زهرا عالی حسینی

@zahra_alihosseini

77 دنبال شده

89 دنبال کننده

                      مطالعات او آدم را به یاد مردی، در میان تکه‌های کشتی به گل نشسته‌اش، می‌انداخت که در تلاش برای نجات زندگی‌اش مصرانه از تخته پاره‌ای به تخته پاره‌ی دیگر چنگ می‌زد...  |آنتوان چخوف|
                    
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                یکی از معتبرترین تصحیح های کلیه و دمنه تصحیح مجتبی مینوی است.
تا جایی که من این نسخه ساده شده کلیله و دمنه را با تصحیح آقای مینوی مطابقت دادم ظاهراً این آقای یزدانی گزی هرجا جمله‌ای را متوجه نشده ردش کرده رفته جمله بعد و یا به دلخواه خودش معنی کرده به طوری که کلاً مفهوم را تغییر داده.
نثر ساده شده این کتاب را با نثر ساده شده توسط خانم فرخ از انتشارات ملینا هم مقایسه کردم. دومی خیلی بیشتر با متن مطابقت داشت.
(البته انتشارات ملینا خودش هم چندان معتبر نیست. و اینکه این برگردان یک سرقت ادبی باشد یا نه را من نمی‌دانم و درباره‌اش هم نظری نمی‌دهم. من فقط می‌گویم برگردان یزدانی گزی چرت و پرت است.)

دو مقایسه:

[مثلاً اینجا را در نظر بگیرید که این آقای یزدانی گزی جمله "و قوی‌تر سببی ترکِ دنیا را مشارکتِ این مشتی دونِ عاجز است که بدان مغرور گشته‌اند."  را جاگذاشته و رفته جمله بعد. 
و بعد هم "رفیقان ناموافق" را "همراهان ناموفق" معنی کرده! درحالی که معنی درست ‌تر همان "رفیقان نارفیق" خانم فرخ است.

تصحیح مجتبی مینوی: 
و اگر در عاقبتِ کار و هجرتِ سوی گور فکرتِ شافی واجب داری حرص و شَرَوه این عالمِ فانی به سر آید. و قوی‌تر سببی ترکِ دنیا را مشارکتِ این مشتی دونِ عاجز است که بدان مغرور گشته‌اند.
از این اندیشه ناصواب درگذر و همّت بر اکتسابِ ثواب مقصور گردان، که راه مخوف است و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک و هنگام حرکت نامعلوم.

متن ساده شده توسط محمد علی یزدانی گزی:
اگر به سرانجام کار رفتن به سوی گور را در نظر گیری و حرص و طمع این دنیای فانی را نداشته باشی و آمال و آرزوهای این دنیای را ترک نمایی بهتر است این فکر نادرست را از خود دور کنی و تلاش خود را برای کسب پاداش آن دنیایی به کار گیری که راه ترسناک است و همراهان ناموفق و رفتن نزدیک و حرکت نامعلوم.

متن ساده شده توسط هستی فرخ:
اگر به آخر عاقبت کار و زمان مرگ درست فکر کنی حرص و آز این دنیای فانی از سرت بیرون می‌رود و تمام می‌شود. و قوی ترین دلیل برای ترک دنیا مشارکت این یک مشت افراد حقیر ناتوان است که به آن مغرور شده‌اند. از این فکر نادرست دست بردار و همتت را صرف به دست آوردن ثواب اخروی کن که راه ترسناک است و رفیقان نارفیق و زمان مرگ نزدیک و نامعلوم.]

[یا اینجا را در نظر بگیرید که چطور با غلط معنی کردن از مفهوم عمیق و فلسفی این متن یک نتیجه پزشکی گرفته!
تازه این جمله را هم رد کرده: "و باز اعمالِ خیر و ساختنِ توشه آخرت از علّتِ گناه از آن‌گونه شفا می‌دهد که معاودت صورت نبندد."

