یادداشت هانیه نیک بخت
1404/5/27
کتاب کوتاهی است. داستان غم دارد اما غمش از جنس مرگ نیست. جنس افسوس است یک غم بنیادی که انسان، همین چیزی که ما هستیم، گاهی انقدر با ذاتش بیگانه می شود که آدم دلش می خواهد از این جلد بیرون بزند وکالبدش را به کناری بیندازدو بگوید من آن نبودم. مثلا چه موقعی مثلا وقتی زن و مردی میآیند در خانه ای می نشینند که مال خودشان نیست بچه ای را بزرگ می کنند که مال خودشان نیست بعد روزی بچه بزرگی شدهی سرباز شده را میگذارند جلوی پدر و مادر واقعیش تا به آن ها نشان دهد که چهقدر نسبتی با آنها ندارد و خواننده تا آخرین لحظه منتظر است که کتاب یک فیلم هندی باشد، پسر پدر و مادرش را در آغوش بگیرد و زن یهودی عذرخواهی بکند و بگوید من را ببخشید از اینکه در خانه تان زندگی کردم من عشق به شما را همیشه در قلب پسرتان آبیاری کردم اما هیچ کدام از اینها نیست. زن یک اروپایی اصیل است. پسر قرار نیست با عطر مادرواقعی اش او را بشناسد و در آغوشش گریه کند. و این روایت روایت تازه ای نیست برای مردمانی که هر ظلمی بهشان روا شد و یادمان آورد که انسان چهقدر می تواند انسان نباشد.
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.