بریدههای کتاب yegane yegane 1404/5/18 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 212 در او حیات بود و حیات نور انسان بود و نور در تاریکی میدرخشید و تاریکی آن را درنیافت. 0 1 yegane 1404/5/18 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 201 برای اولینبار از گوناگونی بینهایت وسیع ذهن آدمیزاد حیرت کرد و دانست که هیچ حقیقتی در ذهن دو نفر یکسان جلوه نمیکند. 0 2 yegane 1404/4/16 بیگانه آلبر کامو 4.0 329 صفحۀ 151 هرگز در زندگیم واقعا نتوانستهام پشیمان چیزی باشم. همیشه تسلیم چیزی بودم که واقع میشد، چه امروز و چه فردا. 0 2 yegane 1404/4/16 بیگانه آلبر کامو 4.0 329 صفحۀ 133 نفهمیده بودم که روزها تا کجا میتوانند هم بلند باشند هم کوتاه. حتما برای زندگی کردن بلند بودند. اما آنچنان کشدار بودند که سر آخر روی هم سرریز میشدند. 0 4 yegane 1404/4/16 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 121 شاید در مورد خودت حق با تو باشد ولی هر کس با دید خودش زندگی میکند. تو برای خودت زندگی میکردی و میگویی که چیزی نمانده بود که زندگیت تباه شود، و خوشبختی را وقتی شناختی که شروع کردی برای دیگران زندگی کنی، ولی کار من درست عکس این بود. هدف من در زندگی کسب افتخار بود، ولی خوب مگر افتخار چیست؟ همان عشق به دیگران است. میل به خدمت به آنها برای لذت بردن از ستایش آنها بله من برای دیگران زندگی میکردم و زندگیم را نه مثل تو که میگویی نزدیک بود تباه شود، بلکه به قطع و یقین تباه کردم و از زمانی اندک آرامشی یافتهام که برای خودم زندگی میکنم. 0 1 yegane 1404/4/9 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 82 شما به خدا اعتقاد ندارید، حال آنکه او اینجاست، در من است و در حرفهای من است. در توست و حتی در همین حرفهای کفرآمیزی که بر زبان آوردی. 0 3 yegane 1404/4/8 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 36 امروز که زندهای، زندگی کن. فردا خواهی مرد، وقتی که سراسر زندگیت در برابر ابدیت لحظهای بیش نیست چه جای آن است که خود را عذاب دهی؟ 0 6 yegane 1404/4/7 جنگ و صلح جلد 1 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.4 20 صفحۀ 437 چه خوب بود که انسان میدانست که در این جهان برای جستن یاری و دلداری به کجا پناه ببرد و پس از مرگ در خاک در انتظار چه باشد. 0 4 yegane 1404/4/7 جنگ و صلح جلد 1 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.4 20 صفحۀ 419 چه آرامشی، چه صلحی و شکوهی! ابرها بر سینهی این آسمان بلند و بی کرانه به نحو دیگری حرکت می کنند. من چطور پیش از این هرگز این آسمان بلند را نمیدیدم؟ چه سعادتی که عاقبت آن را شناختم آری از این آسمان بی پایان که بگذری همه چیز جز فریب و کبر توخالی نیست. از آن که بگذری دیگر هیچ چیز ارجمندی وجود ندارد. 0 1 yegane 1404/4/6 دمیان هرمان هسه 3.9 42 صفحۀ 121 من فقط میخواستم به آنچه در درون من است جان بخشم. این کار چرا این همه سخت بود؟ 0 2 yegane 1404/4/6 دمیان هرمان هسه 3.9 42 صفحۀ 64 برای انسان هیچ چیز ارزنده تر از تعقیب راهی نیست که به نفس خود منتهی میشود. 0 2 yegane 1404/4/6 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 532 میدانم که هرگز نمی شود از دست خود گریخت نمیشود از گذشته فرار کرد، آدم هر جا برود گذشتهاش را با خود میبرد. 