یادداشت مجید اسطیری

درباره زنب
        درباره زنبورهای گیر کرده در عسل!


یکی از جدی ترین جریان های داستان نویسی ایران جریان مکتب جنوب است که مهم ترین ویژگی آن را میتوان واقعگرایی شفاف آن دانست. داستان نویسان مکتب جنوب تحت تاثیر رمان های انگلیسی که توسط استعمارگران در شهرهای خطه جنوب وارد شده بود قرار داشتند. دکتر قهرمان شیری در کتاب ارزشمند «مکتب های داستان نویسی در ایران» ضمن برشمردن ویژگی های روایی مکتب جنوب به نام های مهم ترین نویسندگان این مکتب از جمله صادق چوبک، سیمین دانشور و احمد محمود اشاره میکند. تقریبا همه نام ها نویسندگانی کاملا رئالیست هستند که اصول علیت واقعگرایی در آثارشان قابل مشاهده است. هر اتفاقی می افتد دلیل روشنی دارد و هر کاری از شخصیتی سر میزند انگیزه واضحی.
اما این مقدمه برای نوشتن از رمانی که متعلق به مکتب جنوب نیست چه لزومی دارد؟ به نظرم لزوم آن اشاره به عنصری در ذهن آدمیزاد است که نقطه مقابل واقعگرایی است: شهود.

*شهودی تر از این ممکن نیست!

«خانه ادریسیها» شاید شهودی ترین رمان ایرانی است که میتوانید پیدا کنید. فقط همین دو سطر آغاز رمان را به عنوان گواهی محکم مدعایم می آورم:

"بروز آشفتگی در هیچ خانه یی ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوبها، تای ملافه ها، درز دریچه ها و چین پرده ها غبار نرمی می نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاء پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند."

این توصیف به شدت بر عنصر روانشناختی شهود متکی است و بیان کننده نگرشی که ذهن منطقی نمیتواند آن را بپذیرد. اما غزاله علیزاده از همان جملات ابتدایی رمانش قرارداد روایی را با مخاطبش میبندد: تو قرار است رمانی کاملا شهودی بخوانی! رمانی که بین آدمها تارهای نامرئی روابطی کشیده شده که غیرقابل توضیح اند. انگیزه ها هم غیرقابل توضیحند. ترس ها هم همین طور. همه چیز در دنیای غیرقابل اثبات شهود فهمیده میشود و اگر شما یک مخاطب منطقی و حسی باشید همان اول کتاب را به کناری پرتاب میکنید.
البته اگر این اندازه خشن نباشید و فقط بخواهید با یک رویکرد نقادانه با اثر برخورد کنید میتوانید کتاب را پرتاب نکنید و فقط آهسته آن را ببندید و به کناری بگذارید. چرا که تا پایان راه نگرش نقادانه (منظور نقد ادبی نیست) بر شما بسته است. چرا؟ شاید به این دلیل ساده که در کتاب «راهنمای تفکر نقادانه» بیان شده است:

"اشکال اصلی شهود این است که امری خصوصی است؛ دیگران راهی برای تشخیص قابل اعتماد بودن آن ندارند. بنابراین، وقتی عقاید شهودی باهم نخوانند، که اغلب هم همین طور است، مبنای محکمی نداریم که تصمیم بگیریم کدامشان را قبول کنیم. افزون بر این، شهود بیشتر بر پردازش ناخودآگاه اطلاعات توسط ذهن متکی است و این نوع پردازش، شواهد مربوط به موضوع را تا حد زیادی نادیده می گیرد و به شدت یک سونگرانه است."