تصحیح مجتبی مینوی:
هیچ علاجی در وَهم نیامد که موجبِ صحّتِ اصلی تواند بود، و بدان از یک علّت مثلاً اَمنی کلّی حاصل تواند آمد، چنان‌که طریقِ مراجعتِ آن مُنسَد مانَد. و چون مزاج این باشد به چه تأویل خردمندان بدان واثق توانند شد و آن را سببِ شفا شُمَرد؟ و باز اعمالِ خیر و ساختنِ توشه آخرت از علّتِ گناه از آن‌گونه شفا می‌دهد که معاودت صورت نبندد.
و من به حکم این مقدّمات از علم طبّ تبرُّمی نمودم و همّت و نَهمَت به طلبِ دین مصروف گردانید.

متن ساده شده توسط محمد علی یزدانی گزی:
هیچ معالجه‌ای برای هیچ بیماری در خیال نیامد که موجب سلامتی کلی باشد. و از آن بتوان به عنوان اصلی همگانی و فراگیر استفاده کرد. بلکه به این نتیجه رسیدم که چون طبع و مزاج انسان‌ها با هم اختلاف دارد. لاجرم معالجه هر بیماری به طریقی مخصوص و خاص او باید انجام گیرد. و معالجه یکسان برای همه در یک بیماری وجود ندارد. و پزشک خردمند نمی‌تواند به یک نوع معالجه برای بیماری‌های مشابه در افراد مختلف مطمئن باشد. به خاطر این مقدمات از دانش پزشکی بیزار شدم و از آن دوری کردم و همت و تلاش خود را در کسب دانش دین نهادم.


متن ساده شده توسط هستی فرخ:
هیچ علاج و درمانی به ذهنم نرسید که بتواند باعث صحت و سلامتی اصلی باشد و بتوان با آن از یک بیماری امنیتی کامل به دست آورد. به طوری که بیماری دوباره برنگردد و عود نکند و راه برگشت آن بیماری بسته شود. وقتی مزاج و طبع این باشد به چه توجیهی خردمندان می‌توانند به آن اعتماد کنند و آن را دلیل شفابه حساب بیاورند؟!. اعمال خیر و توشه آخرت بیماری گناه را به گونه‌ای شفا می‌دهد که برگشت آن بیماری قابل تصور نیست. من به مقتضای این مقدماتی که گفتم از علم پزشکی سیر شدم و منتهای همتم را صرف طلب دین نمودم.]
        
                از متن کتاب:
"حق با او بود، آن چه که من عنوان کردم لوس و بی‌مزه بود. او متوجه نشده بود که این تنها شیوه‌ای بود که من برای خفه نشدن و نترکیدن یافته بودم.
مثل سیارنو دوبرجاک که ترجیح می‌داد خودش را با بینی‌اش دست بیندازد و مسخره کند، من هم با بچه‌هایم خودم را دست می‌انداختم."

من هم همینطور آقای فورنیه! من هم همینطور! گاهی طوری به بدبختی هایم می‌خندم که دیگران و حتی خودم هم فراموش می‌کنم که دارم رنج می‌کشم. گاهی طوری خودم را و دردم را جدی نمی‌گیرم انگار که یک دلقک بی‌ارزش هستم. شایسته عذاب و شایسته تحقیر!
خندیدن گاهی آخرین سپر دفاعی‌‌مان است.

