بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

🐦‍⬛

@wallower

50 دنبال شده

95 دنبال کننده

                      
                    
Thewallower

یادداشت‌ها

نمایش همه
                داستان از جایی آغاز می‌شود که امی روتنر تصمیم می‌گیرد اشتراک مجله‌اش را از طریق ایمیل لغو کند اما طی یک سهل‌انگاری، یک حرف را اشتباه تایپ می‌کند و ایمیلش به جای دفتر مجله‌ی لایکه به میل باکس لئو لایکه راه پیدا می‌کند. لئو لایکه پژوهشگر فلسفه‌ی زبان است که به تازگی از رابطه‌ای عاطفی بیرون آمده و امی زنی متاهل با دو فرزندخوانده که زندگی آرام و رضایت‌بخشی دارد، اما این ایمیل تکانی اساسی به روند یک‌نواخت روزمره‌های امی می‌دهد.

قالب مفید در برابر باد شمالی ایمیل است. ما فقط نوشته‌های دو شخصیت اصلی برای هم را می‌خوانیم و بر خلاف دیگر کتب، در این کتاب هیچ گاه با واگویه‌های ذهنی لئو یا امی مواجه نمی‌شویم، هیچ چیز بیشتر از اطلاعاتی که این دو نفر به یکدیگر می‌دهند دستمان را نمی‌گیرد. در ابتدا این نوشتار به نظرم کمی لوس (!) آمد اما بعد منصفانه قضاوت کردم و دیدم که این مدل هم به خوش‌خوان و روان شدن متن کمک به سزایی کرده و هم خواننده را مجبور به توجه به تاریخ، ساعت و امضای پای ایمیل‌ها. در ترجمه‌ی خانم شهلا پیام (+فکر نمی‌کنم ترجمه‌ی دیگری موجود باشد.) همه‌ی نامه‌ها لحنی رسمی دارند و دو طرف با شناسه افعال جمع یک دیگر را خطاب قرار می‌دهند در حالی که از رابطه‌ی نسبتا گرم - و در عین حال محترمانه‌ی – امی و لئو این طور انتظار نمی‌رود! از طرف دیگر دنیل گلاتائور، نویسنده‌ی کتاب، روزنامه‌نگار است و فکر می‌کنم حرفه‌اش بر نگارش کتاب اثر مثبت چشم‌گیری گذاشته؛ کلمات با وسواس انتخاب و چیده شده‌اند تا به بهترین نحو احساسات کارکترها را نشان دهند، آن قدر که حتی این وسواس بعد گذر از فیلتر ترجمه هم مشهود است.

بخش عمده‌ی بار داستان مفید در برابر باد شمالی بر عهده‌ی خواننده گذاشته شده. مولف در هیچ کجای اثرش «قصه»ای را روایت نمی‌کند، مخاطب است که قصه را می‌سازد، قضاوت می‌کند که تمام ماجرا عشق است یا خیانت، خوب است یا بد، او ست که فضای خودش را می‌سازد و جورچین را به کمک تکه‌های محدودی که نویسنده در اختیارش قرار داده کامل می‌کند؛ پس چیزی که من از این کتاب می‌فهمم متفاوت از فهم و برداشت همه‌ی خوانندگان دیگر می‌شود. یک پوئن مثبت خیلی گنده!

+ما دیگر نمی‌دانیم چه باید برای هم دیگر بنویسیم. ما دیگر نمی‌دانیم اصلا برای چه به هم بنویسیم. و یک وقتی بعدها در مترو یا کافه‌ی شهر با هم رو در رو خواهیم شد و سعی خواهیم کرد هم دیگر را نشناسیم یا نگاهمان را از هم بدزدیم، سریع رویمان را برخواهیم گرداند. از خودمان شرمنده خواهیم شد که چه به سرمان آمده و چه از ما باقی مانده. هیچی. دو تا آدم از هم غریبه با گذشته‌ای مشترک و درخشان، که بی‌شرمانه خود را با آن گول زده بودند.

پ.ن: جست و جو کردم و دیدم کتاب اولین بار با عنوان «مقابله با باد شمال» توسط خانم مهشید میر معزی ترجمه شده.
        
                جروم دیوید سلینجر یا آن طور که معروف است، جی دی سلینجر نویسنده‌ی آمریکایی ست که با اولین اثر خود – ناتور دشت – به شهرت رسید. ناتور دشت داستان هولدن کالفید 16-17 ساله است که با هیچ چیر کنار نمی‌آید، یک جا بند نمی‌شود و مدام در تکاپویی درونی ست. قصه از اخراج هولدن از مدرسه شروع می‌شود. هولدن طی دوران تحصیلش هیچ گاه نتوانسته برای مدتی طولانی در یک مدرسه باشد؛ این موضوع والدینش را کلافه کرده و او که نوجوانی غد است و به این مسئله آگاه، خبر اخراجش را مخفی می‌کند. در طول داستان با هولدن خیابان‌های نیویورک را قدم می‌زنیم و شریک درگیری‌های او با خودش می‌شویم.

ناتور دشت را می‌توان اقسام منسجم و به هم وصل‌شده‌ی مونولوگ‌های شخصیت اصلی نامید. هولدن کالفید با وجود سن کمش، نگاهی دقیق و سیاه به پدیده‌های اطراف دارد. مدام در حال تجزیه و تحلیل رفتار بقیه است و همه را حقه‌باز می‌نامد؛ هم‌اتاقی‌های دبیرستانش، دوست‌دختر سابقش، معلمش، حتی یک آدم ساده را فقط به خاطر مهارت نوازندگی‌اش حقه‌باز می‌داند چون مهارت داشتن را شروع غرور می‌بیند. پیدا ست که بخش اعظم این نگاه افراطی حاصل کشمکش‌های برهه‌ی بلوغ او ست. سیر کتاب به گونه‌ای ست که تا پایان ماجرا متوجه تغییر نگرش هولدن می‌شویم. گویی او در میان واگویه‌هایش قد می‌کشد و تکه‌های حقیقت را پیدا می‌کند.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های ادبیات سلینجر بی‌پردگی آن است. او از راه دادن فحش و بد و بی‌راه به آثارش ابایی ندارد چنان که ناتور دشت در مناطقی از آمریکا به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیر اخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب‌های ممنوعه‌ی دهه‌ی ۱۹۹۰ قرار گرفته. به طور کلی سلینجر آدم صریحی ست، نه فقط در نوشته‌ها که در زندگی شخصی‌اش. گفته می‌شود دور خانه‌اش حصار بلندی کشیده بود و وقتی طرفداری از سر کنجکاوی به سراغش می‌رفت با تفنگ دولول تهدید می‌شد! :)

ناتور دشت را اولین بار در پانزده سالگی خواندم. شاید لازم باشد برای بار سوم به آن برگردم و این بار با داستان دیگری مواجه شوم.
+همه‌ش مجسم میکنم چند تا بچه کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن. هزار هزار بچه‌ی کوچیک؛ و هیشکی هم اونجا نیست. منظورم آدم بزرگه. غیر من، منم لبه یه پرتگاه خطرناک وایساده‌م و باید هر کسی رو که می‌آد طرف پرتگاه بگیرم. یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می‌ره من یه دفه پیدام می‌شه و می‌گیرمش. تمام روز کارم همینه؛ ناتور دشتم. می‌دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم. با این که می‌دونم این کار مضحکه!