0 2 yegane 1404/4/6 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 327 ساده است زندگی مطابق نظر دنیا ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی، ولی مرد بزرگ کسی است که در میانهی جمع، قادر است از استقلال و تنهایی اش لذت ببرد. من قادر نیستم. 0 1 yegane 1404/4/6 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 368 چرا آرزو داریم کسانی که دوستشان داریم به زندگی بازگردند وقتی میدانیم قبل از مرگ چه قدر عذاب کشیدهاند. اینقدر ازشان متنفریم؟ 0 1 yegane 1404/4/6 جنگ و صلح جلد 1 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.4 20 صفحۀ 396 در آرزوی افتخار بی تابم و دوست دارم همه مرا بشناسند و دوست بدارند، چه کنم گناه از من نیست چه میتوانم بکنم این شوق زندگی من است و بی قرار آنم چه کنم که در زندگی جز این آرزویی ندارم و جز برای تحقق این آرزو زنده نیستم. بله، فقط برای همین.من این راز را هرگز به هیچ کس نخواهم گفت. 0 1 yegane 1404/4/6 جنگ و صلح جلد 1 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.4 20 صفحۀ 395 چون به مرگ خود اندیشید، ناگهان رشتهای خاطرات بسیار دور و با جانش عجین، در صفحهی خیالش زنده شد. واپسین وداعش را با پدر و زنش به یاد آورد. خاطرهی آغاز عشق خود به همسرش و بارداری او را به یاد آورد و دلش به حال او و نیز به حال خودش سوخت. فکر میکرد: بله، فردا، فردا! چه بسا که فردا همه چیز برای من به پایان برسد! و از آنچه در ذهن من است هیچ چیز باقی نماند. این خاطرات دیگر برای من معنایی نخواهد داشت. 0 2 yegane 1404/4/5 کلارا و خورشید کازوئو ایشی گورو 3.9 6 صفحۀ 92 اینها برایم درسهای مفیدی بودند نه تنها فهمیدم آن تغییر بخشی از جوزی بود و باید خودم را آماده میکردم تا با آن وفق يابم بلكه متوجه شدم که این ویژگی مختص جوزی نبود؛ انسانها اغلب احساس نیاز میکردند تا جنبهای از خودشان را برای به نمایش گذاشتن مقابل رهگذران آماده کنند - مثل اینکه در ویترین فروشگاه باشند و این نمایش لازم نبود وقتی زمانش میگذرد خیلی جدی گرفته شود. 0 1 yegane 1404/4/5 کلارا و خورشید کازوئو ایشی گورو 3.9 6 صفحۀ 29 بعضی اوقات انسانها، در لحظات خاصی، همزمان با شادی اندوه هم روی شونههاشون سنگینی میکنه. 0 6 yegane 1404/4/5 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 84 شاید تو زندگی را به تنهایی تجربه میکنی میتوانی هر چه قدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیر قابل ارتباط است، تنها میمیری تجربه مختص خودت است شاید چند تا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ ناپذیر است. اگر مرگ همان تنهایی باشد منتها برای ابد چه؟ تنهاییای بی رحم، ابدی و بی امکان ارتباط. ما نمی دانیم مرگ چیست. شاید همین باشد. 0 2 yegane 1404/4/5 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 82 چرا تکامل کاری با بدن انسان کرده که نتواند غمش را پنهان کند؟ آیا برای بقای گونهی ما حیاتی بوده نتوانیم مالیخولیایمان را پنهان کنیم؟ چرا؟ فایدهی تکاملی گریستن چیست؟ برانگیختن همدلی؟ آیا تکامل گرایشی ماکیاولیستی دارد؟ بعد از گریهای شدید به آدم حس کرختی و خستگی و بعضی وقتها هم خجالت دست می دهد، خصوصاً اگر اشکها بعد از تماشای تبلیغ تلویزیونی چای کیسهای سرازیر شده باشند. آیا این نقشه ی تکامل برای خوار کردن است؟ تحقیر ما؟ 0 1
