است که اکو را مجذوب زشتی می‌کند. زشتی، برخلاف زیبایی که اغلب به کالا بدل می‌شود، می‌تواند صادق باشد. زن زیبا اما، در مقام نگهبان نظم، از این صداقت محروم است. زیبایی‌اش، هرچند خیره‌کننده، او را به ابژه‌ای در خدمت قدرت تبدیل کرده است.
اکو، که خود با رمان‌هایی چون نام گل سرخ، آونگ فوکو و آثار نظری‌اش در نشانه‌شناسی نشان داد که معنا در تعامل با متن شکل می‌گیرد، نقاشی ماتسیس را به‌عنوان نشانه‌ای چندلایه فرا‌می‌خواند.
این تصویر نه‌تنها زشتی و زیبایی را در برابر هم قرار می‌دهد، بلکه قدرت را عریان می‌کند؛ زشتی به حاشیه رانده می‌شود، اما در همان حاشیه، امکان مقاومت می‌یابد.
اومبرتو اکو در تاریخ زشتی ما را دعوت می‌کند تا این آینه‌ شکسته را نه با نفرت، که با تأمل ببینیم. شاید زشتی، در جهانی که زیبایی به ابزار قدرت بدل شده، آخرین پناهگاه مقاومت باشد.
آیا می‌توان زشت بود و همچنان قدرتمند؟
آیا زشتی، در نهایت، راهی به رهایی است؟

☆بخش دوم: زشتی، بدن من و نظم زیباشناختی معاصر
●من به چشمان جهان، زیبایی بدهکارم.
یا
چرا روی تردمیل مثل اسب میدوم؟

بعقیده من چاقی زشت است، و من زشتی را دوست ندارم.
این را نه با افتخار می‌گویم، و نه از سر شجاعت، بلکه بعنوان کسی می‌گویم که می‌ترسد یکروز صبح در آینه چیزی را ببیند که از آن بیزار و منزجر است و هرروز خود را برای فرار از آن زجر می‌دهد. 
این بیزاری، مثل تمام ذوق‌های مدرن، با دقتی میکروسکوپی کالیبره شده؛ نه خیلی اخلاقی‌ست که بشود به آن افتخار کرد، نه آن‌قدر شخصی که بتوان گفت "سلیقه‌ خودم است دیگر". واقعیت این است که من، مثل میلیون‌ها نفر دیگر، در کارخانه‌ تولید سلیقه بزرگ شده‌ام. جایی که بدن‌ها باید باریک، هندسی، اقتصادی، و دارای بازدهی بالا باشند. بدن چاق در این میان، یک شورش است؛ زیادی می‌خورد، زیادی جا می‌گیرد، زیادی دیده می‌شود و زیادی واقعی است. پس باید تنبیه شود؛ با بیزاری، با شرم، با نامرئی کردن. و من؟ من هم ابزاری‌ام در خدمت این تنبیه زیباشناختی–فرهنگی. چیزی در من آموزش دیده تا چربی را نه‌فقط در بشقاب، که در بدن آدم‌ها هم ناپسند بداند. و البته، طبق رسم امروزی، این بیزاری را به نام ذائقه و حساسیت زیبایی‌شناسانه قالب می‌کنم، بی‌آن‌که بپرسم این حساسیت از کجا آمده و به نفع که کار می‌کند.
البته قضیه فقط به چربی اضافه ختم نمی‌شود؛ بدن چاق نماد یک جور بی‌انظباطی هم هست. در فرهنگی که اراده و خویشتن‌داری را مثل مدال‌ طلای اخلاقی به گردن می‌آویزند، بدن چاق شبیه دانش‌آموزی‌ ست که نمره انضباطش پایین است. جامعه، او را موجودی می‌بیند که نتوانسته خودش را مدیریت کند چون نه رژیم گرفته، نه باشگاه رفته، نه خود را به استاندارد زیبایی رسانده. پس طبیعتاً باید گوشه‌ای بنشیند و از حضورش شرمگین باشد؛ یا اگر اصرار دارد در عکس‌های دسته‌جمعی باشد، لااقل جوری بایستد که کمتر جا بگیرد. 

