بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

فاطمه محبی

@fmohebb_i

24 دنبال شده

24 دنبال کننده

                      👩🏻‍🎓 دانش‌جوی روانشناسی | دانشگاه تهران
📚 در مسیر خواندن و نوشتن
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                جدای از تصویر بزرگ مرحوم کاظمی آشتیانی که کنار پژوهشگاه رویان نصب شده و وقتی از اتوبان -فکرکنم- شهید همت رد می‌شدیم، آن‌را می‌دیدم؛

یک‌شب داشتم نماز می‌خواندم، تلویزیون روشن بود، نام "کاظمی" را که شنیدم، به هوای اینکه شاید "احمدشان"(!) است، رو به سوی تلویزیون بردم، ولی این‌بار "سعیدشان" بود، مرحوم دکتر سعید کاظمی آشتیانی. 
عجب؛ چه آدم چشم‌گیری! 

به دنبال کتابی درباره‌شان بودم که به "داستان رویان" رسیدم و نمایشگاه کتاب امسال آن‌را خریدم، 
یک‌بار رفتم که بخوانمش، مقداری پیش رفتم، نشد! جذبم نکرد.

حالا این میان در بازگشت از یک سفر، هم‌کوپه‌ای دختری شده بودم که مهندسی پزشکی می‌خواند و فکرمی‌کنم کارش با سلول‌های بنیادی و این‌ها مرتبط بود، و مثل بسیاری از قشر دانشجو، ناامید از داخل بود و  هم‌چنین ناآشنا با دکتر کاظمی آشتیانی و کاری که ایشان در همین "نبودها" انجام داد، 
و این هم‌کلامی در نشان‌دادن اهمیت چنین‌ روایت‌‌هایی می‌توانست موثر باشد.

چند ماهی گذشت و من چند روز پیش دوباره به سمت کتاب رفتم، این بار خواندمش، 
اما نه با اشتیاق آن‌چنان، یعنی راستش کتاب جذبم نکرد، انگار نوشته‌اش گیرا نبود.
از طرفی نباید از کتاب توقع داشت خیلی ابعاد مختلفی از دکتر کاظمی آشتیانی را به ما بشناساند، یعنی چنین نبود؛ 
درست است که ته کتاب ممکن است برسیم به این‌که وای! عجب آدمی! اما به نظرم شاید اگر بیشتر به جزئیات این شخصیت و افعالش می‌پرداخت، جا داشت. (شاید هم جایش کتاب دیگری باشد.)
یعنی شاید بتوانم بگویم مانوری که کتاب روی آقای بهاروند (از پژوهشگران رویان) می‌داد، بیشتر از دکتر نباشد، کمتر نبود‌. البته منظورم از مانور، حس نهایی‌ای است که در مخاطب ایجاد می‌کند، شاید ناشی از پرداخت به جزئیات. 

یعنی با اینکه موضوع و محتوای کتاب در اساس خیلی خوب و لازم بود، اما مجموعا نوع نوشتار گیرا نبود، 
چه آن‌را صرفا "تاریخ رویان" بدانیم، چه "تاریخ شفاهی دکتر" (که اگر دومی باشد، بیشتر حیفم می‌آید.)
از کجا می‌سنجم؟ قسمت‌های متعددی از کتاب "سلول‌های بهاری" (کتاب آقای بهاروند) در کتاب آورده شده بود، آن‌قسمت‌ها را حس می‌کردم که گیراترند.

اما در مجموع، حس خوب تلاش، ایمان، توکل، حرکت و فعالیت را می‌توان از آن دریافت کرد، 
و زحمت و ایستادگی‌ای که برای رشد علم و این انقلاب کشیده شد، و امیدواری را.

با وجود نقدی که بر نوشتار کتاب داشتم، اما اگر توانستید، حتما یک‌دور کتاب را بخوانید، 
به خاطر بند آخر نوشته‌ام؛ حیف است از این آدم‌ها و از چنین روایت‌هایی نخوانیم.
        
