بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

یادداشت‌ها

آروشا دهقان

13 ساعت پیش

گفتن از ای
            گفتن از این کتاب بسیار سخت است؛ شاید به این دلیل که سرشار است از نمادها؛ از تعزیه و طفل شش‌ماهه گرفته تا بازگشت فرَوَشی مردگان! اما با این همه نماد، که بیضایی به راستی استاد به کار بردن آن‌هاست، همان جملات آغازین می‌تواند هر  مخاطبی را میخکوب کند: «ما به تهران نمی‌رسیم. ما همگی می‌میریم!»
پررنگ‌ترین المان که پیوسته تکرار می‌شود ترس از مرگ، غم و ناخوشی است که مادر مدام از آن پرهیز می‌دهد. درهم‌تنیدگی نیکی و بدی و مبارزه‌ی همیشگی آنان با هم به خوبی در جای‌جای فیلمنامه پیداست.
نقش زنان و تصویر برابری‌جویانه در اینجا نیز مثل دیگر آثار بیضایی پررنگ است. زنان تصمیم‌گیرنده، مقتدر و صحنه‌گردان هستند. 
آینه احتمالا مهم‌ترین نماد داستان است؛ نماد روشنی اهورایی که تا نرسد جشنی برگزار نمی‌شود. کسی هم که آینه را می‌آورد همچون یک منجی وارد می‌شود و در تمام لحظات، حتی آنجا که جسمش حضور ندارد، هست. بازگشت فرَوَشی مردگان به جهان زندگان، شادی‌آوری، نو و پاکیزه کردن خانه و انتظار رسیدن این فرَوَشی‌ها از شاخص‌ترین نمادهای فرهنگ ایرانی است که بیضایی در فیلمنامه‌ی مسافران از آن‌ها بهره برده.
شش صندلی خالی که صندلی‌های خالی نیوشاگان در آیین‌های مانوی را به یاد می‌آورد، مجلسی تعزیه‌وار که زن طفل شش‌ماهه‌اش را بالا می‌گیرد و درخواست ترحم می‌کند، منجیِ زن که هم یادآور مادر سوشیانت است هم منجی بهاییان را به ذهن می‌آورد، جبر رفتن به سوی مرگ که یادآور جبرگرایی زروانیان است و ده‌ها المان دیگر، مسافران را به فیلنامه‌ای شاخص و سرشار از اسطوره بدل کرده است.
...
....
.....
......
.......
فیلم مسافران را هم بهرام بیضایی و خیل بزرگی از بازیگران نام آور سینما ساخته‌اند که دیدنش خالی از لطف نیست؛ حتی با وجود سانسورها و نقدهای حکومتی که نشان می‌دهد آنچه در فهمشان نگنجد را برنمی‌تابند.
          
رعنا حشمتی

12 ساعت پیش

یک اتوپرتر
            یک اتوپرتره واقعی!
کتاب تک جمله‌هاییه که ادوارد لووه درمورد خودش نوشته. از عادت‌های مختلفش، احساساتش… نمی‌دونم چطوری بگم که چطوریه :)) کتاب عجیب غریبیه و مناسب کسایی که می‌خوان یه چیز متفاوت بخونن. و بعیده «ارزش ادبی» خاصی داشته باشه، اما خب موجود جالبیه این کتاب… با یه حالت بی‌احساس درمورد خودش هی حرف می‌زنه و  شما رو به فکر وامی‌داره که به خودتون فکر کنید. ببینید می‌تونید اینقدر دقیق خودتون رو توصیف کنید؟ اصلا خودتون رو می‌شناسید؟
+ کتاب تقریبا هیچ آغاز و میانه و پایانی نداره. می‌تونی از وسط هر صفحه‌ای شروع به خوندن کنید. که یه جورایی دقیقا شبیه آشنا شدن با یه آدمه. از وسط زندگیش :)