4
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                خالد حسینی، زاده‌ی کابل و بزرگ‌شده‌ی فرانسه و آمریکا، پزشک-نویسنده‌ای ست که اغلب با نخستین اثرش، بادبادک‌باز شناخته می‌شود. این کتاب در سال 2001 به زبان انگلیسی نوشته شد و به گفته‌ی حسینی بیش از سی بار از طرف انتشارات مختلف رد شد تا در نهایت به چاپ و محبوبیتی جهانی رسید تا آن جا که شش سال بعد فیلم آن توسط مارک فورستر ساخته شد و به نمایش درآمد.

بادبادک‌باز - یا به زبان دری کاغذپران‌باز - داستان پسری به نام امیر را روایت می‌کند که با پدر مرفهش ساکن عمارتی در محله‌ی وزیر اکبر خان کابل است. علی خدمت‌کار این خانواده نیز با پسرش حسن در کنار آن‌ها زندگی می‌کند. امیر و حسن از کودکی با هم بزرگ شده‌اند و علی رغم احترام و عزت زیادی که حسن برای امیر قائل است مانند دو برادر هستند. اتفاق اصلی و گره داستان مسابقه‌ی بادبادک‌بازی‌ای ست که هر ساله بین کودکان منطقه برگزار می‌شود و رقابتی جدی بینشان به وجود می‌آورد. امیر و حسن در مسابقه برنده می‌شوند. پس از پیروزی حسن به دنیال بادبادک که در کوچه پس کوچه‌ها افتاده می‌رود. آصف، ولی  و کمال که کودکان قلدر شرور محله هستند حسن را دوره می‌کنند و در ازای پس دادن بادبادک - که نماد پیروزی و مایه‌ی افتخار امیر است – او را مورد تجاوز قرار می‌دهند. امیر این صحنه را می‌بیند اما به علت حسادتی که به توجه پدرش نسبت به علی و حسن دارد اقدامی برای نجات دوستش نمی‌کند. همین بعدها عذاب روز و شبش می‌شود و زندگی‌اش را دگرگون می‌سازد.

کتاب بادبادک‌باز ضمن روایت داستان امیر، بیان‌کننده‌ی فراز و فرودهای کشور افغانستان و آداب، سنن و منش مردمانش هم هست. فکر می‌کنم این قصه به ما نشان می‌دهد که چه طور کودکانی که همیشه به عنوان انسان‌های بی‌گناه و معصوم ازشان یاد می‌شود، می‌توانند درنده‌خو و ترسناک باشند و همین کودکان بعدها «طالب» شوند و خون میلیون‌ها انسان را بمکند. از دیگر کارکردهای کتاب می‌تواند آشنا کردن اروپایی-آمریکایی‌ها با وضعیت افغانستان باشد.

مسئله‌ای که در طول خوانش کتاب اذیتم می‌کرد این بود که نمی‌توانستم بپذیرم کسی به سن و سال حسن وجود داشته باشد که تا این حد نجیب و بزرگوارانه رفتار کند. اصلا انگار شخصیت حسن را از یکی از افسانه‌های پهلوانی ایران باستان برداشته‌اند گذاشته‌اند وسط بادبادک‌باز. این حجم معصومیت لااقل برای من قابل قبول نیست. از سوی دیگر کاراکتر امیر یک کاراکتر تماما سیاه و منفی ست که در سراسر داستان حسادت می‌ورزد، زیر و رو می‌کشد و همیشه درگیر عذاب وجدان است. آصف هم همین طور؛ کودکی شرور که مادرش طرفدار نازی‌ها ست، به هم‌سالانش تجاوز می‌کند و سال‌ها بعد در هیئت یک طالب افراطی دوباره به داستان برمی‌گردد. بچه‌های بادبادک‌باز خاکستری نیستند، سیاه و سفید اند و هم‌نشینی‌شان با هم به قولی کنتراست را زیاد کرده و توی چشم می‌زند.

+بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد، فقط یکی. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری صورت دیگری از دزدی است. وقتی مردی را بکشی زندگی را از او دزدیده‌ای. حق زنش برای داشتن شوهر دزدیده‌ای، همینطور حق بچه هایش را برای داشتن پدر. وقتی دروغ بگویی، حق طرف را برای دانستن راست دزدیده‌ای. وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را دزدیده‌ای.
+سال‌ها از این ماجرا می‌گذرد، اما زندگی به من آموخته است آنچه درباره‌ی از یاد بردن گذشته‌ها می‌گویند درست نیست، چون گذشته با سماجت راه خود را باز می‌کند.
        
                     احتمالا شنیده اید که اسم هلیا توسط نادر ابراهیمی ساخته شده. سال‌ها پیش، نادر ابراهیمی در حالی که با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر می کرد، شروع به بازی و در هم ریختن واژه‌ی «الهی» کرد تا بتواند از دل آن نامی خوش‌آهنگ و متفاوت بسازد. پس از مدتی واژه‌ی خودساخته‌ی «هلیا» را از به هم ریختن حروف واژه‌ی «الهی» ساخت و در داستان بلند «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» به کار برد. پس از انتشار کتاب، این اسم در میان مردم رواج پیدا کرد و جزو نام‌های ایرانی محسوب شد.  نام دختر بزرگ نادر ابراهیمی هم هلیا است. مدت‌ها بعد نادر ابراهیمی متوجه شد که واژه‌ی «هلیو» در لاتین قدیم به معنی خورشید است. بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم داستان هلیا، دختر خان، است که دل به پسر کشاورزی که هم‌بازی کودکی‌اش بوده می‌سپارد. آن‌ها تصمیم به ازدواج می‌گیرند اما به دلیل مخالفت خانواده‌هایشان مجبور می‌شوند به چمخاله فرار کنند. پس از مدتی هلیا که برخلاف راوی توان به دوش کشیدن بار مشکلات را ندارد، معشوقش را رها می‌کند و به زادگاه بازمی‌گردد در حالی که پسر تا سال‌ها بعد تسلیم نمی‌شود.

+بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه‌ی تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ‌ها رویای عابری را که از آن سوی باغ نارنج می‌گذرد پاره می‌کنند. شب از من خالی ست هلیا. گل‌های سرخِ میخک، مهمان رومیزی طلایی رنگ اتاق تو هستند. اما گل‌های اطلسی، شیپوهای کوچک کودکان. عابر در جستجوی پاره‌های یک رویا ذهن فرسوده‌اش را می‌کاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهند نشت، و دود، دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا سپیدِ صبح بیدار می‌نشینند ستایشگران بیداری نیستند. رهگذر، پاره‌های تصورش را نمی‌یابد و به خود می‌گوید که به همه چیز می‌شود اندیشید، و سگ‌ها را نفرین می کند. نفرین، پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر…

     راوی بعد از یازده سال، بار دیگر به شهری که دوست داشته برمی‌گردد؛ حالا مادرش از غم دوری او مرده و پدرش حاضر به ملاقات نمی‌شود. در زادگاه دیگر خبری از عاشقانگی نیست، تنها یادی محو باقی مانده از آن‌چه بر او رفته. 
کتاب از سه فصل تشکیل شده: بارانِ رؤیای پاییز، پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره‌آباد، پایانِ بارانِ رؤیا. نثر موزون و شعروار داستان مطالعه‌اش را دل‌پذیر می‌کند اما از طرف دیگر جملات قصار و استفاده‌ی زیاد از استعاره کمی من را دل‌زده کرد. دوست داشتم بهتر و روان‌تر بفهمم که چه خبر است و راوی داستان چه می‌گوید. :))

     به مرحوم ابراهیمی ارادت قلبی ویژه‌ای دارم. چه خوب که این مرد در این جغرافیا زیسته، ساخته و نوشته! روحش شاد.

+آهنگ‌ها تنهایی را تسکین می‌دهند؛ اما تسکینِ تنهایی تسکینِ درد نیست. در کنار بیگانه‌ها زیستن در میان بی‌رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بی‌دلیل‌ترینِ جاری‌شدگان در فضا هستند. وقتی همه می‌گویند، هیچ‌کس نمی‌شنود. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهی بودن نمی‌کند. اینک آن که می‌گوید تهی ست – و رُفتگران بی‌دلیل نیست که شب را انتخاب کرده‌اند.
        
                هرس، دومین رمان نسیم مرعشی، قصه‌گوی خانواده‌ای ست که پس از گذراندن حوادثی (و به طور خاص حادثه‌ای) متلاشی شده، توان ترمیم و بازیابی خود را ندارد و به عبارتی، دیگر خانواده نیست. داستان از هفده سال پس از جنگ، در جنوب کشور آغاز می‌شود؛ جایی که قاعدتا باید نقطه‌ی پایان رنج‌ها و شروعی بر یافتن حیات دوباره باشد اما جنگ بی‌رحم‌تر از این‌ها ست. طی داستان هر کدام از شخصیت‌ها به نوعی تلاش می‌کند تا در حد توان خود تن رنجور زندگی/نازندگی نوال و رسول (کاراکترهای اصلی ماجرا) را از منجلاب بیرون بکشد ولی هر دست ضعیف‌تر از آن است که موفق شود و به این ترتیب شاهد زوال یک رابطه هستیم. هر چند این روایت تاریک و سیاه است اما زبان نرم راوی و سکونی که در فضای هرس جاری ست آن را تلطیف می‌کند.
مرعشی با شناخت خوبی که از جغرافیای خوزستان و خرمشهر دارد دست خواننده را می‌گیرد و انگار با تسلطی که بر زبان، گویش، بافت و اتمسفر مردم آن خطه دارد حین تعریف داستان در گوش مخاطب زمزمه می‌کند که: «از قرار گرفتن در دل فرهنگی کمترآشنا نترس. من کنارت هستم.» همچنین برای ایجاد فضای مناسب، تصاویر خلاقانه و باظرافت ساخته شده‌اند اما به نظر می‌رسد در میانه‌های کتاب، نوسنده رشته‌ی توصیف را از دست می‌دهد و به دام اطناب می‌افتد که همین خواننده را خسته و از ادامه مأیوس می‌کند. در این رمان دو خط داستانی هست؛ یکی ماجرای حمله‌ی‌ عراق به ایران و خرمشهر و از دست رفتن زندگی، پسر، پدر و مردهای زندگی نوال و ماجراهای بعد از آن و دیگری داستان جستجوی نوال توسط رسول، پس از شش سال و بعد از مرگ دخترشان تهانی. با وجود پرش‌های متعدد زمانی و رفت و برگشت‌هایی که مدام صورت می‌گیرد گرهی در داستان به وجود نمی‌آید و برخلاف تعداد زیادی از قصه‌ها، خواننده در هیچ کجای هرس گم نمی‌شود.
درمورد این رمان نکته‌ای که ذهنم را درگیر کرد این بود که چرا هیچ‌کس از آن «واقعه‌ی مهیب» هیچ چیز نمی‌گوید؟ چرا هیچ توضیح یا خاطره‌ای در هیچ کجای داستان گفته نمی‌شود؟ آخر یک هو و بی‌دلیل که کسی زار و زندگی‌اش را، شوهرش را، بچه‌هایش را ول نمی‌کند برود به امان خدا! تقریبا تا یک‌سوم دوم کتاب این سوال یقه‌ام را گرفته بود و شاید اجازه نمی‌داد آن طور که باید وقایع را هضم کنم، اما بعد فهمیدم عمدی در این بی‌خبر نگه داشتن خواننده وجود داشته. آن طور که من فهمیدم، آن حادثه‌ی بزرگ و کلید اصلی را از قصد لای کلمات گم شده تا ما هم‌راه و هم‌قدم با رسول قفل را باز نکنیم! رسول سعی می‌کند خاطره‌ی شرهان را از ذهن نوال کم‌رنگ یا پاک کند، گویی ما هم در ذهن رسول رندگی می‌کنیم و مجبور ایم به نادیده گرفتن آن «چیز» اصلی و در نهایت موفق هم نمی‌شویم.
رمان هرس مرثیه‌ای برای سه نسل از آدم‌هاست که جنگ بر زندگی آن‌ها تاثیر عمیق و غریبی گذاشته. نسل اول آدم‌هایی مثل مادر رسول و ام عقیل که در دوران کهن‌سالی با جنگ رو به رو شده‌اند، نسل دوم که رسول و نوال هستند و نسل آخر فرزندانشان مهزیار، امل، نسیبه و تهانی اند که آثار جنگ زندگی آن‌ها را هم کاملا تحت تاثیر قرار داده است.