                بعد از سال‌ها در کتاب‌خانه ماندن، قسمت شد یا بهتر است بگویم بالاخره با تمام تعابیری که از آن شنیده بودم، تصمیم گرفتم که بخوانمش!

کتابی روان و خوش‌خوان،
اما محتوایش را سخت می‌توانم قضاوت کنم. 

از طرفی با خودم می‌گویم این‌همه کتاب‌های از قول همسران شهدا زیاد است و بعضا خوانده‌ای، 
اینکه کتابی از قول همسر شهید باشد، 
دلیل نمی‌شود این همه به جزئیات روابط طرفین پرداخته شود و آدم‌ها در ذهنشان بچرخد خب "که چی؟" من وقت بذارم و این‌ها را با این تفصیل بخوانم. 
آن هم در صورتی که در بعضی‌جاهای کتاب اشاره می‌شود به روحیات والای شهید سیاهکالی، 
و آن‌جاست که آدم می‌گوید، 
خب برو سراغ این‌ها، از این‌ها بگو، 
چرا سراغ بقیه‌ی اطرافیان شهید نرفتی تا این همه جزئیات و رفتار های خوب شهید را جمع کنی، 
تا خواننده‌ها بعد از کتاب بیشتر "بزرگ" شوند؟ 

از طرفی می‌گویم شاید تو و امثال تو انقدر این فضاها برایشان معمولی است که می‌گویید معلوم است مدافعان حرم از عشق به خانواده رد شدند برای عشق بزرگ‌تر، 
ولی این تفکر برای عموم جامعه نیست! 
همان‌طور که در کتاب اشاره کرده بود فردی گفته بود اگر همسرت دوستت داشت، سوریه نمی‌رفت!
اما خب اصلا برای اثبات اینکه شهید همسرش را خیلی دوست داشت، این همه تفصیل و جزئیات لازم بود؟ 

از طرفی می‌گویم مخاطب اصلی این کتاب چه کسانی هستند؟ آیا آن "عموم جامعه"؟ یا امثال ما؟ یعنی می‌خواهم بدانم فراگیری چنین کتابی بیشتر سود می‌رساند یا از آن طرف؟ 
وقتی این کتاب پخش شود میان دختر‌های دانش‌آموز راهنمایی و دبیرستانی، آورده‌اش چه خواهد بود؟ بیشتر فانتزی‌ساز است یا انسان‌ساز؟ در واقع زندگی‌ها چه تاثیری دارد؟ 

احساس می‌کنم از شخصیت شهید حمید سیاهکالی، 
مثل شهدای دیگری، 
کتاب‌ خوبی در می‌آید، کتابی که بیشتر انسان‌ساز باشد، بیشتر ابعاد "شهیدانه‌ی" شهید را بشناساند، 
نمی‌دانم، شاید اشتباه می‌کنم، 
اما انگار خاطرات انسان‌ساز داستان، در میان طول و تفصیل‌های جزئیات روابط عاشقانه‌ی او با همسرش، کمرنگ شده بود. 

در مجموع، از خواندنش پشیمان نیستم، 
اما توصیه‌ای هم به صورت عمومی مبنی بر خواندنش -اگر نخواندید- ندارم..
        
                می‌توانم بگویم مشهدی که این کتاب را از آغاز مسیر سفر دست گرفتم و در قطار، میانه‌ی صحن انقلاب، کنار کفشداری گوشه‌ی صحن آزادی و کنجی از مسجد گوهرشاد خواندم، از زیارت‌های پر برکت و با حس و حال متفاوت از قبلی بود که تجربه‌ کردم.