این کتاب یک جوری است که همزمان که نمی‌توانی نخندی، نمی‌توانی هم که غصه نخوری!
یک جا خطاب به پسرک معلولش نوشته بود "منو ببخش ماتیو. تقصیر من نیست اگر یک چنین ایده‌های احمقانه‌ای در سر داشتم. دلم نمی‌خواست که تو را مسخره کنم، در واقع شاید با این کار می‌خواستم خودم را مسخره کنم. این حاکی از این است که من قادر بودم به بدبختی های خودم بخندم."
و چقدر خوب درد و رنج های این پدر ناکام و هر والد دیگر بچه های معلول را به تصویر کشیده بود...
 زندگی از هم پاشیده...یک رنج بی‌پایان...یک درد ابدی...یک غصه‌ی جدا ناشدنی و غیر قابل فرار...تحمل حرف های اطرافیان احمق از قبیل اینکه چرا نگهش داشتی؟ یا لابد ناشکری کردی که این بچه نصیبت شده...تحمل نگاه های مردم... و حسرت!
اگر صادق باشیم این ها واقعیت هاییست که کم و بیش توی دل هر والدی با وضعیت مشابه وجود دارد. واقعیتی که فورنیه می‌کوبد توی صورتمان تا چنین وضعیتی را با همه رنج ها و عشق ها و حسرت هایش ببینیم.
و چقدر دلم برایش سوخت.
یک جاهایی هم من هم مثل خود راوی ایده های احمقانه‌ای به ذهنم رسید. مثلاً اینکه اگر من یکی از اطرافیان این مرد بودم. چه می‌دانم مثلاً کلفتشان ژوزه، هیچوقت پیر نمی‌شدم! اصلاً هیچوقت فرصت غمگین شدن پیدا نمی‌کردم. غش غش به فلاکتم می‌خندیدم.
        
                فکر کنم این آقای شوپنهاور به شدت از پارانوید و اختلال شخصیت خودشیفته رنج می‌برد.
حالا می‌فهمم چرا اروین یالوم به فکر درمانش افتاده...
این کتاب هنر خودشناسی نیست. هنر خود بیش از حد بزرگ پنداری یا تنها خود را آدم پنداریِ آقای شوپنهاور است.
نامش هم باید "اختلالات روانی شوپنهاور" یا "یادداشت های یک روان پریش" می‌بود.
حین خواندن کتاب کمی هم دلم برایش سوخت. مثل بچه‌ای بود که طردش کرده‌اند و توی بازی راهش نداده‌اند و حالا او درحالی که تنهایی با خودش بازی می‌کند به خودش می‌گوید من به هیچکس نیاز ندارم. تنهایی خوشحال ترم. و وانمود می‌کند خودش این را خواسته. ولی این دروغ است پسربچه بیچاره! این دروغ است آقای شوپنهاور! تو هم تنهایی خوشحال‌تر نبودی!

تنها نکته مثبت کتاب، و شخصیت شوپنهاور برای من این بود که خودش را داشت. این خیلی چیز باارزشی است.
از متن کتاب:
«هرکه تماماً به خودش وابسته باشد و آن که در همه‌چیز بر خود متکی باشد، محال است نتواند به خوشبختی کامل برسد.»

تمام بدبختی های ما از اینجا نشات می‌گیرد که خودمان را از دست می‌دهیم. و خودمان را راحت و ارزان می‌فروشیم. به این و به آن. به فلان چیز و فلان قیمت.

«وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ.»
و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند، اگر می‌دانستند!

آنها که خود را از دست می‌دهند، دیگر هیچ‌گونه ایمانی نخواهند داشت:

«الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ»؛ 
فقط کسانی که سرمایه وجود خود را از دست داده‌اند، ایمان نمی‌آورند.

پی‌نوشت: کی این بچه رو بزرگ کرده؟
تربیتش اصلاً شایسته تعریف نیست.
        
                بوکوفسکیِ پرت و پلا نویسِ فحاشِ عصبی! می‌دانم این کسی است که قرار است ازش خوشم بیاید...

