یادداشت باران هستم :)!
1404/5/6
به نام حق کتابی دلنشین و شاعرانه که پره از حرفهای زیبا. داستان از زبون پسری به نام مصطفی روایت میشه که بعد از شکستهای و ضربه دیدن های پی در پی تصمیم میگیره بره و مدتی همراه پدربزرگش حاشیه جنگل زندگی کنه. نکته قابل توجه اینه که این کتاب یه داستان قشنگه اما لزوما واقعی نیست. هیچکس دقیقا مثل مصطفی بدبیاری های کلیشهوار سرش نمیاد و احتمالا بعیده پیرمردهای روستایی غالبا شبیه پدربزرگ و عمو رحمان حرف بزنن. اما آیا این موضوع ارزش کتاب رو کم میکنه؟! من که در جوابش یه نه محکم میگم . کتاب پره از استعارههای زیبا و جملاتی که خوندنش لبخند به لب آدم میاره. و شاید بعضیها بگن کرکتر پدربزرگ زیادی نصیحت کرده و حرفای سنگین زده. اما مگه شنیدن این همه حرف قشنگ و راهنمایی برای زندگی از یه پیرمرد کتابی بَده؟ :)) من از خوندنش خیلی لذت بردم و کلی به حرفهایی که زده میشد فکر کردم. (خیلی هم ناراحتم که امانت گرفتمش و باید پسش بدم.) پینوشت: در حوالی مطالعه این رمان رفتم و چندتا داستان کوتاه و شعر از رسول یونان خوندم و شدیداً توصیه میکنم در این دو زمینه بهش فرصت بدین. داستان کوتاههاش واقعا خفنن! و شعرهاش واقعا زیبا.
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.