گاهی به برخی چیز ها اعتقاد داریم، 
اما به آن‌ها ایمان نداریم، 
یا نه، ایمان داریم؛ اما یادمان می‌رود، 
گم میشویم، 
این کتاب گویی داستان داستانش پلی بود برای افزایش ایمان به آنچه موقع اذن دخول می‌خوانیم: 
"أَللَّهُمَّ إِنّی أَعْتَقِدُ حُرْمَهَ صاحِبِ هذَا الْمَشْهَدِ الشَّریفِ فی غَیْبَتِهِ کَما أَعْتَقِدُها فی حَضْرَتِهِ، وَ أَعْلَمُ أَنَّ رَسُولَکَ وَخُلَفآءَکَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ‏ أَحْیآءٌ، عِنْدَکَ یُرْزَقُونَ، یَرَوْنَ مَقامی، وَیَسْمَعُونَ کَلامی، وَیَرُدُّونَ ‏سَلامی، وَأَنَّکَ حَجَبْتَ عَنْ سَمْعی کَلامَهُمْ"
و مسیری بود برای ارتقای معرفت به امام، 
ایمان به حضور امام، نگاه امام، رأفت امام.

از دیگر برکات کتاب برای من، توجه به نام برخی علما بود که خاطره‌ای نقل کرده بودند یا خاطره‌ای از ایشان نقل شده بود، 
و اکنون در حرم امام رضا (ع) دفن‌اند و تا قبل آن یا به زیارت آن‌ها نمی‌رفتم یا شناخت خاصی نداشتم. 

سیاق کتاب، نقل خاطره و سپس بیان نکات و نتایجی مبنی بر آن بود. 
و نهایتا شیرینی زیارتِ همراه با مطالعه‌ی این کتاب را از دست ندهید‌.
        
                فاطمه جان سلام علیکم
... فکر می‌کنم این کتاب که الان در دست توست، قسمتی بوده. وقتی رفتم کتاب را بخرم، هیچ کتابی که دوست داشته باشم نداشت. بالاخره (فروشنده) رفت تهِ فقسه‌ی کتاب ها را گشت و این کتاب را پیدا کرد‌. ...
دوستدارت ... ۱۳۹۶.۳.۲۱

این را حانیه‌سادات حدود شش سال و نیم پیش اول کتاب نوشته بود، زمانی که آن را به من هدیه داد‌ و آن موقع راوی کتاب، آقای خوش لفظ، هنوز در جمع رفقایش نبود. 

چقدر طول کشید تا زمان رسیدنش فرا برسد، ظواهر و چسب‌کاری های روی کتاب نشان می‌دهد قبلا هم تلاش کرده بودم، ولی نه، زمانش نرسیده بود.

الان هم یک ماه و اندی، از متعلقات برخی روزها و شب‌هایم شده بود؛ تا تمام شد.
اما تمام شد. خوشحال باید بود یا ناراحت؟ 

در میان صفحاتش، 
چرخیدم، آموختم، لذت بردم و حسرت خوردم.

شک ندارم اگر طلا یاب به کتاب وصل کنیم، صدای بوقش بلند می‌شود، چه معادنی را میان صفحات کاهی آن می‌یابد، جوان‌های کم‌ سن و سالی که اسمشان را هم یکبار نشنیده‌ایم، اما یکی در آغوش امامش جان میدهد، دیگری زمان شهادتش را می‌داند، آن دیگری سلامش را به اربابش می‌دهد و می‌رود و
به راستی چه محشری در میان خاک شلمچه و طلائیه و فکه بر پا شده بود؟ آسمان چگونه‌ی فاصله‌اش با زمین را از خاطر برده بود؟ 

لحظه به لحظه‌ی برخی درگیری‌ها، حس شب‌های عملیات، شهادت‌ها، رفاقت‌ها، جراحت‌ها، معنویت‌ها، خودسازی‌ها، شوخی‌ها و یعنی حس جبهه را با مطالعه‌ی کتاب تا اندازه‌‌ای قابل درک می‌شود، 
هر چند طول تفصیل عملیات‌ها شاید برای همچون منی فی‌نفسه جذابیت آنچنان نداشته باشد، اما نهایتا آورده‌ی خوبی به دنبال دارد.

