یادداشت باران هستم :)!

        به نام حق

کتابی دلنشین و شاعرانه که پره از حرف‌های زیبا.
داستان از زبون پسری به نام مصطفی روایت میشه که بعد از شکست‌های و ضربه دیدن های پی در پی تصمیم میگیره بره و مدتی همراه پدربزرگش حاشیه جنگل زندگی کنه.

نکته قابل توجه اینه که این کتاب یه داستان قشنگه اما لزوما واقعی نیست. هیچکس دقیقا مثل مصطفی بدبیاری های کلیشه‌وار سرش نمیاد و احتمالا بعیده پیرمردهای روستایی غالبا شبیه پدربزرگ و عمو رحمان حرف بزنن.
اما آیا این موضوع ارزش کتاب رو‌ کم میکنه؟! 
من که در جوابش یه نه محکم میگم .

کتاب پره‌ از استعاره‌های زیبا و جملاتی که خوندنش لبخند به لب آدم میاره.‌ و شاید بعضی‌ها بگن کرکتر پدربزرگ زیادی نصیحت کرده و حرفای سنگین زده. اما مگه شنیدن این همه حرف قشنگ و راهنمایی برای زندگی از یه پیرمرد کتابی بَده؟ :))

من از خوندنش خیلی لذت بردم و کلی به حرف‌هایی که زده میشد فکر کردم.
(خیلی هم ناراحتم که امانت گرفتمش و باید پسش بدم.) 

پی‌نوشت: در حوالی مطالعه این رمان رفتم و چندتا داستان کوتاه و شعر از رسول یونان خوندم و شدیداً توصیه میکنم در این دو زمینه بهش فرصت بدین. داستان کوتاه‌هاش واقعا خفنن! و شعرهاش واقعا زیبا.
      
12

2

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.