اما ضربهٔ اصلی کتاب برای من یکی از جمله‌های پایانیش بود. خیلی برام عجیب بود که یک نفر اینقدر دقیق همون احساسی رو داشته باشه که من داشتم.
«هر قدر عمر کنم پانزده سالگی وسط زندگی من است.»
یادمه تولد پونزده سالگیم احساس کردم زندگیم نصف شد. برام معنای از نیمه عبور کردن بود ۱۵. اینکه چطور همچین احساسی داشتم رو نمی‌دونم. اما اون موقع فکر می‌کردم شاید سی سال عمر خواهم کرد. و برای همین این احساس رو دارم. هنوز سه چهار سالی مونده که به سی برسم، در نتیجه نمی‌دونم که واقعا بعدشم زنده خواهم بود یا نه، ولی وقتی این جمله رو خوندم، چندین دقیقه مکث کردم، بهش خیره شدم و با خودم گفتم: هرقدر عمر کنم، پانزده سالگی وسط زندگی من است.
          
Fereshteh SAJJADIFAR

21 ساعت پیش

#کتاب_خوان
            #کتاب_خواندم
#زیبا_صدایم_کن
#فرهان_حسن_زاده


بسم الله الرحمن الرحیم

_خانم مگه من از دار دنیا چی میخوام؟ توجه مامان بابامو! خواسته‌ی زیادیه به نظرتون؟
این جمله رو خیلی از بچه‌هام می شنوم، تا همین یکم پیش جوابم به این گلایه این بود:
_نه عزیزم، زیاد نیست و کاملا بحقه
اما الان،میدونم دیگه نمی‌تونم به این سادگی بگم زیاد نیست،اونم وقتی زیباهای زیادی هستن که گوشه تختای سرد یا گرم اسایشگاها و پرورشگاها چمباتمه زدن و یادشون نمیاد آخرین بار کی پدر مادر به خودشون دیدن که توجه‌شون چی باشه؟!⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩⁦

من همیشه نفسم از جای گرم بلند میشه برای همین به والدین میگم:
_والد باید نقطه امن بچش باشه
اما هیچ وقت فکر نکردم که اگه یه بچه والدی نداشت چی؟نقطه امن از کجا گیر بیاره طفل معصوم؟

داستان حول دختری به اسم زیبا میگرده،زیبا در آستانه تولد پونزده سالگیش با نقشه فرار پدرش و همدستی با اون مواجه میشه و یک روز پر از اضطراب و دلهره رو پشت سر می‌زاره. با هر قدمی که بر می‌داره به گذشته پرت میشه گذشته‌ی که هم‌پدر داشت هم مادر، آدمای امنی نبودن اما بودن و دل زیبا به این بودن خوش بود.
پدر از وضعیت زیبا خبری نداره، مدام قربون صدقه‌ش میره‌ و‌ گاهی سراغ مادرش رو‌ می‌گیره، بی خبر از اینکه زیبا خیلی وقته نمی‌دونه مادرش کجاست.
چرا؟ 
چون فرار کرد. وقتی به اجبار اقابالا(ناپدریش) مجبور شد دزدی کنه و توی عالم بچگی،سادگی کرد و‌کتک خورد، غرورشو جمع کرد و  زد بیرون. توی اون شب برفی،زیبا توی خودش مچاله شده بود اما ننالید،انگار که نیم‌وجب بچه امیدی داشته باشه رفت و افتاد توی آغوشی که امن بود و زندگیش رو ساخت.
حالا زییا با پدری که جنون ادواری داره و سودای جبران کردن تولد شش سالگیش رو توی سر می پرورونه و صداهای توی سر خودش باید جلوی اتفاقات بدی که ممکنه رو بگیره.
آیا از پسش بر میاد؟