چقدر می‌توان نوشت و نمی‌توان نوشت.
چه بگویم، 
بماند به یادگار؛ 
(از روایت مهتاب، مین، علی‌چیت‌ساز، آسمان، جاماندن، رسیدن، رفاقت، خودسازی و معنویت)
        
                انگار هوای تازه، پنجره‌ای رو به نور
انگار که یک معجزه، از همان جنس اتصال به عالم غیب؛ 
اتصالی که در کلاس‌های دانشکده‌ی ما، یعنی جایی که از "علم" بحث می‌شود، کمتر پیدا می‌شود.
اما من حوالی ساعت هفت صبح شنبه‌ی هفته‌ی قبل، میان طبقه‌های کتابخانه‌ای که در راهروی دانشکده گذاشته‌اند و چندان رونقی ندارد، چشمم به پنجره‌ای نور خورد، و بدون هیچ برنامه‌ریزی قبلی و در حالی که مشغول مطالعه‌ی کتاب دیگری بودم و همچنان هستم، کتاب یا زهرا (س) را ضمیمه مسیر هایم و کیفم کردم.
_و این مواجهه حقیقتا براي من از جنس اتفاقات خاص بود._

در مترو نشسته‌ام، به خودم فراغت میدم که حالا بخوان، می‌خوانم، در میان آن‌ فضای بریده از نور و معنویت، می‌خوانم، می‌خوانم و محمدرضای تورجی زاده اشک را همان‌جا در چشمانم می‌چکاند، در میان آن فضای بریده از نور و معنویت، در میان آن شلوغی. 

کجای عالم را بگردی، در قوطی کدام عطار جست و جو کنی، این آدم‌ها را پیدا می‌کنی؟ 
خواندن این کتاب‌ها جلای نفس است، تذکر است، میان روزها و روزمرگی‌ها. 
انگار پنجره‌ای از نور گشودی. در مترو که گاهی ایستاده مشغول مطالعه بودم، بعضا جلد کتاب را خیلی پایین نمی‌آوردم، که مشخص باشد، که بتابد. که بتابد.

کتاب‌ را از دست ندهید، اما یک پیشنهاد، 
کتاب را از آخرین خاطره به سمت قبل بخوانید. حداقل حدود ۱۰۰ صفحه به عقب بروید.
حتما تجربه دارید، زمانی که یک مطلبی را تعریف می‌کنید و وقتی به نتیجه جالبش میرسید، اطرافیان شروع می‌کنند از جزئیاتی که قبل‌تر آن‌ها را گفتید ولی آنچنان که باید توجه نکرده‌اند، پرسیدن. شما آخر این کتاب‌ را اول بخوانید، تا بقیه‌اش را آنچنان که باید بچشید.

هدیه‌ به روح بلند شهید گره‌گشای گلستان شهدای اصفهان، محمدرضا تورجی‌زاده، صلوات.
        