و این یک سونگری که برخی مخاطبان را خسته میکند برای بسیاری که تارهای دریافت روانی و زیباشناختی شان را به راحتی با آن کوک میکنند بسیار دلپذیر است. شهود چنان پررنگ است که جای خالی تنوع مکان را پر کرده و در 300 صفحه ابتدایی که کتاب نخست از این رمان حجیم را ساخته ما حتی یک بار هم از خانه ادریسیها خارج نمیشویم و در کتاب دوم هم به ندرت از خانه خارج میشویم یا حتی به بیرون سرک میکشیم. 
مناسبات واقعیت چه جوی حقیری است برای شخصیت هایی که به این سادگی میتوانند با قدرت شهودشان از روی آن بپرند:
"بیا فرار کنیم بیا مرا بدزد از چی میترسی؟ خانه مثل زندان شده دلم میخواهد با تو باشم چشمهایت را از من نگیر صبح شنبه اول اسفند از درز پرده نگاه کردم کوچه خالی بود و دنیا .هم چرا نبودی؟ چرا؟ دیوار برهنه بود پالتو بلندت را کجا برده بودی؟ باز زیر کدام پنجره می ایستادی؟ در مسیر کی گل می ریختی؟ آه بوی بنفشه .کوهی کاش به جای نیلوفری که از باغ ما چیدی و در جیب کتت گذاشتی مرا در جیب میگذاشتی همه جا با خودت میبردی."
شهود که یکی از عناصر مهم مطالعات تیپ شناسی شخصیت در مکتب کارل گوستاو یونگ است، انسان ها را به دو دسته حسی و شهودی تقسیم میکند. داریل شارپ که اثری در زمینه تیپ شناسی شخصیت تالیف کرده یکی از مثالهای یونگ درباره تفاوت نگرش فرد درونگرای حسی با فرد درونگرای شهودی را مطرح میکند:
يونگ مردی را مثال می زند که دچار حمله ی سرگیجه شده است. در حالی که فرد درون گرای حسی به جنبه های فیزیکی اختلال توجه کرده و همه چیز اعم از کیفیت، شدت، روند، عامل ایجاد و مدت زمان آن را دریافت میکند، درون گرای شهودی اعتنایی به هیچ کدام از اینها ندارد. به جایش به دنبال جزئیات تصاویری می رود که در اثر بیماری ایجاد شده اند.
این وضعیت شباهت بسیار زیادی به وضعیت شخصیت های اشرافی مالک خانه ادریسی ها دارد. هم وهاب، هم لقا، هم تا آنجا که میدانیم رحیلای مرحوم به شدن درونگرا و شهودی هستند. به جای اینکه جنبه های فیزیکی مسائل را ببینند، به تصاویر ذهنی خودشان توجه میکنند و اجازه میدهند هر حادثه ای تداعی گر یک خاطره قدیمی برایشان باشد تا به وسیله شهود خود وقایع را تفسیر و داوری کنند. این همه درونگرایی و شهود چنان آنان را منفعل کرده که حتی مهم ترین رابطه عاشقانه کتاب یعنی علاقه وهاب به رکسانا هم کاملا ناکام میماند، بدون اینکه وهاب موفق شود حتی یک قدم به این دختر (که به او بی میل نیست) نزدیک شود، در حالی که در ظاهر هیچ مانع خاصی هم در میان نیست. به همین ترتیب لقا و رحیلا و خانم ادریسی هم در واقع هیچ کنش موثری ندارند و هرچه کرده اند در گذشته کرده اند و حالا مثل زنبورهای گیر کرده در عسلی هستند که خودشان ساخته اند.

*این همه ی شهود نیست!
اما چه حیف است اگر شهود را صرفا یک مفهوم روانشناختی در نظر بگیریم و فراموش کنیم در ادبیات کهن عرفانی ما چه سابقه طولانی و نقش پررنگی دارد.
اینجاست که باید یادآوری کرد دکتر قهرمان شیری در اثر تحقیقی-تحلیلی شان که ذکر آن رفت غزاله علیزاده را در کنار محمود دولت آبادی یکی از مهمترین نویسندگان مکتب خراسان میداند. این هم به اعتبار شیوه داستان نویسی علیزاده و هم به اعتبار اصالت خراسانی او بیان شده است. به علاوه این رمان که بی تردید مهم ترین اثر علیزده است در عشق آباد ترکمنستان میگذرد. شهری که فاصله بسیار کمی تا مرزهای جغرافیایی امروز ایران دارد و قطعا شهری در خراسان بزرگ فرهنگی است.
بنابراین خانه ادریسی ها با اینکه فقدان معنویت دینی در آن واضح است اما ناگزیر با ادبیات عرفانی ما در گفتگوست و فهمیدن این چندان سخت نیست: عشق آباد فقط یک مکان جغرافیایی نیست (چرا که علیزاده تلاشی برای بازنمایی ویژگی های جغرافیایی و بومی نمیکند) شهری است که با عشق آباد شده است و حالا با تکان های یک زلزله سیاسی اجتماعی در حال ویرانی است.