پ‌ن¹:نثر کتاب روون  و کوچه بازاری بود( نویسنده لاتیش رو پر کرده بود)
پ‌ن²:در طول داستان که کشش خوبی داشت ما شاهد احساسات فرزندی هستیم که رها شده‌گی رو تجربه کرده و با همون سن کم داره با این طرحواره و ایضا خاطرات ناخوشایندی از ناپدریش دست و پنجه نرم می‌کنه.
پ‌ن³: زیبا داستان پلیسی زیاد می‌خونه، به وضوح می بینیم که ذهنش دائما سناریو فرار می چینه و فکر میکنه تمام مردم بهش زل زدن:))))
پ‌ن⁴:وجه اشتراک زیبا و پدرش داستان سرایی‌شونه،با این تفاوت که ما فکر می‌کنیم پدر چون دیوانه‌ست داره شلم شوربا هم می‌زنه اما دختر نه و اصلا به روایتش شک نمی کنیم⁦⁦(⁠●⁠_⁠_⁠●⁠)⁩
پ‌ن⁵:داستان رو پسندیدم،در عین سادگی به خوبی احساساتم رو متلاطم کرد و چندجا چشمام خیس شد و دلم میخواست پا به پای زیبا و پدرش زار بزنم ولی خب بعدش باید توی خیابون  می‌خوابیدم.

پ‌ن⁶:کتاب رو به کیا پیشنهاد میکنم؟ نوجون ها؟ قطعا بله ،صد درصد بله الخصوص اگه کم سن باشن،اینطوری حداقل یکم از نوک بینی‌شون اون ورتر جهانو می بینن
          
ابراهیم خالیدی

23 ساعت پیش

            کتابی درباره ناشناخته ترین مقوله بشری یعنی ذهن. رویکردها و رشته‌های مختلفی که در شناخت ذهن تلاش میکنند در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته اند و همچنین بررسی نحوه و شیوه ای که هر کدام از رشته‌ها در شناخت ذهن به کار می‌گیرند. من جلد یک را خواندم و از آن بیش از لذت بردن به من حس شگفتی می‌داد. با این که من علوم تجربی خوانده ام و با اعصاب و قسمتهای مختلف مغز را کم و بیش آشنایی دارم، اما هیچ گاه چنین شگفتی اور با آن مواجه نشده بودم.
کتاب برای من کمی خسته کننده میشد اما چون بین آن کتابهای لذت بخش را هم می‌خواندم، شوق برای بیشتر دانستنم درباره ذهن بر خستگی ناشی از خواندن کتاب می‌چربید. کتاب به صورت مقاله‌وار نوشته شده و در جای جای آن به منابع، دانشمندان پژوهشگران و اندیشمندان مختلف و کارهایشان برای شناخت ذهن و علم شناخت میپردازد که ممکن است خسته کننده باشد اما با وجود اینها به خواندنش می‌ارزد. این کتاب گرچه تخصصی به نظر می‌رسد امه عموم هم میتوانند راحت از آن بهره‌مند شوند. 
          
سینا معروف

23 ساعت پیش

            بلند خواندن این کتاب برای من، به منزله حفظ آخرین سنگرهای مقاومت در برابر پذیرش باورهای نسل فرزندان نوجوانم هست. با خودرأیی و استبداد  پدرانه، راوی صوتی کتاب شده‌ام تا قبل از خواب دو پسر نوجوان و در ساعت‌های پایانی شب، به رسم کودکی‌شان، گوش‌ها را از موزیک‌های نسل زِدی پاک کنم و ذهن‌‌ها را به رویاهای دهه پنجاهی و شصتی  خودمان  نزدیک کنم. 
برای بچه‌هایی که قصه شب‌شان ماجراهای پوپو و می‌می‌نی بود و سواد خواندن‌شان با «خانه درختی» و «تام گیتس» و «کاپیتان زیرشلواری» همراه شد، گفتن و خواندن از کتاب‌های کانون پرورش فکری کودکان، مَثَل پیرمردهایی می‌شود که یادآوریِ قیمتِ ده‌‌شاهی پنیر  آن‌زمان‌شان، کُفری‌مان می‌کند. 
به باور خودم چون روایتِ جاریِ زندگی در هیچ داستانی به اندازه ماجراهای داستان‌های آقای مرادی کرمانی نیست، بهترین انتخاب برای پیوند این دو نسلِ نامربوط، مجموعه داستان‌های ایشان هست. 
کتاب لبخند انار، wowناک نیست. تِرِند و مُدِ روز محفل‌های کتابخوانی نیست. جایی برای نقدهای پیچیده و ماورایی ندارد. لبخند انار ( و به طور کلی، داستان‌های آقای هوشنگ مرادی کرمانی)، به صمیمی‌ترین و صادقانه‌ترین شکل، ماجراهای دورانی را که ما به خیال خودمان، خوش‌حال‌ترین روزگار را داشته‌ایم،  تعریف می‌کند. 
مجموعه داستان‌های کوتاه این کتاب، حال و هوای محله‌ها و کوچه‌های قدیم با کسب‌وکارهای محلی و سبک زندگی دورهمی همسایه‌ها و شلوغی کوچه‌ها را تصویر می‌کند که برای نوستالژی‌پَرَستانی مثل من، داروی آرام‌بخش قبل از خواب حساب می‌شود. 
احساس می‌کنم با بلندخوانی این کتاب‌، به جای تلاشی برای همدل شدن با نوجوانان خانه، بیشتر مرهمی بر احوال غریب خودم با روزگارِ حال می‌گذارم. 
بهتر است به گیرنده‌ها دست نزنم، اشکال از فرستنده است. 
          