                چند سال قبل، این کتاب رو هدیه گرفتم. ولی تازه دیشب دستم رفت به‌ خوندنش!
انگار روایت‌هایی واقعی از کودکی خود نویسنده -که در سال‌های دهه‌ی شصت و میانه‌ی جنگ در یکی از روستاهای دهلران زندگی می‌کردند- بود.
توصیفات نویسنده از محیط، حتی برای من
که دهه شصتی نیستم و اون روز ها رو ندیدم، حس خوبی رو تداعی میکرد و این توصیفات دل‌نشین و روایت و قلم روون از نکات مثبت کتاب بود. -البته گاهی انسجام زمانی و داستانی که باید، از نظر من کمرنگ میشد.-
طرز نگاه یک پسربچه‌ی دبستانی به حال و هوای جنگ و انتقال حس و حال یک روستای مرزی در اون زمان به عنوان موضوع اصلی، شاید در ادبیات دفاع مقدس از موضوعات کمتر پرداخته شده باشه. 
در متن کتاب حس سادگی نگاه پسربچه‌ی روستایی داستان، جریان داشت و بسیار شیرین و گاهی خنده دار بود:
"اسم صدام که می‌آمد، به نظرم یک حیوان بزرگی بود شبیه سگ‌های علی حسین که لباس نظامی داشت با تفنگ‌های بزرگ. هیچ وقت عکسش را ندیده بودم، فقط تعریفش را با نفرتی که بزرگ‌تر ها از او داشتند، شنیده بودم."
و در کنار این، توصیفات حس و حال اهالی روستا وقتی اولین بار "فیلم" می‌بینند، توصیف نداشتن درکی از دریا -آبی پهناور- ، از جنگل های پر از درخت میوه، و حتی تا به حال ندیدن بستنی، از حواشی جذاب کتاب بود.
از نظر اشاره به اتفاقات جنگ، در حد اتفاق افتادن آتش بس، یا اشاره‌ای کلی به عملیات والفجر هشت و این‌ها در خلال روایت بود که به نظر من بیشتر جای دقیق شدن و بررسی دارن. شاید برداشت من اشتباه بوده، اما خب واقعا حس میکردم بعضا در همین اشاره‌ها مسئله طوری که باید تبیین نشده یا حتی اشاره‌ی درستی نشده. مثلا، در عملیات والفجر هشت، عموی پسربچه مجروح میشه، و در خلال تعاریف میگه که ما اصلا نمیدونستیم عملیات هست و به ما میگفتن تمرینه و یهو خمپاره زدن.
یا وقتی آتش بس اتفاق میفته، پدر میگه که جنگ پیروز نداره. خب این رو از جهت‌هایی میشه توجیه کرد، اما در نگاه ما و در کلان قضیه جنگ ایران و عراق پیروز داشت. البته این قسمت باز جای بحث تخصصی تری داره.
اما در مجموع کتاب روانی بود و در عین روایت‌های تلخی که از اتفاقات زمان جنگ داشت، شیرینی‌ها و حس‌های خوبی رو می‌تونست انتقال بده.
        
                اول از همه، یه وایِ عمیق.
این کتاب حدودای صد و ده-بیست سال قبل، در یک نقطه‌ی خیلی دور از نقطه‌ی کنونیِ من، توی یک دنیای دیگه و قبل از کلی رویداد های مهم و حتی قبل از جنگ جهانی اول نوشته شده بوده، 
اون روزی که مونتگمری توی کانادا داشته این کتاب رو می‌نوشته و آنی رو -احتمالا- زیر نور شمع خلق می‌کرده، فکرش رو میکرده صد و خوردی سال دیگه، قراره آنی شرلیِ مو قرمز نفوذ کنه توی ذهن کلی آدم تو کلی کشور ها و از جمله ایرانِ امروز؟ و وای! 
انقدری که سال ۲۰۲۳ توی خیابون انقلاب تهران که قدم میزنی چاپ صورتیِ جدید و جذاب "آن شرلی در گرین گیبلز" که نشر افق زده، چشمک بزنه و وای!
و جدای از کتاب، کیه که "آنه تکرار غریبانه‌ی روزهایت ..." رو نشنیده باشه؟ 
اگه از عینک و قالب خودمون نگاه کنیم، میشه گفت خدا چه برکتی داده به قلم این خانومِ خارجکی مسیحیِ از قضا همسر کشیش؟ 

