یادداشت خانم لوبیا
1404/5/22
امروز خوندنِ مردی به نام اوه تموم شد. با اوه خندیدم، عصبانی شدم، گریه کردم. خیــلی گریه کردم… دلم نمیخواست هیچوقت این قصه به آخر برسه. خیلی حس میکردم اوه خودِ منه، انگار بخشی از قلبم رو توی صفحههای این کتاب جا گذاشتم، پیشِ اوه… میدونم یه روز، دوباره برمیگردم سراغ این کتاب؛ چون بعضی قصهها، فقط قصه نیستن، یه جور زندگیان.
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.