زهرا رستاد

23 ساعت پیش

            همه چیز از بهار ۱۷۹۴ شروع شد

زمانی که 
 اتین، برادر اوژنی دزیره، توسط وحشی گری انقلابیون فرانسه تهدید و در آخر دستگیر می‌شود..
اوژنی همراه با همسر برادرش به دیدن یکی از مسئولین می‌روند تا شاید راهی برای آزادی اتین پیدا کنند و همه چیز از آن شب شروع می‌شود!

آن شب دزیره با شخصی از خانواده‌ی بناپارت آشنا می‌شود و بدون شناخت قبلی پای دو برادر، ژوزف و ناپلئون را به خانه‌شان باز می‌کند :)

(گاهی فکر می‌کنم اگر دزیره در آن دفتر حضور نداشت، شاید هیچوقت این اتفاقات پیش نمی‌آمد..
شاید اون غم و شکست رو تجربه نمی‌کرد ولی در این صورت هیچوقت هم موفق نمی‌شد، به این جایگاه دست پیدا کند..!)


این کتاب، داستانی است که از زبان خود برناردین اوژنی دزیره و به صورت خاطره هایی از سیزده سالگی این دختر نقل می شود.
 این داستان ماجراهایی از نیمه دوم قرن هجدهم، در فرانسه را روایت می کند که سرشار از اطلاعات و وقایع تاریخی جذاب است :))

این کتاب درکنار داستان عاشقانه و تاریخی، با دقت به روند تکامل، رشد و سقوط شخصیت ها پرداخته که در راس آن‌ها دزیره قرار دارد،
با نوجوانی دزیره، شیطنت ها وناپختگی هایش همراه می‌شویم و در هر فصل شاهد پیشرفت و رشدش هستیم..
و چقدر شیرین بود!
بلافاصله غرق در داستان شدم :))♡


"لحظه هایی از تاریخ هیچ گاه از عشق خالی نبوده است و آنگاه که عشق به تاریخ ورود پیدا می کند، تاریخ رنگ و بوی تازه ای به خود می گیرد و شوری دیگر می انگیزد."
          