اگه از این وای های عمیق که میشه کلی ادامه داد بگذریم و به خود کتاب برسیم، باید بگم؛ 
- خانم مونتگمری هم مثل آنه‌ی داستان ظاهرا خیال‌بافی های زیادی داشته و توصیفات فراوون، این‌ها نیاز به یک قلم روون دارن که همچین به دل بشینن! توی ترجمه‌ای که من خوندم، یعنی ترجمه سارا قدیانی (انتشارات قدیانی رو خوندم.)، نیاز بود که بعضا دقیق بشی و به توصیفات فکرکنی تا متوجه بشی چی به چی بوده، شاید نسخه‌ی انگلیسی یا یک ترجمه‌ی روون تر، جذاب تر باشه.
- از نظر روانشناختی به نظرم شخصیت پردازی جالبی داشت و خوبه که روحیه‌های مختلف بخونن و یه سیری توش داشته باشن. میتونه یه قسمت هایی از ذهن رو قلقلک بده! و از جمله شخصیت خود آنی و حرف ها و رفتار هاش الهام بخشه.
- تیتر ها یه کم داستان فصل‌ها رو لو میداد. و اینکه خب کلا یه چیز هایی تو داستان قابل حدس بود، یه کوچولو شاید مثل بعضی سریالای ایرانی بود بعضی جاهاش؛ شایدم طبیعیه!
- اوایل داستان خیلی کشش نداشت ولی از یه جایی به بعد -شاید صد صفحه آخر- به نظرم جذابیتش بالا رفته بود و دوست داشتی سریع‌تر بخونیش‌. و خب انگار آدم با شخصیت های داستان تازه مانوس میشه. و خب الان که تموم شده، دوست دارم برم سراغ جلد بعد و ببینم چی میشه!
- سیر کردن تو یه فضای دیگه‌ست، صد و خوردی سال قبل، توی یک روستا در جزیره‌ی پرنس ادوارد کانادا، در یک جامعه مذهبی مسیحی و پیش از حتی داشتن حق رای زنان جامعه و توی اون فضای فکری.
- در مجموع با این حجم از شهرت کتابی نیست که راحت بشه نخوند!
        
                سفرنامه‌ی شامات (لبنان و سوریه) و حدود سرزمین‌‌های اشغالی؛ 
خانم غفارحدادی برای گرفتن مصاحبه از خانواده‌ای تقریبا فلسطینی که تابستون پارسال فکرمیکنم در لبنان جمع شده بودند، به لبنان و سوریه و مرزهای فلسطین میرن؛ داستان این خانواده ظاهرا قراره توی یه کتاب دیگه چاپ بشه، این‌جا صرفا اشاره‌هایی شده بود که به نظرم یه طورایی دعوت به خوندن داستانشون تو اون کتاب -نانوشته یا ناچاپ‌شده!- میشد و خودش در واقع سفرنامه‌ و حواشی این سفر بود.
و خب اینکه این نکته‌ رو بدونید کمک میکنه بهتر با کتاب مواجه بشید، و هی منتظر داستان اون‌ها نباشید 😁
ولی در مجموع دوست‌داشتنی بود و قلم روون و گیرا و خودمونی‌ای داشت.
اطلاعات و حال و هوای کلیِ خوبی راجع به اون حدود و همین‌طور احساسات بعضی فلسطینی‌ها راجع به سرزمینشون میداد. 
و همین طور نشون دهنده عمق نفوذ انقلاب و امام خمینی و توجه ویژه‌ی اهالی اونجا به حاج قاسم بود. 
ولی خب سفرنامه‌ بود و به جهت روونی و موضوع، بیشتر جنبه‌ی تفریحی طور داشت؛ مثلا بین دو تا کتاب نسبتا سنگین، یا برای وقتی که خیلی حس مطالعه‌ی جدی نیست.

و خب خوندنش قطعا خالی از لطف نیست و حتما پیشنهاد میشه. 🪴
        
                کتاب واقعا کتابِ تاثیرگذاری بود، 
پر از درد و رنج، پر از صبر، پر از مقاومت، پر از بزرگی 

