بریدهای از کتاب خوش آمدی زائر کوچک اثر مسلم ناصری
1404/5/31
صفحۀ 7
چیزی ته دلم ویلی ویلی می رود که نگرانم می کندو احساس خوبی ندارم. بابا گفته بود که یک عالمه آدم شب و روز توی راه هستند و ما تنها نیستیم ولی از بعد از ظهر که را افتاده ایم هیچ کسی را ندیده ایم ، حتی یک نفر را. هوا تاریک می شود..
چیزی ته دلم ویلی ویلی می رود که نگرانم می کندو احساس خوبی ندارم. بابا گفته بود که یک عالمه آدم شب و روز توی راه هستند و ما تنها نیستیم ولی از بعد از ظهر که را افتاده ایم هیچ کسی را ندیده ایم ، حتی یک نفر را. هوا تاریک می شود..
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.