اما درباره کتاب:
جنسِ رنج این آمریکایی ها را دوست ندارم. از نظر من رنجشان واقعی نیست. رنجشان از رنج نیست. رنجشان از پوچی ناشی از خوشی بیش از حد است. وقتی یکی از ما بچه ها توی خانه ناز می‌کرد، بابا می‌گفت "خوشی زده زیر دلتون" من هم درباره رنج این ها همین فکر را می‌کنم: خوشی دلشان را زده!
داستان را می‌شود اینطور خلاصه کرد: زشت بودم، کسی دوستم نداشت، کار کردن سخت بود، پس فقط نوشیدم و نوشیدم و مست کردم و هرجاهم پول کم آوردم، حقه زدم یا دزدیدم! پس لعنت به دنیا! و لعنت به آدم ها!
علی صفایی حائری می‌گفت "تمامی زندگی ها و تمام آدم ها، از زن و مرد و محروم و بهره‌مند، با رنج هایی همراه هستند. داشتن و نداشتن، هر دو رنج است. داشتن، غصه‌ی جدایی دارد و نداشتن، تلخی محرومیت و زخم تحقیر و سرشاری و کامروایی هم، رنج پوچی را دارد و درد بی‌دردی؛ که دل آدم، از دنیا بزرگ‌تر است."
خیال می‌کنم رنج این ها هم رنج پوچی باشد و درد بی‌دردی!
نمی‌توانم بگویم رنجشان رنج نیست. ولی نمی‌توانم هم قبول کنم رنج حیوانیِ توی این داستان بوکوفسکی و بیگانه کامو و امثالهم با شدیدترین و عمیق ترین رنج های انسانیِ داستان های داستایوفسکی یکی است.
قبول دارم هر دو رنج است. ولی جنس رنجشان را دوست ندارم!

پی نوشت: می‌دانم بیگانه جزء ادبیات فرانسه است. ولی به نظر من فضایش بیشتر شبیه این آمریکایی هاست.
        
                امام علی(ع):
 من شما را از دنیا بر حذر می‌دارم. ای مردم! بدانید _درحالی‌که می‌دانید_ شما دنیا را ترک می‌کنید و دنیا همان گونه است که خداوند فرموده: لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ.
زندگانی دنیا به حقیقت بازیچه‌ای است طفلانه و لهو و عیّاشی و زیب و آرایش و تفاخر و خودستایی با یکدیگر و حرص افزودن مال و فرزندان.

من وقتی متوجه می‌شوم از یک داستان خیلی خوشم آمده که برمی‌گردم و دوباره و دوباره می‌خوانمش!
شاید این بهترین داستان کوتاهی باشد که خوانده‌ام.
ممنونم آقای چخوف!
ممنونم!

از متن کتاب:
[شما عقلتان را از دست داده‌اید و به بیراهه افتاده‌اید. کذب را به جای حقیقت و زشتی را به جای زیبایی پذیرفته‌اید. همان طور که اگر درختان سیب و پرتقال به ناگهان به جای میوه قورباغه و مارمولک بار بدهند یا گل های رز بوی اسب عرق کرده بدهند، شما حیرت خواهید کرد. من نیز متعجبم از اینکه شما بهشت را با دنیا عوض کرده‌اید!]

امام سجاد(ع):
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي التَّجَافِيَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الْإِنَابَةَ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَ الاِسْتِعْدَادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ‏.
بار خدايا دورى گزيدن از خانه غرور و فريب را روزى من فرما و هم بازگشت بسوى خانه جاويدان و هم آمادگى براى مرگ را پيش از فرا رسيدنش روزى من گردان.
        
                روشنایی ها یا تاریکی ها؟

عنوان کتاب انگار پوزخند می‌زند. "روشنایی ها" چه چرت و پرت ها.
داستان چراغانی‌ای که در شبی تاریک، تمام تاریکی و نیستیِ جهان را در چشم آدم های کتاب به تصویر می‌کشد.
حین خواندن داستان برایم سوال شد که چرا حالا که کشمکش و دعوا و کل کل درباره بی‌معنی بودن و پوچی زندگی بین مهندس و دانشجو است و بعد هم ماجرای طولانی داستان زندگی مهندس، پس چرا راوی شخص سوم ناشناخته‌ای است که چندان از خود حرفی به میان نمی‌آورد، دیالوگی رد و بدل نمی‌کند و نقشی هم در داستان ندارد و حتی با سردی و بی‌تفاوتی و حتی ملال و کسالت به حرف های آن دو گوش می‌دهد.
حالا که داستان تمام شد باید بگویم جوابش توی خودِ سوالم بود.
انگار راوی با تمام آن سردی و ملال و بی‌تفاوتی‌ و سکوتش دارد می‌گوید من حتی به‌اندازه‌ای برای زندگی ارزش قائل نیستم که درباره بی‌معنی بودنش حرف بزنم! و تمام کل کل شما و تلاش هایتان و کارتان برای من پچیزی ارزش ندارد.
و آخر داستان با همان یک دیالوگش از کل داستان نتیجه می‌گیرد: «آری در این دنیا چیزی که معنی و مفهومی داشته باشد پیدا نمی‌شود!»