اما یک مسئله‌ای، 
درباره‌ی رابطه‌ی مادر و پدر شهید، کتاب بیشتر از نگاه یک طرف بود؛ 
نمیخوام بگم آی خیلی بی‌عدالتی بود و این‌ها؛ نه. 
اما دو تا نکته داره، 
۱. خیلی ها آقای رجب رو می‌شناسن و اون دستش از دنیا کوتاهه، یه سری از رفتار‌هاش عمومی نشده بوده، ولی خب دیگه آبرویی برای بنده خدا نمونده.
۲. اگر یک زن بدترین زن دنیا هم باشه، هیچ مردی شرعا حق نداره باهاش چنین رفتاری داشته باشه، چه برسه به مادر بزرگوار و شریف این شهید که بسیار صبور بودند، اما ناخواسته همه آدم‌ها اشتباهات و رفتار هایی دارند که اصلا ممکنه به چشم خودشون نیاد اما در رابطه با افراد تاثیرات جدی بذاره، مخصوصا این رابطه. و خب نمیشه هم کاملا از یک طرف نگاه کرد. هر چند خب بعضا خانم هم اشاره به مسائل نادرست از جانب خودشون کردن و باید انصاف داشت؛ اما خب این شاید باز اون دیدگاه جامع رو نده.
هرچند نظر من جای اشتباه درش بسیاره.

اما در مجموع علی رغم بزرگی داستان و وجود جذابیت و تاثیرگذاری،
به علت این مسئله اساسی خیلی نپسندیدم.
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

            جدای از تصویر بزرگ مرحوم کاظمی آشتیانی که کنار پژوهشگاه رویان نصب شده و وقتی از اتوبان -فکرکنم- شهید همت رد می‌شدیم، آن‌را می‌دیدم؛

یک‌شب داشتم نماز می‌خواندم، تلویزیون روشن بود، نام "کاظمی" را که شنیدم، به هوای اینکه شاید "احمدشان"(!) است، رو به سوی تلویزیون بردم، ولی این‌بار "سعیدشان" بود، مرحوم دکتر سعید کاظمی آشتیانی. 
عجب؛ چه آدم چشم‌گیری! 

به دنبال کتابی درباره‌شان بودم که به "داستان رویان" رسیدم و نمایشگاه کتاب امسال آن‌را خریدم، 
یک‌بار رفتم که بخوانمش، مقداری پیش رفتم، نشد! جذبم نکرد.

حالا این میان در بازگشت از یک سفر، هم‌کوپه‌ای دختری شده بودم که مهندسی پزشکی می‌خواند و فکرمی‌کنم کارش با سلول‌های بنیادی و این‌ها مرتبط بود، و مثل بسیاری از قشر دانشجو، ناامید از داخل بود و  هم‌چنین ناآشنا با دکتر کاظمی آشتیانی و کاری که ایشان در همین "نبودها" انجام داد، 
و این هم‌کلامی در نشان‌دادن اهمیت چنین‌ روایت‌‌هایی می‌توانست موثر باشد.

چند ماهی گذشت و من چند روز پیش دوباره به سمت کتاب رفتم، این بار خواندمش، 
اما نه با اشتیاق آن‌چنان، یعنی راستش کتاب جذبم نکرد، انگار نوشته‌اش گیرا نبود.
از طرفی نباید از کتاب توقع داشت خیلی ابعاد مختلفی از دکتر کاظمی آشتیانی را به ما بشناساند، یعنی چنین نبود؛ 
درست است که ته کتاب ممکن است برسیم به این‌که وای! عجب آدمی! اما به نظرم شاید اگر بیشتر به جزئیات این شخصیت و افعالش می‌پرداخت، جا داشت. (شاید هم جایش کتاب دیگری باشد.)
یعنی شاید بتوانم بگویم مانوری که کتاب روی آقای بهاروند (از پژوهشگران رویان) می‌داد، بیشتر از دکتر نباشد، کمتر نبود‌. البته منظورم از مانور، حس نهایی‌ای است که در مخاطب ایجاد می‌کند، شاید ناشی از پرداخت به جزئیات. 

یعنی با اینکه موضوع و محتوای کتاب در اساس خیلی خوب و لازم بود، اما مجموعا نوع نوشتار گیرا نبود، 
چه آن‌را صرفا "تاریخ رویان" بدانیم، چه "تاریخ شفاهی دکتر" (که اگر دومی باشد، بیشتر حیفم می‌آید.)
از کجا می‌سنجم؟ قسمت‌های متعددی از کتاب "سلول‌های بهاری" (کتاب آقای بهاروند) در کتاب آورده شده بود، آن‌قسمت‌ها را حس می‌کردم که گیراترند.

