یادداشت عادله شیرآبادی
1402/8/26

یک ظهر تابستانی، در یک دشت بزرگ پر از تپه های سرسبز آفتاب گرم است اما پرنده ها می خوانند پدرومادر ها روی زمین کشاورزی کار میکنند و بچه ها انقدر دویدند که عرقشان درآمده. آنجا کنار دشت ابتدای جنگل یک رود زلال و خنک و روان از چشمه جاریست... دخترهای نوجوان نشسته اند دورو برش و طرف میشویند وحرف میزنند. از آن حرفهای یواشکی که مادرها هر چه گوش تیز می کنند آخرش سر در نمی آورند چه می گویند. وسط اینها من دختر ۹ ساله ای شده ام خیس عرق خسته و خاکی از بازی می روم سمت سرچشمه و خمره خمره آب می نوشم. و خمره خمره به جانم می نشیند آن آب. و سلام بر حسین می گویم نه ادبی نقد کردم نه مرورنویسی فقط توصیف کردم وسط شلوغی های زندگی امروز خمره خواندن را. و تکرار میکنم زیبایی و عشق در سادگی است نه هیچ چیز دیگر.
4
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.