بریدههای کتاب yegane yegane 1404/5/18 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 212 در او حیات بود و حیات نور انسان بود و نور در تاریکی میدرخشید و تاریکی آن را درنیافت. 0 1 yegane 1404/5/18 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 201 برای اولینبار از گوناگونی بینهایت وسیع ذهن آدمیزاد حیرت کرد و دانست که هیچ حقیقتی در ذهن دو نفر یکسان جلوه نمیکند. 0 2 yegane 1404/4/16 بیگانه آلبر کامو 4.0 329 صفحۀ 151 هرگز در زندگیم واقعا نتوانستهام پشیمان چیزی باشم. همیشه تسلیم چیزی بودم که واقع میشد، چه امروز و چه فردا. 0 2 yegane 1404/4/16 بیگانه آلبر کامو 4.0 329 صفحۀ 133 نفهمیده بودم که روزها تا کجا میتوانند هم بلند باشند هم کوتاه. حتما برای زندگی کردن بلند بودند. اما آنچنان کشدار بودند که سر آخر روی هم سرریز میشدند. 0 4 yegane 1404/4/16 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 121 شاید در مورد خودت حق با تو باشد ولی هر کس با دید خودش زندگی میکند. تو برای خودت زندگی میکردی و میگویی که چیزی نمانده بود که زندگیت تباه شود، و خوشبختی را وقتی شناختی که شروع کردی برای دیگران زندگی کنی، ولی کار من درست عکس این بود. هدف من در زندگی کسب افتخار بود، ولی خوب مگر افتخار چیست؟ همان عشق به دیگران است. میل به خدمت به آنها برای لذت بردن از ستایش آنها بله من برای دیگران زندگی میکردم و زندگیم را نه مثل تو که میگویی نزدیک بود تباه شود، بلکه به قطع و یقین تباه کردم و از زمانی اندک آرامشی یافتهام که برای خودم زندگی میکنم. 0 1 yegane 1404/4/9 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 82 شما به خدا اعتقاد ندارید، حال آنکه او اینجاست، در من است و در حرفهای من است. در توست و حتی در همین حرفهای کفرآمیزی که بر زبان آوردی. 0 3 yegane 1404/4/8 جنگ و صلح جلد 2 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.7 2 صفحۀ 36 امروز که زندهای، زندگی کن. فردا خواهی مرد، وقتی که سراسر زندگیت در برابر ابدیت لحظهای بیش نیست چه جای آن است که خود را عذاب دهی؟ 0 6 yegane 1404/4/7 جنگ و صلح جلد 1 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.4 20 صفحۀ 437 چه خوب بود که انسان میدانست که در این جهان برای جستن یاری و دلداری به کجا پناه ببرد و پس از مرگ در خاک در انتظار چه باشد. 0 4 yegane 1404/4/7 جنگ و صلح جلد 1 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.4 20 صفحۀ 419 چه آرامشی، چه صلحی و شکوهی! ابرها بر سینهی این آسمان بلند و بی کرانه به نحو دیگری حرکت می کنند. من چطور پیش از این هرگز این آسمان بلند را نمیدیدم؟ چه سعادتی که عاقبت آن را شناختم آری از این آسمان بی پایان که بگذری همه چیز جز فریب و کبر توخالی نیست. از آن که بگذری دیگر هیچ چیز ارجمندی وجود ندارد. 0 1 yegane 1404/4/6 دمیان هرمان هسه 3.9 42 صفحۀ 121 من فقط میخواستم به آنچه در درون من است جان بخشم. این کار چرا این همه سخت بود؟ 0 2 yegane 1404/4/6 دمیان هرمان هسه 3.9 42 صفحۀ 64 برای انسان هیچ چیز ارزنده تر از تعقیب راهی نیست که به نفس خود منتهی میشود. 0 2 yegane 1404/4/6 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 532 میدانم که هرگز نمی شود از دست خود گریخت نمیشود از گذشته فرار کرد، آدم هر جا برود گذشتهاش را با خود میبرد. 