بریدهای از کتاب مردگان بی کفن و دفن اثر ژان پل سارتر
1402/10/16
صفحۀ 21
تو خودت خودت را آزار میدهی؛ برای اینکه کمادعا نیستی. من فکر میکنم مدتهاست که ما مردهایم؛ درست از آن موقعی که دیگر کاری از دستمان برنیامد... بزن به سیم آخر هانری! فکرش را نکن. باید هم فکرش را نکنی، چون اینجا کاری از ما ساخته نیست. راحت باش، ما دیگر به حساب نمیآییم. ما مردههای بیاهمیت هستیم. برای اولین مرتبه در زندگی است که به خودم اجازه میدهم بی فکر و خیال باشم...
تو خودت خودت را آزار میدهی؛ برای اینکه کمادعا نیستی. من فکر میکنم مدتهاست که ما مردهایم؛ درست از آن موقعی که دیگر کاری از دستمان برنیامد... بزن به سیم آخر هانری! فکرش را نکن. باید هم فکرش را نکنی، چون اینجا کاری از ما ساخته نیست. راحت باش، ما دیگر به حساب نمیآییم. ما مردههای بیاهمیت هستیم. برای اولین مرتبه در زندگی است که به خودم اجازه میدهم بی فکر و خیال باشم...
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.