من درباره معنا و مفهوم زندگی و اینجور چیز ها چیزی نمی‌دانم. برای جواب دادن به خودم، درباره این سوال خیلی کوچکم. حیران و سرگردانم. در حرکت بین تاریکی و روشنایی. خودم هم نمی‌دانم چه می‌خواهم.
«من نمی‌دانم دنبال چه هستم، هیچ‌کس نمی‌داند، پس جای بحث ندارد.»
اگر گه‌گاهی هم درباره‌اش می‌خوانم یا فکر می‌کنم یا حرف می‌زنم بازی می‌کنم...
چیزی جز بازی نیست.
همان که مهندس خطاب به دانشجو گفت: شما فکر می‌کنید فیلسوف هستید، درحالی که فلسفه بازی می‌کنید.
معتقد هم نیستم که می‌توانم به راحتی پیدایش کنم. به نظرم معنیِ زندگی را شاید نه از توی کتاب ها، فقط توی تار های موهای سفید می‌شود پیدا کرد.
«تا رنج نبرید امکان ندارد متقاعد شوید. تا محنت نکشید و خود با تجارب شخصی به مفهوم آن پی نبرید، ایمان پیدا نخواهید کرد.»
ولی آقای چخوف دراینصورت شما هم دارید کبوتر بازی می‌کنید:
«تصور کنید اثری از شکسپیر و داروین می‌خوانید، هنوز صفحه‌ای از آن را تا آخر مطالعه نکرده‌اید، سم‌پاشی شروع می‌شود و زهر می‌رود که تاثیر بگذارد. داروین و شکسپیر در نظر شما مردانی نامعقول یا نادان محسوب می‌شوند. چون می‌دانید همان طور که شکسپیر و داروین مردند و مرگ چراغ افکارشان را خاموش کرد شما هم خواهید مرد و اندیشه‌هایتان هم نیست خواهد شد و این اندیشه ها و آراء، نه زمین و نه شما را از زوال و نیستی نگهداری نخواهد کرد. پس اگر وضع به همین منوال باشد، فروبستگی‌های کار جهان در نظر ما بی‌معنی خواهد شد. علوم، شعر، افکار عالی، برای ما جز تفریح مبتذل، کبوتربازی آن هم کبوتربازی بچه‌های بزرگ چیز دیگری محسوب نخواهد شد.»
به قول آقای صفایی حائری اگر کسی معنا و مفهومی برای زندگی نشناسد، و نیز صادق باشد، باید به زندگی پایان دهد!
و خودتان هم چقدر خوب به تصویر کشیدید که این پوچی چطور همه انسانیت و اخلاقیات آدمی را محو می‌کند.
آدمی که معنا و مفهومی برای زندگی خود نمی‌یابد و به بهانه این که همه چیز با مرگ تمام می‌شود(تازه اگر واقعاً تمام شود...) زنی را از راه به در می‌کند و به قول خودش برای سرگرمی و فرار از افکار عذاب آورش احساسات او را به بازی می‌گیرد و بعد هم رهایش می‌کند:
«در تاریکی واگُن، چهره کیسوچکا در برابر دیدگانم مجسم شد و احساس کردم که خطای بزرگی مرتکب شده‌ام که با آدم کشی و قتل نفس برابر است. برای این که احساسات غیرقابل تحمل و عذاب روحی خود را تسکین بدهم، با این حرف ها که همه کار های دنیا احمقانه و غرورآمیز است، من و کیسوچکا خواهیم مرد و نیست و نابود خواهیم شد و آلام و شکنجه های دنیا ارزشی ندارد و عاقبت این مشقات و سختی ها با مرگ به پایان می‌رسد و غیره غیره... دل خود را خوش می‌کردم و به خودم اطمینان می‌دادم. با رعایت تمام جهات در این دنیا کسی را اختیاری نیست و از این قرار هرکاری که کرده‌ام ابداً تقصیری نداشته‌ام...»

