معرفی کتاب تاکسی نوشت (داستانهای کوتاه) اثر ناصر غیاثی

با انتخاب ستارهها به این کتاب امتیاز دهید.
در حال خواندن
0
خواندهام
3
خواهم خواند
1
توضیحات
تابستان است و هوا آفتابی و شهر پر از توریست و بازار داغ . و این یعنی شنگولی من و ایستادن در ایستگاه بی بخار مرکز خرید بزرگ شهر که اغلب مسافرهایش پیرند و مسیرشان کوتاه . قهوه ای میگیرم و رو به پیاده رو تکیه می دهم به ماشین و می ایستم به تماشای مردمی که یا میروند خرید یا از خرید بر می گردند . قهوه تمام نشده . می شوم تاکسی اول و بلافاصله چهار تا از زن ها از راه می رسند. هرکدام با دو سه تا ساک دستی پر، پیاده می شوم فارسی حرف میزنند و ظاهرا کله شان کمی گرم است. ویرم میگیرد خودم را بزنم به کوچه ی علی چپ،.hello یی می اندازم و صندوق عقب را باز می کنم.ساک هاشان را می گذارند آن تو و سوار می شویم.یکی از عقب می پرسد:«ببخشید آقا شما ایرانی هستید؟»به روی خودم نمی آورم.جلویی می گوید:«دیدید گفتم؟»بعد تکه کاغذی می گیرد جلوم و می گوید:please. آدرس است.بد نیست.شانزده هفتده یورویی می شود.راه می افتم.یکی شان می گوید:«این سروکله اش داد می زنه ترکه بابا.ایرانی بود می گف خب.»جلویی می پرسد: excuse me.where are you from? لهجه فارسی ام را می توانم قایم می کنم و به انگلیسی خیلی غلیظی می گویم: i am from greece.where are you from?turkey? یکی از عقب می گوید:«ای بخشکی شانس!این شوفر تاکسی یونانی ام ما رو با ترکا عوضی گرفته.خوب شد نگفت عربید.»و هم چنان دلخور ادامه می دهد: no no.we are from iran.do you know iran? یکی شان می گوید:«آی گور به گور شه اون اسکندرتون که یه قصر رو به خاطر یه دستمال به آتیش کشید.»
یادداشتها
1401/5/17