            گاهی عناوین فرعی کتاب‌ها بسیار مهمتر و تاریخ سازتر از عناوین اصلی‌اند. مثلا مشهورترین کتاب دکارت رو به خاطر بیارید. «تأملات» به خودی خود عنوان خنثی‌ایه ولی «رساله‌ای در اثبات خدا و بقای نفس» عنوانیه که در ترکیبش با پیش‌زمینه‌ای که از دکارت داریم آدم رو مجاب میکنه که این رساله رو باید خوند.
کتاب مری شلی هم از این دست کتاب‌هاست. در مواجهه با «فرانکنشتاین» فقط یه غول وصله پینه شده تو ذهن آدم میاد که نهایتا یه رمان گوتیک خوب باشه و لابد دست مایه‌ای بوده برای ترسوندن بچه‌های اون زمان ولی وقتی عنوان «پرومته مدرن» رو میشنویم شاخک‌های آدم تیز میشه. منم کتاب رو به خاطر عنوان فرعیش خوندم.
اولا باید دقت کرد که فرانکنشتاین اسم خالق اون هیولاست نه اسم خود هیولای داستان و پرومته مدرن هم اطلاق به اون scientist (دانشمند) میشه و نه باز اون هیولا. 
با این دقت میشه سراغ داستان رفت. آقای فرانکنشتاین در کالج با علوم جدید مخصوصا شیمی مواجه میشه و خودش رو به صورت دیوانه‌واری وقف این علوم میکنه. بعد از چندی به راز حیات پی میبره و تصمیم میگیره خودش موجودی خلق کنه و کل داستان شرح همین خلق و ما وقع بعدشه.
 مری شلی تو دوره‌ای این داستان رو نوشته که قدرت علوم جدید مخصوصا علوم تجربی داشت هویدا میشد و بشر به نوعی داشت به ورطه جنون میرسید. مثلا یه نمونه از این جنون رو میشه تو شخصیت بازارف رمان پدران و پسران تورگینیف دید. به نوعی میشه رمان فرانکنشتاین رو اخطاری به انسان مدرن دید که اگر انسان بخواد پا جای پای خدایان بذاره و به اصطلاح پرومته بازی در بیاره نهایتا به رنج پرومته هم گرفتار خواهد شد و این رنج تا دم مرگ گریبان انسان رو خواهد گرفت که خطابه آخر هیولا خطاب به جسد فرانکنشتاین هم به نوعی این مفهوم رو میرسونه.
          
            - کتابی که نمی توان لحظه ای بر روی زمین گذاشت.

- اِیمی دانشجوی پزشکی باید برای دوره رزیدنی¹ خود بیست و چهار ساعت در یک طبقه بخش بیمار های روانی که هیچ راه خروجی ندارد سپری کند اما داستان به اینجا ختم نمی شود...

- اولین چیزی که درون دنیای کتاب من رو جذب کرد و همینطور تبدیل به بخش موردعلاقم در کتاب شد بیماران روانی این بخش و مشکلات روانیشون بود که همچون یک پرونده ی جنایی واقعی به این موضوع خوب پرداخته شده بود که می‌تونه دلیل این جزئیات فوق جذاب مدرک پزشکی آسیب مغزی نویسنده کتاب باشه.

- در طول کتاب تشخیص واقعیت و توهم به خوبی هرچه تمام تر برای خواننده مشکل می شود که این تکنیک هنرمندانه مک فادن به شدت من رو یاد کتاب خاطرات یک آدم کش از کیم یونگ - ها می‌اندازد.

- همون‌طور که در اول اشاره کردم کتاب روندی پر قدرت و سریع را در شروع پیش می‌گیرد و حتی لحظه ای این جذابیت و سرعت را در روند داستان از دست نمی‌دهد و مخاطب را تا لحظه ی آخر میخکوب خود می‌کند.

- پرداختن و شخصیت پردازی افراد درون داستان به طور کامل توسط نویسنده انجام شده که همین باعث میشه تصویر سازی از شخصیت ها همچون آب خوردن برای خواننده راحت بشه.

- پایان بندی کتاب طبق انتظارم فوق العاده عمل می‌کنه و در روند معمایی داستان هیچ حفره ای باقی نمی‌گذاره جز یک مبحث کوچک ( به دلیل لو رفتن داستان اشاره نمی‌کنم) که قابل چشم پوشی است.

- در آخر این کتاب را به طرفداران هر ژانر مخصوصا کسانی که در حالت ریدینگ اسلامپ² به سر می‌برند پیشنهاد می‌کنم و شما را به این سفر هیجان انگیز که ازش پشیمان نخواهید شد دعوت می‌کنم.


