یادداشت کتایونِ ص.ن
1402/4/14
«خوشا به حال ما که ناچار نشدیم چنین گناهی را به گردن بگیریم و فرصت یافتیم در جهانی که دیگران تیرهوتار کردهاند در سکوتی کمابیش معصومانه بهسوی مرگ بشتابیم.» این کتاب اولین رویارویی من با کافکا بود. همیشه تو ذهنم این بود که هنوز برای سنگینیِ قلمش آماده نیستم. اما بالاخره رو در روی کافکا قرار گرفتم. برخلاف انتظارم، کتاب برام روون بود تقریباً. تقریباً. بیشتر تمرکزم موقع خوندن، فهمیدن بود تا توجه کردن به چیزی که دارم میخونم. یعنی در وهلهی اول برام مهم بود که کلمهها رو بفهمم. فقط روخونی نکنم. البته که ترجمهی فوقالعاده کتاب هم موثر بود. از یه جایی به بعد دوست داشتم هی به خوندن ادامه بدم. از نوع ارائهی داستان خوشم اومد. برام جدید بود. قطعاً یهسری جاهای خالی میمونه که سه جور میتونه پر بشه: کتاب رو دوباره بخونم. (که حتما دلم میخواد این کار رو بکنم.) یا اینکه بعد از خوندن نقدها قضیه برام روشنتر بشه. وقتی نقد اول رو شروع کردم و چیزی که تو ذهنم اومد این بود که: احتمالاً منطقیه که خوندن نقد نوشتههای کافکا از خود نوشتههاش سختتر باشه! اما نهایتاً و بهطور کلی، تجربهی خوندنش رو دوست داشتم. حین خوندن چیزهایی که از داستان دستگیرم میشد رو تو ذهنم نگه میداشتم اما به موازات پیش رفتن داستان، نسبت بهشون نامطمئن میشدم. تناقضی که صفحهی اولِ نقد اول هم بهش اشاره کرده بود. فقط این رو میتونم بگم که قطعاً داستان درمورد سگها نیست. درمورد ماست. و اینکه کافکا از گونهی سگ برای انعکاس ما استفاده کرده برام هم جالبه هم جای سوال داره. جز این به کمآگاهیم اذعان میکنم و صبر میکنم تا وقتی که چالهها رو پر کنم.
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.