بریده‌ای از کتاب خوش آمدی زائر کوچک اثر مسلم ناصری

بریدۀ کتاب

صفحۀ 7

چیزی ته دلم ویلی ویلی می رود که نگرانم می کندو احساس خوبی ندارم. بابا گفته بود که یک عالمه آدم شب و روز توی راه هستند و ما تنها نیستیم ولی از بعد از ظهر که را افتاده ایم هیچ کسی را ندیده ایم ، حتی یک نفر را. هوا تاریک می شود..

چیزی ته دلم ویلی ویلی می رود که نگرانم می کندو احساس خوبی ندارم. بابا گفته بود که یک عالمه آدم شب و روز توی راه هستند و ما تنها نیستیم ولی از بعد از ظهر که را افتاده ایم هیچ کسی را ندیده ایم ، حتی یک نفر را. هوا تاریک می شود..

12

0

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.