¹ : در علوم پزشکی دوره‌ای است عملی و تکمیلی در تحصیلات آموزش عالی که در بسیاری از کشورها پس از اخذ دکترای حرفه‌ای توسط پزشکان گذرانیده می‌شود. به شخصی که این دوره را می‌گذراند رزیدنت گفته می‌شود.
²: به موقعيتی گفته می‌شود كه شما انگيزه‌ی خوندن رو از دست می‌ديد كه می‌تونه كوتاه مدت يا بلند مدت باشه.
          
            خانوم اَلی هیزلوود اونور آب اصولا نویسندهٔ معروفیه، واسه همین برام عجیبه که تا به حال کتابی ازش ترجمه نشده 🤔 (خودم اصولا هر بار با اسمش مواجه می‌شدم فکر می‌کردم مَرده، چون اسمش اینطوری نوشته میشه: Ali، بعد که عکسش رو دیدم شوکه شدم 😂).
کتابای هیزلوود هم اصولا تا جایی که دیدم همه تو سبک عاشقانه‌ست، منم از اونجایی که معمولا عاشقانهٔ «خالی» نمی‌خونم رغبت نمی‌کردم برم سراغش 😏
تا اینکه این کتاب رو دیدم، یه عاشقانهٔ فانتزی :)

قبل شروع کتاب رفتم در مورد نویسنده خوندم و با کمال تعجب دیدم دکترای علوم اعصاب داره 😱😄 تازه اینجا بود که اسم کتاباش برام معنی‌دار شد 😄 (مثلا The Love Hypothesis یا Love on the Brain).
تازگی انگار استاد دانشگاه هم شده 😳 (یه لحظه فک کن استاد دانشگاهی داشته باشی که یه سره رمان عاشقانه می‌نویسه 😄). 
نکتهٔ دیگه‌ای که در موردش نوشته بودن این بود که شخصیت‌های مونث کتابش اصولا تو حوزهٔ STEM کار می‌کنن، که میشه مخفف این واژه‌ها:
Science, Technology, Engineering, Mathematics
علم (همون ساینس جدا رساتره 😅)، فناوری، مهندسی، ریاضیات

و جالبه که تو این کتاب فانتزی هم همینطوره!

🔅🔅🔅🔅🔅
اینجا خون‌آشام داریم (Vampyre) و گرگینه (Werewolf) و یه ازدواج مصلحتی برای حفظ صلح...
و بعد یه راز و معما که خواننده رو همون اول جذب داستان می‌کنه...

ولی فضای کتاب کاملا مدرنه و نویسنده حتی تمام عناصر «فانتزی» رو به صورت زیستی توضیح میده و اینش به نظرم خیلی باحال بود. کلا تو داستان قشنگ می‌شد حس کرد نویسنده علوم اعصاب خونده 😏 (کلا اونایی که علوم شناختی یا علوم اعصاب خوندن خیلی علاقهٔ خاصی دارن که همه چیز رو با تکامل یا فرآیندهای زیستی و مغزی توضیح بدن 😄)
و باز شخصیت مونث کتاب یه دختر بیست و پنج ساله‌ست که یه متخصص نرم‌افزاره، از اون آدمای خفن که با چند خط کد همه کاری می‌تونن بکنن 😎

🔅🔅🔅🔅🔅
معمولا کم پیش میاد من از شخصیت مونث کتاب‌ها خوشم بیاد! اگرم اولش نظرم رو جلب کنه، تهش یه کاری می‌کنه که کاملا از چشمم می‌افته 😄 
ولی اینجا واقعا از میزِری خوشم اومد. 
کلا کتاب، به جز بخش آخر، از زاویه‌دید میزری روایت شده و این دختر واقعا باحاله :) 

هیزلوود جدا خوب می‌نویسه و قلمش نمک خوبی داره :) 
معمای کتاب هم کشش خوبی داره و آخرش اتفاقاتی می‌افته که به شخصه اصلا حدس نمی‌زدم...