+ام ‌ضیا گفت: «امیدت برا ئی زندگی زیاده رسول. ما نفرین شده‌یم. یه چیزاییه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچه‌هاش مرده‌ن، خونه‌ش رمبیده، زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. باید بمیره. زندگی ئی‌طور نبوده که بچه‌ها برن مادرا بمونن. که مردا برن زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول. برده‌ن‌مون ته ته سیاهیه نشون‌مون داده‌ن و آورده‌ن‌مون زمین. ما از جهنم برگشته‌یم. نگاهمون کن؛ ما مرده‌یم. خودمون، زمین‌مون، گاومیشامون؛ همه مرده‌یم. فقط راه می‌ریم.»


        
                بعد از شاهکار قیدار طرفداران امیرخانی تشنه و منتظر اثر فوق‌العاده‌ای دیگر بودند، اما قهرمان بودن دشوارتر از قهرمان شدن است.
از لحاظ ساختاری ر‌ه‌ش کمی دورتر از فضای قیدار یا بیوتن و من او است و وجه داستانی کم‌رنگ‌تری دارد. بیشتر دارای حالتی بینابینی ست که نه داستان است، نه جستار و نه متن یک سخنرانی که مثلا به مناسبت روز قلم در دانشکده‌ی معماری فلان دانشگاه منعقد شده باشد. هیچ‌یک از این‌ها نیست و همه‌ی این‌ها هست. ره‌ش را شخصا نقد نامنسجم امیرخانی به وضع و حال آشفته‌ی تهران و کلان‌شهرها می‌بینم که با کمی زور و لگد در دهان شخصیت اصلی داستان (!) ، لیا، ایلیا و ارمیا چپانده شده. 
لیا زن جوانی ست که معماری خوانده و در دانشگاه با همسرش علا آشنا شده. حاصل ازدواج لیا و علا ایلیا پسر کوچک آن‌ها ست و مقدار نسبتا زیادی اختلاف نظر و بحران‌هایی که بارشان به تنهایی روی دوش لیا قرار گرفته. علا هیچ نقشی در تلاش‌های لیا برای با دندان با  کردن گره‌های کور زندگی و کار و دغدغه‌شان ندارد؛ نمونه‌ی مرد سنتی منفعلی که یک گوشه نشسته و به جای برداشتن بار مشکلات از دوش شریک زندگی‌اش، سعی دارد به او بفهماند که اساسا مشکلی وجود ندارد و هر چه که هست حاصل بزرگ‌نمایی ذهن لیا ست. لیا اما به این سادگی از سنگر عقاید و آرمان‌هایش عقب‌نشینی نمی‌کند و همین موجب تشدید تنش‌های زندگی مشترکش می‌شود. ایلیا پسر کوچکی ست که نقش پررنگی در سیر اتفاقات ره‌ش دارد اما گاهی حرف‌های گنده‌ای که می‌زند که مخاطب را شوکه می‌کند. ار میا هم پیامبر داستان است که بدون او پازل ره‌ش تکمیل نمی‌شد.
"از جسم ببرانید و بر جسمش بخورانید" عبارتی ست که در فصل چهارم زیاد به چشم می‌خورد. البته راوی در قسمت‌های دیگر از نقل قول‌های قرآنی بهره‌ی زیادی برده اما گویی این عبارت مبین نگاه امیرخانی به رابطه‌ی تهران و شهرداری آن است. شهرداری در ره‌ش نهاد شیطانی و کثیفی نمایانده شده که سراسر پر است از متملقان وراج بی‌هنر که تنها کارشان امضای موافقت‌نامه‌ی ساخت برج‌های عظیم الجثه، خراب کردن هویت شهر و دور هم جمع شدن و مدح یکدیگر را گفتن است. جلاد این عبارت همان شهرداری ست که گوشت تن شهر را می‌برد و به خودش می‌خوراند. از دید امیرخانی تهران در خودش تجزیه شده و مرده، تنها لاشه‌ای بی‌جان از آن باقی مانده که نفس‌های آخرش را زیر مشت و لگد سودجویان می‌کشد.
بیست و یک آبان نود و هشت در کافه بهشت دانشگاه شهید بهشتی در نشستی شرکت کردم با حضور جناب امیرخانی. فرصتی بود تا چند تا از سوال‌هایم را درباره‌ی ره‌ش بپرسم. متاسفانه از آن جلسه یک برگ سوال نامفهوم مانده با یک ویس سه ساعته که کاش می‌شد راجع به‌اش بنویسم. :))

-اسب‌ها از دو روز قبل ش سم می‌کوبانند. سگ‌ها دندان به هم می‌سایند. شب ش گربه‌ها خرناس می‌کشند. کبوترها بی قراری می‌کنند و نصف شب تو لانه در جا بال می‌زنند. قزل آلاها عوض این که بالا بیایند، خودشان را رها می‌کنند در مسیر پایین دست رود. ماهی‌های آکواریوم اما همان جور مثل ابله با لب‌های بی صدا می‌گویند «یو» و از دهان‌شان حباب بیرون می‌دهند. من اما یقین دارم که مردها فقط ظرف می‌شکانند.

-بابا علا، مامان لیا، شب عالیا. :))

        
                       با این که راهنمای مردن با گیاهان دارویی اولین اثر داستانی عطیه عطارزاده است، به گواهی جوایز متعددی که گرفته می‌توان گفت از بهترین داستان‌های چند سال گذشته به شمار می‌آید. کتاب با نقل قولی از ابن سینا آغاز می‌شود: «مرگ آن است که نَفس، اعضا و جوارح را رها کند و به حال خود بگذارد.» در ادامه با دختری هفده ساله آشنا می‌شویم که در کودکی به علت فرورفتن گیاه عاقرقرحا در چشمش نابینا شده و با مادرش در دروازه دولت تهران زندگی می‌کند. پدر دختر، که از مبارزان چپ بوده، پس از کوچ خانواده از خوی به تهران، آن‌ها را رها می‌کند و به آلمان می‌رود. به این ترتیب مادر و دختر سال‌ها در انزوا زندگی می‌کنند و با ساخت و فروش گیاهان دارویی روزگار می‌گذرانند.
       