اما در مجموع، حس خوب تلاش، ایمان، توکل، حرکت و فعالیت را می‌توان از آن دریافت کرد، 
و زحمت و ایستادگی‌ای که برای رشد علم و این انقلاب کشیده شد، و امیدواری را.

با وجود نقدی که بر نوشتار کتاب داشتم، اما اگر توانستید، حتما یک‌دور کتاب را بخوانید، 
به خاطر بند آخر نوشته‌ام؛ حیف است از این آدم‌ها و از چنین روایت‌هایی نخوانیم.
          
            بعد از سال‌ها در کتاب‌خانه ماندن، قسمت شد یا بهتر است بگویم بالاخره با تمام تعابیری که از آن شنیده بودم، تصمیم گرفتم که بخوانمش!

کتابی روان و خوش‌خوان،
اما محتوایش را سخت می‌توانم قضاوت کنم. 

از طرفی با خودم می‌گویم این‌همه کتاب‌های از قول همسران شهدا زیاد است و بعضا خوانده‌ای، 
اینکه کتابی از قول همسر شهید باشد، 
دلیل نمی‌شود این همه به جزئیات روابط طرفین پرداخته شود و آدم‌ها در ذهنشان بچرخد خب "که چی؟" من وقت بذارم و این‌ها را با این تفصیل بخوانم. 
آن هم در صورتی که در بعضی‌جاهای کتاب اشاره می‌شود به روحیات والای شهید سیاهکالی، 
و آن‌جاست که آدم می‌گوید، 
خب برو سراغ این‌ها، از این‌ها بگو، 
چرا سراغ بقیه‌ی اطرافیان شهید نرفتی تا این همه جزئیات و رفتار های خوب شهید را جمع کنی، 
تا خواننده‌ها بعد از کتاب بیشتر "بزرگ" شوند؟ 

از طرفی می‌گویم شاید تو و امثال تو انقدر این فضاها برایشان معمولی است که می‌گویید معلوم است مدافعان حرم از عشق به خانواده رد شدند برای عشق بزرگ‌تر، 
ولی این تفکر برای عموم جامعه نیست! 
همان‌طور که در کتاب اشاره کرده بود فردی گفته بود اگر همسرت دوستت داشت، سوریه نمی‌رفت!
اما خب اصلا برای اثبات اینکه شهید همسرش را خیلی دوست داشت، این همه تفصیل و جزئیات لازم بود؟ 

از طرفی می‌گویم مخاطب اصلی این کتاب چه کسانی هستند؟ آیا آن "عموم جامعه"؟ یا امثال ما؟ یعنی می‌خواهم بدانم فراگیری چنین کتابی بیشتر سود می‌رساند یا از آن طرف؟ 
وقتی این کتاب پخش شود میان دختر‌های دانش‌آموز راهنمایی و دبیرستانی، آورده‌اش چه خواهد بود؟ بیشتر فانتزی‌ساز است یا انسان‌ساز؟ در واقع زندگی‌ها چه تاثیری دارد؟ 

احساس می‌کنم از شخصیت شهید حمید سیاهکالی، 
مثل شهدای دیگری، 
کتاب‌ خوبی در می‌آید، کتابی که بیشتر انسان‌ساز باشد، بیشتر ابعاد "شهیدانه‌ی" شهید را بشناساند، 
نمی‌دانم، شاید اشتباه می‌کنم، 
اما انگار خاطرات انسان‌ساز داستان، در میان طول و تفصیل‌های جزئیات روابط عاشقانه‌ی او با همسرش، کمرنگ شده بود. 

در مجموع، از خواندنش پشیمان نیستم، 
اما توصیه‌ای هم به صورت عمومی مبنی بر خواندنش -اگر نخواندید- ندارم..