🔅🔅🔅🔅🔅
سیر بخش عاشقانهٔ کتاب هم خوبه، البته من اولاش رو خیلی بیشتر از آخراش دوست داشتم چون اون آخر دیگه تعدد صحنه‌های جنسی واقعا زیاد شده بود 😒
اون نیم ستاره رو هم به خاطر همین صحنه‌ها ازش کم کردم که خب کاملا صریح بودن... البته بازم به نسبت یه سری کتابای دیگه، این صحنه‌ها حداقل به روند داستان و رابطهٔ دو طرف می‌اومد و اینطوری نبود که با خودت بگی این الان چی بود این وسط؟! ولی خب کلا این همه توصیف زیادی بود...
اگه یه روزی ترجمه بشه قطعا سانسور زیادی خواهد داشت 😅 ولی با این وجود به نظرم اصلا مناسب نوجوون نیست.
          
            مطالعه کتاب را تمام کردم و بسیار لذت بردم، هم از موضوع کتاب، و هم  نحوه نگارش که به قول معروف مفید و مختصر بود، و هم طنزی که چاشنی کتاب شده بود.
در عین حال دلم به حال زبان شیرین فارسی سوخت که مدت هاست مورد هجوم قرار گرفته و  متاسفانه فضای مجازی و رسانه ها و صدا و سیما هم به این هجوم دامن زده اند. نویسنده در این کتاب بخشی از بی مهری هائی که در حق زبان فارسی صورت گرفته را  با بیانی شیوا و البته مختصر توضیح داده است.
از تعداد قابل توجهی از نکات کتاب اطلاع داشتم، اما نکات جدیدی هم بود که یاد گرفتم، مانند پیشخان که درست است، و پیشخوان نادرست. و یا گفت و گو که درست است، و گفتگو نادرست.
مطالعه کتاب را توصیه می کنم، مخصوصا به کسانی که دغدغه آنها زبان شیرین فارسی و درست نوشتن و درست صحبت کردن  است.
پ ن: این کتاب را یک کتابخوار به من هدیه داد. همین جا باید از این کتابخوار عزیز تشکر کنم و بگویم که اکثر کتاب هائی که تا کنون از این کتابخوار هدیه گرفته ام بسیار خوب انتخاب شده اند. بعضی را خوانده ام و بعضی دیگر هنوز در نوبت خواندن هستند. و از شما چه پنهان که به دلیل جذابیت موضوع و عنوان این کتاب های هدیه، حتی نوبت مطالعه کتاب هائی که خودم خریده ام را جابجا کرده ام، و البته شاهد غر زدن آنها هستم!! 😄
          
پواد پایت

2 روز پیش

            آخرین کتابی که تموم شدنش انقدر ناراحتم کرد یادم نیست. «یک مهمانی، یک رقص» احتمالا همیشه با من می‌مونه چون اتفاقات چندماه اخیر زندگی رو لابلای صفحاتش دفن کردم و شب‌های سخت‌ رو تونستم با داستان‌هاش، سالم رد کنم.‌
 کتاب رو اگر چند سال زودتر می‌خوندم قطعا انقدر باهاش حال نمی‌کردم. این در‌هم‌آمیختنی که فضای زندگی روزمره با نمودهای دینی و اعتقادات کاراکترهاش توی این کتاب داره، برای مایی که درام داستانیمون با فرهنگ دینی هیچ‌وقت درست جمع نشده و همیشه داستان‌های گل‌درشت آزارمون داده مثل یک معجزه‌ست. 
دوست داشتم وقت بود و خیلی خیلی بیشتر درموردش می‌نوشتم. در مورد دنیاسازی‌اش. که چطور داستان‌هایی که جغرافیایشان از روسیه تا لهستان و آمریکا می‌روند، انقدر دنیاهایی شبیه به هم دارند. یا در مورد شباهتش. که چقدر مسائل مشترکی بین یک خانواده یهودی و بک خانواده مسلمان وجود دارد.
پ.ن: ترجمه‌ی خوب واقعا نجات‌دهنده‌ست. بعضی داستان‌های کتاب پره از مراسم‌های عجیب و غریب یهودی‌ها و کلمات تخصصی مربوط به فرهنگشون اما نثر قوی یک‌جوری آدم رو همراه می‌کنه که اصلا احساس غریبگی بهش دست نمیده.