تمام دنیای داستان محصور در خانه است چرا که شخصیت اصلی فقط دو بار پا به دنیای بیرون از خانه گذاشته و اساسا به‌خاطر منع مادرش و ترس‌های خودش توانایی برقرار کردن ارتباط با فضای بیرون چهاردیواری‌ای را که درآن محبوس است ندارد. گویی خواننده در مغز دختری نابینا گیر افتاده باشد. مغزی پر از ابهام و در عین حال منحصر به فرد و شگفت‌انگیز.

-«می‌گوید هیچ چیزی آن بیرون ارزش جنگیدن و به دست آوردن ندارد، چرا که در عمل نمی‌شود هیچ چیز را آن بیرون مال خود کرد.«
-«می‌گوید آن بیرون همه چیز پیوسته در حال از دست رفتن است و حسرت، تنها حس حقیقی آن‌جا ست.»

       در راهنمای مردن با گیاهان دارویی با اثری تماما توصیفی طرف ایم که سعی می‌کند مدلی از جهان شخصیت اصلی را نمایندگی کند؛ مدلی ظریف ، جزئی و پر از استعاره. نویسنده به خوبی توانسته با استفاده از تجارت سینمایی‌اش تصاویری بدیع، جالب و مخصوص همین داستان و همین فضا خلق کند. ارجاعات متعدد به آثار گوته، کافکا و فلوبر ممکن است مخل روند خوانش مخاطبی که آشنایی کافی با آن‌ها ندارد باشد، از دید من این تنها اشکال چشم‌گیر کتاب است. آرامش و سکون عجیبی که در تمام فصول (به جز فصل آخر) جاری ست خواننده را دعوت می‌کند که با طمانینه روی هر جمله مکث کند. این طور به نظر می‌رسد که عطارزاده تمام سعی خود را کرده که هر جمله را به بهترین نحو بچیند و مناسب‌ترین واژه‌ها را برای انتقال مفهوم به کار بگیرد. نتیجه‌ی این به خدمت گرفتن وسواس در نویسندگی برای من به شدیدا دوست‌داشتنی ست. 

       راستش را اگر بخواهید، تا قبل از راهنمای مردن با گیاهان دارویی چشمم از نویسنگان دهه‌های اخیر ایران آب نمی‌خورد، فکر نمی‌کردم مثلا در پنجاه سال آینده کسی بتواند درباره‌ی این سال‌ها چیز بخصوصی بگوید یا حداقل توصیف منسجمی ارائه دهد، الان اما قضیه فرق کرده. آرزومند ام، از ته ته قلبم آرزومند ام داستان‌های امیدوارکننده و ساختاریافته‌ی بیشتری از نویسنگان جوانِ این روزها بخوانم. 

-«هروقت گرفتار افکار دردناکى مى شوم که مثلا چرا بورخس نیستم و تا کى باید عمرم را صرف جدا کردن برگ رازقى از ساقه و کوبیدن گل زر هاون کنم، یاد این حرف مادر مى افتم که اگر یاد بگیرم معناى همین کارهاى کوچک را بفهمم، زندگى حقیقى یا همان چیزى که روحِ سارى در جهان مى نامدش، درونم به راه مى افتد. دیگر مهم نیست بورخس باشم یا نباشم. حتا اگر ساعت ها بى‌حرکت گوشه اى بنشینم، در بودنم روى زمین و حتا کوبیدنِ رازقى در هاون، در روحى شریکم که بورخس هم بخشى از آن است و آن وقت، من بورخسم.»



        
                 ‌‌‌‌‌‌‌   از عشق  و شیاطین دیگر از آن دست کتاب‌ها نیست که بتواند در ذهن شخصیت مستقلی از خود بسازد و برای همیشه در خاطر جا خوش کند، لااقل برای من این گونه نیست. از هر لحاظ در مقایسه با برادرش، صد سال تنهایی، کم می‌آورد. چند سر و گردن کوتاه‌تر، نه در شخصیت‌پردازی، نه در فضاسازی و نه در جذب خواننده به گرد پای صد سال تنهایی هم نمی‌رسد ولی ویژگی‌ای دارد که از گودال فراموشی نجاتش می‌دهد؛ دیالوگ! تقابل بین اشخاص و افکار نقطه‌ی طلایی این کتاب است هرچند شاید از جهاتی نقطه ضعفش هم به شمار بیاید. 
 ‌‌‌‌‌‌‌   آمریکای لاتین جهانِ جادو ست و از عشق و شیاطین دیگر راوی داستان جادویی سیروا ماریای 10-12 ساله که در غفلت پدر نجیب‌زاده و مادر عجیب و غریبش بین کنیزهای آفریقایی زندگی می‌کند و آ‌ن قدر غرق فرهنگ سیاه‌پوستان می‌شود که هویت اصلی خود را به کلی از یاد می‌برد. گابریل گارسیا مارکز در مقدمه‌ی کتاب ادعا می‌کند داستان سیروا ماریا یک افسانه‌ی محلی ست که در کودکی از مادربزرگش آن را شنیده و سال‌ها بعد وقتی به عنوان روزنامه‌نگاری جوان در حفاری مقبره‌های معبد سانتاکلارا حضور یافته، از شاهدان عینی نبش قبر دختری بوده که پس از دویست سال موهای مسی‌رنگ باطراوتش هنوز به جمجمه متصل مانده بوده. اما ماریانا سولانت، نویسنده‌‌ی کتاب «گارسیا مارکز برای تازه‌کاران»، می‌گوید که داستان از عشق و شیاطین دیگر تماما ساخته‌ی خیالات مارکز است. 
 ‌‌‌‌‌‌‌   فکر می‌کنم در هم تنیدگی فرهنگ آمریکای لاتین با افسانه‌ها، اسطوره‌ها، خرافات و مسائل دینی-سنتی تا حد زیادی روحیات مردم آسیا و آمریکای لاتین را به هم نزدیک کرده. شخصا با مطالعه‌ی ادبیات کوبا یا اسپانیا به مراتب حس بهتری دارم تا روسیه و انگلیس. به‌نظر می‌رسد همین قرابت موجب دل‌نشینی چنین قصه‌هایی می‌شود؛ چیزی شبیه به قصه‌های مادربزرگ‌های ایرانی. 

-قابله گفت: «دختر است، ولی زنده نخواهد ماند.» 
مارکی گفت: «اگر خدا به او زندگی و سلامتی ارزانی دارد، روسپی می‌شود.» 
 
