یادداشت Helia
7 روز پیش

سم رب العشق خدای من! چه کتابی بود این؟! از همون اول که پا میزاری توی دنیای رنگارنگ و شیرینِ کاترین، دلت میخوااد باور کنه که میشه یه جوری قشنگ تمومش کرد. حتی با وجودی که میدونی داری تماشای یه تراژدی رو میکنی، بازم دل به اون آرزوهاش می بندی... به عشقش... به همهٔ اون چیزی که میتونست باشه و نیست. مریسا مایر یه جورایی با قلمش آدم رو فریب میده! اونقدر نرم و شیرین می نویسه که وقتی ناگهان تلخی رو تو گلویت میریزه، باور کردنش سخته. احساس میکردم دارم یه خواب پرهیجان میبینم که میدونی قراره کابوس بشه، ولی بازم میخوای توش بمونی. کتابِ آدماییه که میدونن عشق همیشه پر از شکر وخیال نیست؛ گاهی پر از تیغه و خار میشه. پر از انتخاب های سختی که آدم رو از خودش دور میکنه. فضاش یه کم غمگینه، ولی اونقدر قشنگ و خیال انگیزه که نمیتونی زمین بذاری. اما قسمت هایی که باید براش گریه کرد(از نظر من): مواظب باش! داستان لو میره! وقتی که نگهبان های قصر همراه مارکی و زنش ، جست رو مجبور کردن که زانو بزنه و در اون لحظه حرف هایی زد که خودش رو گناه کار و کاترین رو طلسم شده توسط جست معرفی میکنه،( واقعا گریه کردم ) تصور این صحنه واقعا اشک آوره... و وقتی که جست همه چی رو به کاترین لو داد... اینکه قرار بوده قلب کاترین رو به ملکه ی سفید بده اما انگار قلب کاترین مال جست شده بوده🥺😭 و اما... لحظه مرگ اون... 😭😭 یه نکته ای هم هست اینه که شاید شما تا صفحات ۲۵٠ چیز شگفت انگیز یا غم انگیزی رو ندیده باشید ولی به شما قول میدم که از اینجا به بعد طوری داستان عوض میشه که حتی یک لحظه هم از سرت نمیره بیرون! یکی سال پیش بهم گفت بعد از خوندن این کتاب گریه کردم... و من یادم که بهش خندیدم... ولی الان، من بودم که وقتی کتاب تموم شد گریه کردم؛
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.