یادداشت امیرعلی مینکی
1404/5/24
راستش حس عجیبی داشتم. یه جور دلگرفتگی و دلهره که هی با خودم میگفتم این خونه چرا اینقدر سنگینه؟ انگار همه منتظر یه اتفاق بد بودن. داستانو که میخوندم، حس میکردم مرگ توش فقط یه قتل نبود، یه جور فروپاشی بود. خانوادهای که از درون پوسیده بود، فقط منتظر یه تلنگر بود تا بریزه. آخرش که رسیدم، یه لحظه مکث کردم، با خودم گفتم: واقعاً چی موند از این همه آدم؟ فقط یه سکوت سنگین. اگه بخوای خیلی خلاصه بگی: «یه حس تلخ داشتم، انگار مرگ توی این داستان فقط پایان زندگی نبود، پایان همه چیز بود.»
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.