و باز هم علی صفایی حائری می‌گوید: "اصلاً وقتی که خدایی و نوری نیست، در تاریکی، خوبی و بدی چه فرقی می‌کند؟ انسان‌دوستی یا آدم‌کشی، چه تفاوتی دارد؟"
"و هنگامی که خود انسان دلیلی برای بودن و برای انسان بودن نداشت، و هنگامی که معیاری و میزانی برای کار های انسانی نبود، جز فلسفه‌ی پوچی چیزی نخواهد ماند.
و این پوچی گاهی در شکل بی‌تفاوتی و سنگی،
و گاهی در شکل عصیان و طغیان،
و گاهی در شکل دم غنیمتی،
و گاهی در شکل انتحار جلوه می‌کند."

پی نوشت: "حالا تو با این همه فریاد طلب و زمزمه‌ی انس و با این همه آرزو و دعا چه می‌خواهی؟ می‌خواهی مثل بزغاله ها زندگی کنی؟ مثل گنجشک ها بمیری؟ می‌خواهی در این زندگی، مثل سگ ولگرد و بوف کور، با رنج ها و کابوس ها به دیدار مرگ بروی؟ چه طور می‌توانی شب های روشن و روز های سازنده نداشته باشی؟ شب هایی که با خداوند پیوند بزنی و پیمان ببندی؛ و روز هایی که برای خلق گرفتار و بی‌خبر، نور و شور و سرور بیافرینی."

نامه های بلوغ، ص ۱۳۰
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                از متن کتاب:

«اگر می‌توانستیم در حال گذشتن از آستانه‌ای جوانی خود را بازیابیم، اگر می‌توانستیم در این سوی در پیر، و همین که پا به آن سوی می‌گذاشتیم جوان باشیم، آن‌وقت چه می‌شد...؟»

نویسنده می‌گوید یک کلمه‌‌ایِ داستان "تمنا" بود. من می‌گویم "عطش" و "حرص"
عطشِ بازیافتن جوانی، عطش زیبایی، عطش عشق ابدی، و عطش جاودانگی...
و باز هم از متن کتاب:
«مرگ: آنگاه به سراغت می‌آیم که کم‌تر از هر وقت دیگر مشتاق منی.»

درباره محتوا همین‌قدر بگویم که اصلاً نتوانستم داستان را دوست داشته باشم. مثل این داستان های عاشقانه جدید پدیدِ آبکی بود. هیچ جذابیتی برایم نداشت. اگر به خاطر فضاسازی آن خانه‌ی تاریکِ بدون نور و همچنین فضای گنگ و مبهم و وهم آلود داستان نبود، ادامه نمی‌دادم...
نویسنده بیان خوبی داشت. ولی چیزی که ریخته بود توی قالب بیانش مورد پسند من نبود.
به نظرم توضیحات نویسنده در آخر کتاب درباره چگونگی خلق و پرورش :آئورا" از خود داستان جذابیت بیشتری داشت...

پی‌نوشت:

یجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ مِنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ ۚ وَاللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكَافِرِينَ.
آنها از ترس مرگ، انگشتانشان را در گوش های خود می‌گذارند؛ تا صدای صاعقه را نشنوند. و خداوند به کافران احاطه دارد و در قبضه قدرت او هستند.

وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَىٰ حَيَاةٍ.
و آنها را حریص‌ترین مردم بر زندگی این دنیا، و اندوختن خواهی یافت.

خدایا یه کاری کن یه جوری زندگی کنم که هنگامه‌ی پیری، کونسوئلو وار به رویای جوانی و جاودانگی چنگ نندازم و مرگ درحالی به سراغم بیاد که بیشتر از هر وقت دیگری مشتاقشم...
که من در قبضه قدرت تو هستم...
        
                به نام خدای انسان های طغیان‌گر و ناآرام
(این متن بیش از اینکه یادداشتی درباره این کتاب باشد، مواجهه شخصی‌ام با آن است.)

