یادداشت راضیه.الف

        دختر ِ ماجرا (misery)مهندسی کامپیوتر خونده و داره تو یه شرکت کار میکنه، یه روز یکی از زیردستای پدرش میاد و ازش میخواد برگرده به منطقه خودشون... کجا؟ قلمرو خون آشام ها.... نکته اصلی اینه که توی این دنیا خون آشام ها و گرگینه ها و انسان ها در منطقه و قلمرو خودشون زندگی میکنن. سالیان ساله که برای برقراری صلح و اتحاد بین مناطق انسان ها و خون آشام ها و پرهیز از جنگ های خونین، فرزندی از نزدیکان رؤسای هر قلمرو به قلمرو دیگه فرستاده میشن ...چیزی شبیه به گروگان.. و میزری چندین سال از عمرش رو به همین صورت در قلمرو انسان ها گذرونده...
دختری که نه در بین انسان ها پذیرفته شده است و نه بین خون آشام ها به خاطر سالهای بسیار دوری و بودن در سرزمین انسان ها... عدم تعلق....
حالا که بعد از سالها از وظیفه گروگان بودنش آسوده شده.... پدرش با یه پیشنهاد دیگه بهش، دنیا رو براش زیرو رو میکنه... این بار باید با آلفای گرگینه ازدواج کنه...
چرا باید قبول کنه؟ بعد از این همه سختی و خطرات تو قلمرو های دیگه.... ولی به دلیلی قبول میکنه و مشتاقانه به جایی غریبه میره .... بین دشمنای چندیدن ساله خون آشام ها...دلیلش چی بوده؟ عاقبتش چی میشه؟
+ اسم شخصیت ام برام جالب بود misery: بدبختی
   دلیلشم تو داستان میگه
با معماهایی شروع میشه، داستان بیشتر حول روابط بین شخصیت ها و قوانین و ماجراهای سیاسی میگذره و خیلی توصیفات فضاسازی و دنیاسازی قوی ای نداشت به نظرم...
قلم نویسنده رو دوست داشتم، یه طنز یواشی توی داستان بود که برام شیرین ترش میکرد:)
آخرای کتاب دیگه زیادی و با جزئیاتی که لازم نبود روابط بین دو شخصیتو باز کرده بود...مناسب نوجوونا نیست خلاصه
وسطاش یکم خسته شدم ولی اتفاقات آخرشو نمیتونستم حدس بزنم:)
      
6

4

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.