یادداشت طه احمدیزاده
1404/1/5
اینکه توقعِ "به خوبی" رقم خوردن سرنوشت شخصیت های داستان را داشتم اذیتم کرده است. هرچه قرار بود لذت برده شود، در اثنای کتاب بود. "در پایان، هیچ خبری نیست"، انگار داستایوفسکی با این پایانبندی این را به من فهماند. پرنس باز مریض شده به سوئیس بازگشت و عاقبت به قول داستایوفسکی "این زن" به دست مردی که دیوانه اش بود بر سر هیچ و پوچ کشته شد و "آن زن" هم قربانی مردی مکار شد و آنچه خانواده اش میترسیدند آخر بر سرشان آمد. چرا به یک سرانجام نیک نرسیدیم؟ اوضاع زمانه داستایوفسکی چنین احساسات و پایان محتومی را به او القا کرد؟ پس امید چه؟ آیا ابله به خاطر عرف زمانهی پول پرستِ روسیه به پرنس مشکین توصیف شد و یا او به راستی ابله بود؟ گویا خود خواننده باید در اثنای کتاب خودش نتیجه گرفته باشد و داستایوفسکی مسئولیت برداشت ها را به عهده نمی گیرد. تا جایی که خودش در پایان، در قسمت هایی که به عنوان دانای کل و سوم شخص روایت داستان را به عهده دارد اظهار بی اطلاعی از صحت کلی روایاتی که خود دارد مینویسد میکند. این باعث میشود کمی به آدم بر بخورد. ولی قضیه دقیقا همین است. تو ی خواننده چه حالتی بهت دست داد؟ عبرت گرفتی؟ متنفّر شدی؟ دلسوزاندی؟ احمقش خواندی؟ باشد... مهم نیست. من روی پول کتاب قمار کرده ام. حتی انگار او روی احساسات خوانندگان کتابش هم قمار کرده است.
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.