نامه های بلوغ را توی ایامی شروع کردم که تحت فشار فکری و روانی زیادی بودم.
روز هایی که از صبح تا شب توی اتاقم راه می‌رفتم و فکر می‌کردم و با گشتن توی کتاب ها و تحت فشار قرار دادن خودم و یا خسته کردن این و آن، خودم را عذاب می‌دادم.
ایام اعتکاف که شد، همه کتاب هایی که رنگ و بویی از خدا نداشت را گذاشتم و با یک نامه های بلوغ، یک کتاب از مطهری و یکی درباره دکارتِ خداباور و یک قرآن رفتم مسجد و برای سه روز از هجوم آن همه سیاهی و تاریکی فاصله گرفتم.
یک دفتر یادداشت نویسی دارم که از روز اولی که تویش نوشتم با خودم قرار گذاشتم که هر روزی که خواستم چیزی تویش بنویسم، اولش خدا را با نامی و با صفتی بخوانم که می‌خواهم مخاطب قرارش دهم. یا حس آن روزم است.
یادداشت ها هم همه خطاب به خدا هستند. چون که آدمیزاد برای حرف زدن، به مخاطب احتیاج دارد. یادداشت ها از یک جایی شروع شده بودند و توی چند ماه قبل از ایام اعتکاف با پوچی و دلسردی قطع شده‌اند و سکوتی بین من و خدا حکم فرما شد و با شروع اعتکاف برای مدت کوتاهی دوباره سکوت شکسته شد. 
دیروز که کتاب تمام شد برگشتم به آن دفتر و یادداشت های مربوط به ایام اعتکاف را پیدا کردم و چشمم به نام های خدا خورد و لبخند زدم. که چطور هرروز خدایم عوض میشود. یادم می‌آید همین آقای صفایی حائری جایی نوشته بود خدایی که در ذهن تو بگنجد، خدا نیست محصول و ساخته ذهن توست. اما حالا به هر حال...
شب اول اعتکاف بالای صفحه نوشته‌ام "به نام کسی که نمی‌شناسمش." با لحن همیشه طلبکارم. که انگار بهش لطف هم کرده‌ام که با نام او شروع کرده‌ام.
روز اول اعتکاف نوشته‌ام "به نام پروردگار انسان های شکاک" ظاهراً اینجا یک پله پایین‌تر آمده‌ام و تازه مشکل را گردن خودم انداخته‌ام و دست کم پروردگار بودنش را پذیرفته‌ام.
روز دوم بود که نامه اول نامه های بلوغ را خواندم. و این نامه چه غوغایی و چه شوری و چه اشکی در دل من به راه انداخت.
وقتی نامه تمام شده دفتر را برداشته‌ام و بالای صفحه نوشته‌ام "به نام خدای انسان های طغیان‌گر و ناآرام" تازه به خودم آمده بودم و با شور و التهاب خودم را به محاکمه کشانده بودم و محکوم شده بودم.
متن یادداشت هم درباره همین نامه بود.
که من با چه دلخوشم؟ و با چه غمگین؟ که اشک و خنده من برای چیست؟ که چقدر می‌ارزم؟ چقدر استعداد دارم؟ آیا به قدر ماندن و گیر کردن ؟ آیا حد من همین قدر است؟
چند وقت پیش در جواب حرف ها و گلایه های دوستی می‌گفتم دنیایت شلوغ است. خلوتش کن تا با هر حرفی نلرزی و از هم نپاشی...
دنیای خودم چقدر است؟ که با هر تکان، زمین لرزه‌ای در من ایجاد می‌شود و خراب می‌کند و از نو می‌سازد...
که آیا می‌توانم دوباره خودم را به دست بیاورم؟ خودی که بار ها به این و به آن و به این قیمت و به آن قیمت فروختم...
که من واقعاً چه کار کرده‌ام که از خدا طلب دارم؟
خیال کرده‌ام با صرفاً خواندن این کتاب و آن کتاب، وحی نازل می‌شود بر من؟