 ‌‌‌‌‌‌‌   از عشق و شیاطین دیگر نشان می‌دهد که عشق چه طور مثل گردباد ‌می‌آید، همه چیز را می‌بلعد، به هر قاعده‌ای دهن کجی می‌کند و به هر پدیده هویت جدیدی می‌بخشد. این هراس را به جانمان می‌اندازد که اگر همه‌ی باورهامان پوچ و توخالی باشند چه؟ 
 
- او گفت: «افکار متعلق به هیچ‌کس نیست.» 
سپس تعدادی دایره‌های تو در تو رسم کرد و انگشتش را در مسیر هوا قرار داد و اظهار داشت: «افکار مثل فرشته‌ها در جایی از فضا معلق هستند.» 
 
 ‌‌‌‌‌‌‌   خواندنش را خالی از لطف نمی‌دانم. از این جادو لذت ببرید! 
 
-آهی کشید و گفت: «ما خیلی دور شده‌ایم.» 
دلورا: «از چه؟» 
اسقف گفت: «از خودمان. به نظرت این عادلانه است که انسان پس از یک سال دریابد که بی کس است؟» و به خاطر فقدان پاسخ یاد وطنش افتاد: «تنها با مرور این فکر که امشب کسی در اسپانیا خوابیده است، مالامال از هراس می‌شوم.» 
دلورا: « ما که نمی‌توانیم در گردش زمین دست ببریم.» 
اسقف: «ولی می‌توانستیم آن را نادیده انگاریم و در زیرش رنج نکشیم. گالیله فکرش بر احساسش می‌چربید.»
        
                    نام محمود دولت‌آبادی گره خورده به شاهکارهای داستانی‌اش، کلیدر، لایه‌های بیابانی، آوسنه بابا سبحان، طریق بسمل شدن... جای خالی سلوچ اما از نظر من جایگاه دیگری دارد؛ قوی، کوبنده و راوی رنج حقیقی.
    اسم کتاب جای خالی سلوچ است اما سلوچ برای ما فقط به اندازه‌ی یک «رفتن» معرفی می‌شود. داستان از آن‌جا شروع می‌شود که سلوچِ تنورمالِ مقنی تصمیم می‌گیرد دیگر نباشد؛ از شرم نان و نداری و بی‌کاری در روستایی به نام «زمینج». با رفتن سلوچ، همسرش مرگان پس از سال‌ها زندگی گویی تازه به خود می‌آید و این اولین حادثه است. مرگان زن چهل و چندساله‌ای ست که علی رغم قدرت و اقتدار روحی، توانایی ایستادن در برابر گرداب حوادث را ندارد. اهالی زمینج و حتی بچه‌هایش کمر به نابودی‌اش بسته اند. جای خالی سلوچ روند خرد شدن استخوان‌های مرگان را به تصویر می‌کشد.
    در زمینج بی‌آب و علف خانواده‌ی سلوچ برای گذران زندگی راهی جز قرض و انجام خرده‌کارهای روستا ندارند. زمینج فقیر است و همین فقر سبب بروز خلق غیرانسانی اهالی شده. آدم‌های زمینج از کلاه گذاشتن بر سر یکدیگر ابایی ندارند، دروغ می‌گویند و نزول هم می‌خورند اما همچنان قمار میانشان قبیح است و معتقد اند «فقر از هر در که وارد شود، ایمان از در دیگر خارج می‌شود.» (امام علی ع). از این لحاظ با داستانی کاریکاتوری و شعاری مواجه نیستیم. جای خالی سلوچ نه تنها تکرار هزارباره‌ی تصویر مصنوعی روستاییان خوش‌اخلاق، باخدا و مهمان‌نواز نیست، که چهره‌ی واقعی‌تر جامعه‌ی خودش را می‌نمایاند؛ جامعه‌ای که اخلاق در آن در حد یک پوسته باقی مانده. این ویژگی برای شخص من – که ازدروغ‌های مهربانانه و رنگی قصه‌ها خسته ام - به شدت قابل احترام و دوست‌داشتنی ست.
    نکته‌ی دیگری که توجهم را به خود جلب کرد، نقش دین بود. در طول رمان هیچ‌کس هیچ فریضه‌ای به جا نمی‌آورد، خبری از مسجد و ملا هم نیست. دین برای شخصیت‌ها فقط نام و لفظ است. «حاج سالم»، «کربلایی دوشنبه»، قربانی کردن شتر و گوسفند، حرمت قمار و... اما خوردن مال یتیم، ظلم، تجاوز و نزول شامل هیچ حکمی نمی‌شود. درواقع اخلاق و دین تنها تا وقتی برایشان مقبول است که منفعتی به همراه داشته باشد، در غیر این صورت هر کس مجاز به هر کاری ست. درست همان حقیقتی که هر روز آن را لمس می‌کنیم.
    تشبیه، توصیف و ساختن تصویرهای وهم‌آلود پاشنه آشیل نویسندگی محمود دولت‌آبادی ست. همین خصایص سبب شده که آثار او روان و خوش‌خوان باشند. برای نمونه:
      -نومیدی مثل شب پیش می‌آمد. (ص25)
 
-        شاید برای همین چنان محکم روی زمین نشسته‌بود. افعی روی گنج... این بود که مثل سندان روی زمین نشسته بود. (ص78)
 
-        مسلم، پسر پیر و درشت استخوان حاج سالم، همیشه هم‌پای پدر بود. حاج سالم هم به پسر دیوانه‌ی خود، چون پیرهن ژنده‌ی تنش خو گرفته بود... با بگومگوهای مکرر میان کوچه‌های زمینج براه می‌افتادند... این جرو بحث‌ها، پلاس زندگانی آنها بود که بر آن راه می‌رفتند. (ص102)
 
-        زمستان می‌گذشت. زمستان کند و آرام. قاطری پاها در باتلاق گیر کرده... بام‌های گلی گنبدی... اشترانی زیربار... [دانه‌های برف] پرهای کبوتر... برف همان زر بود که می‌بارید. هر پر برف هزار دانه‌ی گندم بود، یک هندوانه بود. یک مشت زیره بود. چهل گل غوزه. نه تنها برای مردم زمینج، که برای همه‌ی اهل بیابان، برف نان بود، نان بود که می‌بارید. (ص119)
 
-        رقیه [هووی همیشه بیمار هاجر] مثل پیرهنی چرک‌مرده لای در ایستاده بود و با چشم‌های مرده‌اش به آنها نگاه می‌کرد. نگاهی که مثل سیم، از مغز استخوان‌ها می‌گذشت. (ص298)

-       رقیه سرفه می‌کرد، می‌نالید، دشنام می‌داد و خودش را مثل زالویی روی خاک می‌خیزاند. (ص324)
 
همچنین با دقت در جملاتِ به ظاهر بی‌اهمیت کتاب متوجه باریک‌بینی نویسنده می‌شویم:
 
-        هیچ جنبنده‌ای نبود تا او پندار خود را از سلوچ به آن بدهد. (ص30)
 
-        تنش آستری از سرما به خود گرفته‌ بود. (ص31)
 
-        با زبان درازی مردی که نان به خانه می‌آورد، صدایش را بلند کرد. (ص66)
 
-        از سوراخ سمبه‌هایی که تنها مادران خانه به‌آن آشنایند، دو سه‌جور علف خشک بیرون آورد. (ص72)

حین خوانش تخیلتان را خاک می‌گیرد. تصاویر یک‌دست خاکی و خاکستری اند، دقیقا مثل کویر. 