0 2 yegane 1404/4/6 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 327 ساده است زندگی مطابق نظر دنیا ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی، ولی مرد بزرگ کسی است که در میانهی جمع، قادر است از استقلال و تنهایی اش لذت ببرد. من قادر نیستم. 0 1 yegane 1404/4/6 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 368 چرا آرزو داریم کسانی که دوستشان داریم به زندگی بازگردند وقتی میدانیم قبل از مرگ چه قدر عذاب کشیدهاند. اینقدر ازشان متنفریم؟ 0 1 yegane 1404/4/6 جنگ و صلح جلد 1 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.4 20 صفحۀ 396 در آرزوی افتخار بی تابم و دوست دارم همه مرا بشناسند و دوست بدارند، چه کنم گناه از من نیست چه میتوانم بکنم این شوق زندگی من است و بی قرار آنم چه کنم که در زندگی جز این آرزویی ندارم و جز برای تحقق این آرزو زنده نیستم. بله، فقط برای همین.من این راز را هرگز به هیچ کس نخواهم گفت. 0 1 yegane 1404/4/6 جنگ و صلح جلد 1 لی یف نیکالایویچ تولستوی 4.4 20 صفحۀ 395 چون به مرگ خود اندیشید، ناگهان رشتهای خاطرات بسیار دور و با جانش عجین، در صفحهی خیالش زنده شد. واپسین وداعش را با پدر و زنش به یاد آورد. خاطرهی آغاز عشق خود به همسرش و بارداری او را به یاد آورد و دلش به حال او و نیز به حال خودش سوخت. فکر میکرد: بله، فردا، فردا! چه بسا که فردا همه چیز برای من به پایان برسد! و از آنچه در ذهن من است هیچ چیز باقی نماند. این خاطرات دیگر برای من معنایی نخواهد داشت. 0 2 yegane 1404/4/5 کلارا و خورشید کازوئو ایشی گورو 3.9 6 صفحۀ 92 اینها برایم درسهای مفیدی بودند نه تنها فهمیدم آن تغییر بخشی از جوزی بود و باید خودم را آماده میکردم تا با آن وفق يابم بلكه متوجه شدم که این ویژگی مختص جوزی نبود؛ انسانها اغلب احساس نیاز میکردند تا جنبهای از خودشان را برای به نمایش گذاشتن مقابل رهگذران آماده کنند - مثل اینکه در ویترین فروشگاه باشند و این نمایش لازم نبود وقتی زمانش میگذرد خیلی جدی گرفته شود. 0 1 yegane 1404/4/5 کلارا و خورشید کازوئو ایشی گورو 3.9 6 صفحۀ 29 بعضی اوقات انسانها، در لحظات خاصی، همزمان با شادی اندوه هم روی شونههاشون سنگینی میکنه. 0 6 yegane 1404/4/5 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 84 شاید تو زندگی را به تنهایی تجربه میکنی میتوانی هر چه قدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیر قابل ارتباط است، تنها میمیری تجربه مختص خودت است شاید چند تا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ ناپذیر است. اگر مرگ همان تنهایی باشد منتها برای ابد چه؟ تنهاییای بی رحم، ابدی و بی امکان ارتباط. ما نمی دانیم مرگ چیست. شاید همین باشد. 0 2 yegane 1404/4/5 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 82 چرا تکامل کاری با بدن انسان کرده که نتواند غمش را پنهان کند؟ آیا برای بقای گونهی ما حیاتی بوده نتوانیم مالیخولیایمان را پنهان کنیم؟ چرا؟ فایدهی تکاملی گریستن چیست؟ برانگیختن همدلی؟ آیا تکامل گرایشی ماکیاولیستی دارد؟ بعد از گریهای شدید به آدم حس کرختی و خستگی و بعضی وقتها هم خجالت دست می دهد، خصوصاً اگر اشکها بعد از تماشای تبلیغ تلویزیونی چای کیسهای سرازیر شده باشند. آیا این نقشه ی تکامل برای خوار کردن است؟ تحقیر ما؟ 0 1