در تاریخ، زشتی همیشه یک مرز بوده؛ مرز میان "ما" و "آن‌ها"، میان تمدن و توحش، میان مطلوب و مطرود. یونانی‌ها، زشتی را به بربرها نسبت می‌دادند، قرون وسطی آن را در جادوگرها می‌دید، و مدرنیته تصمیم گرفت بدن چاق را به‌عنوان یکی از مظاهر این "دیگریِ" زشت شناسایی کند. چون چاقی، برخلاف تصویر خط‌کش‌خورده و زاویه‌دار بدن کلاسیک، از مرزها بیرون می‌زند؛ غبغب اضافه دارد، پهلو اضافه دارد، شکم از دکمه شلوار بیرون می‌زند و علنا با جاذبه زمین به صلح رسیده. و این برای نظمی که زیبایی را با کنترل یکی می‌بیند، فاجعه است. بدن چاق همان "دیگری" است که باید در حاشیه بماند، تا بدنلاغر بتواند قهرمان داستان باشد. حتی وقتی در کاتالوگ‌های مد مدرن چند بدن چاق هم دعوت می‌شوند، آن‌ها یا آنقدر بیش از حد زیبا هستند که زشتی‌ بدن‌شان از کار بیفتد، یا باید مدام در حال اثبات اعتماد به نفس خود باشند تا توجیهی برای بودن‌شان فراهم شود. به زبان دیگر، اگر چاقی را نمی‌توانی از بین ببری، لااقل ویرایش‌ش کن، تزیین‌ش کن.
خشونتی که علیه بدن چاق اعمال می‌شود، در بیشتر مواقع گلوله یا چاقو نیست؛ فتوشاپ است. توصیه‌‌های تکراری به سلامتی است. کامنتی‌ست که با "از سر دلسوزی" شروع می‌شود و با "ولی خب به فکر خودت باش" تمام می‌شود. خشونت نرم، در فرم استانداردش، خیلی مؤدب است؛ به تو رژیم پیشنهاد می‌دهد، اپلیکیشن شمارش کالری معرفی می‌کند، و زیر پوست هر دوستی، یک ناظر کوچک از وزارت لاغری جاسازی می‌کند. بدن چاق، نه‌فقط باید زشت باشد، بلکه باید بداند زشت است، و باید بداند که وظیفه‌اش، تلاش برای زیباتر شدن است. اینجاست که خشونت تبدیل به زیبایی‌شناسی می‌شود؛ تو فقط وقتی پذیرفته می‌شوی که پروژه‌ دائمیِ حذف خودت را آغاز کرده باشی. بدن زشت، اگر نمی‌تواند خودش را نابود کند، باید دست‌کم خودزنی کند؛ رژیم بگیرد، ورزش کند، خود را جمع کند، کمتر دیده شود، کمتر بخورد، کمتر بخواهد. وگرنه جامعه از راه می‌رسد، با پیام "با این اندام کی تورو می‌خواد؟" و لبخندی که بوی تزویر می‌دهد.

اومبرتو اکو در تاریخ زشتی می‌گوید که زشتی، همیشه آن چیزی‌ست که باید سرکوب شود؛ یا چون تهدیدی‌ست برای نظم، یا چون آینه‌ای‌ست برای چیزی که می‌خواهیم از آن فرار کنیم. در قرون وسطی، زشت‌ها را می‌سوزاندند چون بدن‌شان نشانه‌ای از گناه بود؛ در عصر روشنگری، آن‌ها را در سیرک نمایش می‌دادند چون خلاف معیارهای عقل سلیم بودند؛ و در عصر مدرن، آن‌ها را با رژیم، جراحی و فیلتر حذف می‌کنند چون تصویرشان فروش ندارد. در تمام این دوره‌ها، زشتی هرگز یک ویژگی صرفاً فیزیکی نبوده؛ بلکه ابزاری بوده برای تعریف "نظم دلخواه". و بدن چاق، قربانی تازه‌ همین تعریف است. نه به‌خاطر اینکه واقعاً زشت است، بلکه چون زشتی‌اش به کار ایدئولوژی می‌آید؛ ترساندن، کنترل کردن، فروش محصول، و ساختن "دیگری"ای که باید از او فاصله بگیری تا در دسته‌ی "ما" باقی بمانی.

حالا این به این می‌اندیشم که آیا ممکن است واقعاً از زشتی بیزار بود، بدون اینکه دستیار ایدئولوژی شد؟ بدون اینکه ناخودآگاه در صف پلیس سلیقه بایستی و با باتومِ نقد زیبایی‌شناختی به فرق سر بدن‌های خارج از نُرم بکوبی؟ این همان سؤال خائنانه‌ای‌ ست که ذهنم را قلقلک می‌دهد وقتی با حالتی صادقانه از بدن چاق بدم می‌آید. آیا ممکن است این بیزاری، منِ واقعی باشد؟ یا فقط صدای تلقین‌پذیرفته یک ماشین زیباسازی است که از طریق شبکه‌های مد، سریال‌های نتفلیکس، حلقه دوستان و فیلترهای اینستاگرام وارد مغزم شده؟ اگر زیبایی یک قرارداد اجتماعی‌ست، پس من چرا این قرارداد را امضا کرده‌ام؟ و مهم‌تر از آن، چرا هنوز با تمام آگاهی از مصنوعی بودنش، نمی‌توانم دستم را از روی کیبورد بردارم و بگویم: "بدن چاق هم زیباست"… بدون اینکه توی دلم بگویم: "ولی من دوستش ندارم."
و شاید مشکل دقیقاً همین‌جاست. اینکه من دیگر نمی‌توانم بدون "ولی" فکر کنم. زیبایی را می‌خواهم، ولی اخلاقی. تفاوت را می‌پذیرم، ولی از فاصله‌ امن. چاقی را تحمل می‌کنم، ولی روی مانیتور. هر بدنی، تا وقتی نماینده‌ بدن من نباشد، می‌تواند "حق حیات فرهنگی" داشته باشد. و اینجاست که زشتی، نه فقط یک صفت که یک تهدید وجودی می‌شود؛ چون اگر روزی قرار باشد زیبایی را از نو تعریف کنم، باید اول از همه از خود بپرسم: چه چیزی را از دست خواهم داد؟ امتیاز؟ برتری؟ توجه؟ حاشیه‌ امن نگاه کردن؟
راستش را بخواهی، شاید من از بدن‌های چاق بیزارم، چون نمی‌خواهم روزی شبیه‌شان بشوم، و همین جمله، خودش یکی از زشت‌ترین چیزهایی‌ست که تا به‌حال به ذهنم رسیده.
شاید همان‌طور که ماتسیس در چهره‌ مرد زشت میل را عریان کرد، من نیز باید بپذیرم که زشتی، حتی درون من، می‌تواند صادقانه ترین شکلِ میل به آزادی باشد.
        

4