    نحوه‌ی روایت جای خالی سلوچ برای من بسیار جالب بود. راوی دانای کل است اما انگار دوربینِ ما بین اول شخص و دانای کل حرکت می‌کند. یعنی گاهی ما همه چیز را می‌دانیم و از بالا به قصه نگاه می‌کنیم، گاهی هیچ چیز نمی‌دانیم و باید شانه به شانه‌‌ی کاراکترها حرکت کنیم، گاهی در سر مرگان و عباس و ابراو ایم و گاه هیچ جا نیستیم!

    اگر قرار باشد از بین آثار دولت‌آبادی یک کدام را معرفی کنم، بی‌شک آن یکی جای خالی سلوچ است. یک‌دست و هنرمندانه. حاصل سه سال حبس در زندان ساواک.

و پاراگراف مورد علاقه ام:
	
    نفیر ملایم ابراو به مرگان آرامش خیال می‌داد. بی‌اختیار نگاه به روی پسر داشت. پلک‌هایش، مژه‌هایش، بر هم لمیده بودند. صورتش آرام بود. جای تب‌خال کنج لبش کم کم داشت محو می‌شد. موهای کوتاه روی پیشانی پهنش چسبیده بودند. چهره‌اش، مثل روی آب، پاک و ملایم بود. دل مرگان می‌خواست برخیزد و روی گونه‌ی پسرش را دزدانه ببوسد. اما چیزی مثل لایه‌ای نامرئی مانعش می‌شد. از این‌که مهربانی خود را بنمایاند شرمنده بود. مرگان چنین بود. مهر خود را نمی‌توانست به سادگی بازگو کند. عادت نداشت. شاید چون بروز دادن عشق، فرصت می‌خواهد. گه گاه هم اگر مرگان گرفتار قلب خود می‌شد، ثقل خشک و خشنی سد راهش بود. پس بیان مهر گویی خود بیگانه‌ترین خصلت او شده بود. گرچه جوهر مهر عمیق‌ترین خصلت مرگان بود. به جای هر چه، زبری و خشونت. به جای هر چه، چنگ و دندان و خشم. و این، عادت شده بود. عادت پرخاش و واکنش‌های سخت، به هر چه. احساس مهربانی مرگان غصب شده بود. شاید بشود گفت «تاراج!» و این حس تنها هنگامی جلوه می‌کرد که جان او آرام گرفته باشد. دریا که آرام بگیرد مروارید دست می‌دهد: تبلور مهر.
        
                تولد 80 سالگی لیدی ال است و همه‌ی فرزندان و نوادگان او دورش گرد آمده‌اند تا در عمارت باشکوه لرد ال زادروزش را جشن بگیرند. سر پرسی، شاعر شهیر و عاشق سینه‌چاک لیدی ال، بی‌صبرانه منتظر است تا پس از سال‌ها بالاخره سرگذشت معشوقه‌اش را مکتوب کند، اما هیچ چیز آن طور که انتظار می‌رفت پیش نمی‌رود.
آنت حوالی هزار و هشتصد و هفتاد میلادی در یکی از محله‌های پست پاریس به دنیا می‌آید. «واقعه‌ای عجیب، چون کوچه‌ی لاپ در اواخر سال‌های هزار و هشتصد و هفتاد ناحیه‌ای نبود که کودکی در آن متولد شود؛ با این وجود جای انکار نبود که تعداد زیادی از اعمالی که موجب به دنیا آمدن بچه‌ای می‌شود در آن رخ می داد.» او دوران کودکی خود را با آموزه‌های پدر آنارشیست الکلی‌اش می‌گذراند. پدری که فریاد آزادی، برابری، برادری‌اش گوش آنت را کر کرده در حالی که همسرش به سختی و با رخت‌شویی خانواده را اداره می‌کند. به علاوه‌ی این که پدر مدام توسط پلیس بازداشت می‌شود. اواخر قرن نوزده است و موج ترور آنارشیست‌ها اروپا را فرا گرفته.
پس از مرگ مادرش آنت دو سال به کار رخت‌شویی مشغول می‌شود. در این مدت پدر او به شکلی صریح‌تر به بیان عقاید آنارشیستی‌اش در مورد خانواده می‌پردازد: «پدران و دختران باید خود را از کلیه‌ی روابط بورژوایی رها کنند و به آزادی واقعی دست یابند.» پس دختر جوان مجبور می‌شود خانه را ترک کند. او به دنبال کار دیگری است و دلالان محبت این محله‌ی بدنام پیشنهاداتشان را ارائه می‌کنند. او به دنبال کار به محلات دیگر می‌رود و در می‌یابد که در جاهای دیگر نیز برای یافتن کار و ادامه کار می‌بایست با مردی بخوابد. «خوشگل‌تر از آن بود که دست از سرش بردارند. به زودی تصمیمش را گرفت و با خود گفت که بهتر است شروع زندگی‌اش از پیاده‌رو باشد تا خاتمه‌ی آن.» بعد از مدتی کار، یکی از معروف‌ترین دلالان محبت پاریس او را احضار می‌کند تا پروژه‌ای خاص را کلید بزند و او که همیشه در رویاهایش می‌دانست که بهترین چیزهای زندگی نصیبش خواهد شد، متوجه می‌شود که رویدادهای مناسب در راه است. او از طریق آن دلال با آرمان دنی آنارشیست 26 ساله‌ی معروف آشنا می شود...
آنت عاشق و دل‌باخته‌ی آرمان می‌شود و برای رسیدن به عشقش از کار/جنایتی دریغ نمی‌کند اما در مقابل، آرمان در جای جای داستان او و عشقش را ابزاری برای رسیدن به اهدافش قرار می‌دهد. پس از مدتی کاسه‌ی صبر دخترک عاشق لبریز شده، دست از تظاهر به آرمان‌خواهی (!) برمی‌دارد و غول خشمگین درونش را به انتقام‌جویی معشوق خود می‌فرستد.
گویا زندگی زن داستان گرهی ناگشودنی به آنارشیسم خورده. نوعی طلسم، وزنه‌ای سنگین مثل همان‌ها که برادران دالتون به پا داشتند، وزنه‌ای که در نهایت آنت بی‌پناه را به اعماق دریا می‌کشاند، عاشقانگی او را می‌مکد و لیدی ال را تحویل می‌دهد.
پیتر اوستینوف کارگردان انگلیسی بر اساس رمان لیدی ال فیلمی به همین نام ساخته. این فیلم کمدی محصول سال 1965 در فرانسه، ایتالیا و انگلستان منتشر شد. سوفیا لورن، بازیگر زیبا و مشهور قرن بیستم، در این فیلم نقش لیدی ال را بر عهده داشته است. پل نیومن نیز در این اثر نقش‌آفرینی کرده.