*خوانش جامعه شناختی خانه ادریسی ها
اگرچه تمام کتاب اول عرصه تقابل شدید اشرافیت مالکان خانه ادریسیها با پا برهنگانی ست که با دستور نظام آتشخانه مجاز به سکونت در این خانه بزرگ شده اند، اما باید گفت غزاله علیزاده بیش از آنکه رمانی ضد کمونیستی نوشته باشد، رمانی ضد اجتماعی نوشته است. از فردیت محض طرفداری کرده است و وجه اجتماعی آدمها را مطلقا بی معنی و مخرب نشان داده. بالاخره هیچ تلاش اجتماعی شخصیت ها برای کمک به دیگران و بهبود وضعیت اجتماع به سرانجام نمیرسد. انسان ها فقط در وضعیت دو به دو میتوانند همدیگر را عمیقا درک و به هم کمک کنند. 
اگرچه ورود تعداد زیادی نماینده های توده مردم به این خانه بزرگ، زندگی آرام چند نفر اشرافی را خراب میکند اما با خودش نجات روانشناختی آنها را به همراه دارد. مثلا وهاب که یک جوان درونگرای شهودی منفعل است ناگهان نشان میدهد که در تیراندازی تا چه حد میتواند چیره دست باشد و لقا که دقیقا ویژگی های برادرزاده اش را با شدت بیشتری دارد وقتی مجبور به بالا رفتن از نردبان میشود، چشم انداز بیرون خانه را بعد از مدت ها میبیند و آرامش می یابد.

*شخصیت پردازی و قصه گویی در خانه ادریسیها
البته هرچقدر لقا و وهاب و خانم ادریسی که صاحبان خانه هستند خوب پرداخت شده اند، شوکت و برزو تیپ هستند و دهان باز نکرده میشود فهمید قرار است چه بگویند. اگر کتاب اول در ساختن و پرداختن شخصیت ها قوی تر است یک علت آن کنتراستی است که از برخورد شخصیت ها ایجاد میشود و مخصوصا ساکنان اشرافی خانه بی مهابا توسط نمایندگان طبقه فرودست مورد نقد و بلکه هجوم قرار میگیرند:
«زندگی سخت است آقای ناز پرورده تازه خرجی خواهر شل و مادرم را هم میفرستم در شهر دوری زندگی میکنند برف که میبارد نامه های ما به هم نمی رسد. اما تو آقازاده دو هزار کتاب ،داری فقط برای !خودت سر تا تهش چرت و پرت میخوانی و مثل اسفنج توی خودت میکشی کی نفعی ازش برده؟ خودخواهی عقیمی وقتی که بچه بودم پول شامم را میدادم کتاب کرایه میکردم فقط برای یک شب در نور کم سوی فانوس تا سپیده دم میخواندم.» 
هرچه کتاب اول در شخصیت پردازی قوی است در قصه گویی کند است و بالعکس همین نسبت در کتاب دوم حاکم است. انگار علیزاده که متوجه میشود انبوه شخصیت های فقیری که وارد خانه ادریسی ها کرده مثل توده ای ناشناخته مانده اند و با تعریف کردن قصه های جذاب هر کدام، جنبه قصه گویی اثرش را تقویت میکند. در کتاب دوم داستان حتی کمتر از آنچه در کتاب اول پیش رفته بود پیش میرود. چرا؟ چون نویسنده در فصل های زیادی داستان شخصیت های پاپتی و فرودستی که به خانه ادریسیها آمده اند را تعریف میکند.
ما کم کم با این بیگانه های غاصب اخت میشویم و بر سرنوشت تلخ هر کدام اشکی میریزیم. اما این هم هست که وقتی خود شخصیت در پیرنگ داستان نقش اساسی نداشته باشد ممکن است سرگذشتش هم برای مخاطب چندان مهم نباشد.
      

0

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.