یادداشت •/غین عین/•

        بسم الله الرحمن الرحیم ؛

📍حقیقتا برای رفتن سراغ نویسندگان ایرانی باید با نگاهشون آشنا بود وگرنه آدم با کتاب گلاویز می شود تا ببیند چرا آنطور که بقیه تعریف و تمجیدش می‌کنند به دلش نمی نشیند!👀
و من هم دچار این اشتباه شدم.. (متاسفانه ما تو مدرسه اسم نویسنده و اثر رو مثل طوطی حفظ می کنیم ولی مدیونید اگه فکر کنید که از اثارشون میخوندیم)
از این فضا دور نشدم و هنوز هم ردپایی رو هرچند کمرنگ میبینم نمیدانم چطوری براتون بگم؟
ولی مدرسه یک کلاف پیچیده سر درگم است هرکداممان از بیرون نظری می دهیم اما کسی که به میدان عمل می‌رود خودش هم با کلاف پیچ می خورد! 
جلال انگار حال بلاتکلیفی داشت که هم دلش می سوخت و هم در میدان بود اما دستی به باز کردن حتی یک گره دراز نکرد..
در تمام طول کتاب جلال از مدرسه و وضع داغانش برای شما می نویسد اما دریغ از یک کنش!
از همان ابتدا همه چیز را می‌سپرد دست ناظم(دقیقا به همین علت همه زخم خورده ناظم هامونیم🥲)
درست است که قدرت جلال چندان نبود اما او قلمرویی داشت که می‌توانست حداقل به سهم خودش بچه ها را حفظ کند که نکرد 
بنابراین نگاهم اینطور است که جلال با سیستم فرقی نداشت
و از این دسته که جلال در آن است خوشم نمیاید
از باب دیگه هم کتاب هیجان خاصی نداشت یعنی مدرسه هر لحظه اش داستان و ماجراست اما یا جلال یکنواخت می گفت یا زیادی خسته بود درست مثل معلم های پیری که صندلی را ول نمیکنند و ما را هم با خودشان پیر می‌کنند 
به عبارتی بگویم در داستان تصویرم از جلال یک مرد سیگاری بود که فقط نگاه می‌کرد و در ذهنش فلسفه می ساخت

پ.ن: دوستی میشناسم که خیلی واقع بینانه به دنبال تغییر این اشتباه قدمت دار است و به او غبطه میخورم که اینطور پای آرمانش وایستاده و برایش نقشه راه ترسیم کرده است چشمم روشن است که به زودی همه چیز بهتر خواهد شد..
      
53

12

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.