+تناقض‌گویی، پناهگاه خاص کسانی است که می‌دانند نظرشان درست نیست اما خطا و اشتباه خود را نمی‌پذیرند و به این ترتیب سعی می‌کنند ثابت کنند که سیاه، سفید است و سفید، سیاه.
+شرارت، هرگز فقط منشا لذت نبوده است؛ روی دیگر سکه‌ی فاجعه است، سقوطی کامل حتی برای چند لحظه. خودکشی، ارزان‌ترین شکل جنایت که به‌وسیله‌ی قانون قابل پیگرد نیست؛ رهایی از تمام قید و بندها، یک لحظه مکاشفه که می‌توان قیمتش را زیر چراغ گاز خیابان پرداخت.

پ.ن: برای من جالب بود که نام کاراکتر دوم داستان به فارسی دقیقا توصیف شخصیت او ست؛ آرمان!

        
                     اریک امانوئل اشمیت نویسنده، نمایش‌نامه نویس و کارگردان فرانسوی-بلژیکی ست که در سال‌های گذشته محبوبیت زیادی کسب کرده؛ چنان که نمایش‌نامه‌هایش در 50 کشور به روی صحنه رفته، نوشته‌هایش به 43 زبان ترجمه شده و جوایز متعددی را از آن خود کرده، از جمله جایزه‌ی تئاتر مولیر، داستان‌نویسی گنکور و آکادمی بالزاک. او دکترای فلسفه دارد و مضامین فلسفی را با داستان‌های عموما ساده‌اش می‌آمیزد. البته که وی بیشتر شهرت خود را بابت نمایش‌نامه‌های فوق‌العاده‌اش مثل «خرده جنایات زناشویی» به دست آورده اما با خواندن «زمانی که یک اثر هنری بودم» می‌بینیم که در نوشتن رمان نیز تبحر دارد. اشمیت در خانواده‌ای بی‌دین زاده شده و رد پای پررنگ دین به عنوان یک مسئله‌ی اساسی در اغلب آثارش دیده می‌شود.

     «زمانی که یک اثر هنری بودم» داستان پسری ست که دو برادر دوقلوی بسیار زیبا دارد و به همین دلیل همیشه زیر سایه‌ی آن‌ها مانده و نادیده گرفته شده. او پس از چند بار تلاش ناموفق برای خودکشی، تصمیمش را می‌گیرد و برای پایان دادن به زندگی خود کنار پرتگاهی می‌ایستد. اما آشنایی با مرد ناشناسی که در کمین تازیو بوده سرنوشتش را عوض می‌کند. زئوس پتر لاما هنرمند (!) متمولی ست که به او پیشنهاد می‌دهد به جای خودکشی، هویتش را به او بفروشد تا جسمش به عنوان اثر هنری زنده مورد استفاده قرار گیرد. پس از امضای دست‌خطی مبنی بر اینکه جوان داستان خود را کاملاً به دست زئوس سپرده و به نوعی از آنِ وی خواهد شد تا هرچه که او اراده کند از تازیو بسازد، عمل جراحی دوازده ساعته انجام می‌شود و پس از گذشت سه هفته، زئوس با عباراتی منحصر به فرد، یکتا و متفاوت از اثر خلق شده‌اش یاد می‌کند و آن را آدام بیس - به معنای آدمی دیگر - می‌نامد. اما خیلی زودتر از آن‌چه که انتظار می‌رفت تازیو متوجه باتلاقی که در آن گیر افتاده می‌شود و طی آشنایی با آنیبال و دخترش، به معنای حقیقی زندگی دست پیدا می‌کند.

+ متاسفانه روح مثل زخمی است که همیشه خونریزی می کند و جز با مرگ التیام پیدا نمی کند.

     از نکاتی که توجهم را جلب کرد اسامی کاراکترهای کتاب است: زئوس (خدای روشنی و صاعقه، معروف به ژوپیتر)، آدام بیس (آدام به اولین انسان آفریده شده اشاره دارد)، آنیبال (از فرماندهان جنگی در سال 183 پیش از میلاد).

     اریک امانوئل اشمیت در این اثر به موقعیت انسان در دنیای معاصر اعتراض می‌کند. انسانی که اندک اندک تا حد یک شیء تنزل می‌یابد. او به تعریف آزادی انسان در دنیایی که ادعای آزادی انسان را دارد هم معترض است. او تغییر ارزش‌ها و هنجارهای جامعه‌ی مدرن را به وسیله‌ی مقایسه‌ی هنر ناب و اصیل آنیبال و شبه هنر پوشالی زئوس پتر لاما نشان مخاطب می‌دهد و سعی دارد به این وسیله ما را وادار به بازنگری رفتار خود کند. رفتاری که باعث می‌شود فکر کنیم جامعه طوری سازمان‌دهی شده که در آن شیء بودن به مراتب بهتر از زیستن به عنوان انسان است در حالی که خود ما سازنده‌ی چنین نگرشی هستیم.

+هر کدام از ما سه موجود هستیم: یک وجود شیئی داریم که همان جسم ما ست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره ی ما می‌گویند. وجود اول، یعنی جسم، خارج از اختیار ما ست. این ما نیستیم که انتخاب می‌کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژپشت. بزرگ شویم یا نه، پیر شویم یا نشویم، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست. وجود دوم که آگاهی ما ست، خیلی فریبنده و گول‌زننده است. یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند آگاهی داریم. از آن‌چه که هستیم. می‌توان گفت آگاهی قلم‌موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود. تنها وجود سوم ما ست که به ما اجازه می‌دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم. به ما یک تئاتر، یک صحنه و طرفدارانی می‌دهد.

        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.