که چون من نمی‌فهمم و من گنجایش فهمیدن ندارم، به جای بزرگ‌تر شدن خودم، خدا باید برایم معجزه اختصاصی بفرستد؟
که آیا حاضرم از بیهودگی ها و از پوچی ها و کاهلی ها و ظلم ها و تجاوز های خودم بگذرم تا به چیزی دست پیدا کنم؟ و یا اینکه خدا باید باج تنبلی من را بدهد؟
نامه های بلوغ در من یک جرقه‌ای ایجاد کرد که دلم را سوزاند ولی خیلی زود هم خاموش شد و گُر نگرفت.
می‌دانستم آتشی بلند نمی‌شود. همان روز هایی که گوشه مسجد در تنهاییِ آرامش بخشِ خداییِ خودم با غم توی دلم به خدا التماس می‌کردم که دیگر نمی‌خواهم برگردم به دنیای آدم ها، می‌دانستم این آتش خاکستر می‌شود.
توی متن یادداشت هم بار ها از ترسم نوشته‌ام. بار ها نوشته‌ام و خودم را خطاب قرار داده‌ام که حالا که این ها را خواندی و سوختی و اشک ریختی، که شوری در دلت افتاد، آیا این اثر را حفظ می‌کنی؟ یا به محض خارج شدن از این در پشت گوش می‌اندازی و فراموش می‌کنی؟
این بهره جدید، این فهم و این دید و این کلمات شیرینِ عزیزی که بر دلت جاری شد را چند می‌فروشی؟ خودت را و عمرت را و استعداد هایت را چند؟
سوال ها را بی‌پاسخ گذاشتم. ولی حالا می‌خواهم به خودِ توی یادداشتم جواب بدهم خیلی زود، و خیلی ارزان فروختم. من همچین آدمی هستم. آدم بی‌ارزشی هستم. من دقیقاً همانی هستم که دیمیتری کارامازوف گفت:
[آقایان! همگی ما بی‌رحمیم و هیولاییم!
همه را به گریه وا می‌داریم!
مادر ها و بچه های توی بغلشان را.
ولی من از همه _این نکته را خوب به خاطر داشته باشید_ من از همه پست تر و فرومایه ترم.
باشد! هر روز به سینه‌ام می‌کوفتم، به خودم قول می‌دادم خودم را تنبیه کنم. و هر روز باز همان کار های زشت را انجام می‌دادم.
حالا می‌فهمم که برای آدم هایی مثل من ضربه‌ای لازم است.
ضربه سرنوشت!
تا در دام گرفتار شوند و با نیرویی بالاتر از خودشان از پا در آیند.
هرگز، هرگز به تنهایی از جا برنخواهم خاست.
ولی رعد غریده است!]
ولی به هر حال آن نامه حال مرا زیر و رو کرد و از عرش به فرش کشاند. یا شاید هم بالعکس. درست نمی‌دانم. می‌گویند در درگاه خدا خواری و حقارت را خوب از آدم می‌خرند.
روز بعدش که می‌شود روز سوم‌ اعتکاف، نوشته‌ام "به نام غفار"
انگار تازه در مقام طلب عفو و بخشش برآمده بودم و غفار بودنش را واسطه کرده بودم.
روز چهارم و بعد از خروج از مسجد و رسیدن به خانه هم نوشته‌ام "به نام رب"
ظاهراً خودم را سپرده‌ام دست خودش که پروردگار است و کارش رویش و رشد و پرورش.
روز بعد از اعتکاف هم نوشته‌ام "به نام خدای بزرگ‌تر از پوچی ها"
ظاهراً حالا که برگشته بودم به اتاقِ خراب شده‌ام و با خودم و شیطان ها و ترس ها و رنج هایم تنها شدم، دوباره مواجه شده بودم با همان پوچی ها و تاریکی ها و سیاهی ها و این بار نمی‌خواسته‌ام نوری را که یافته‌ام رها کنم و گرخیده بودم و عاجزانه چنگ زده‌ام به همان نور و به خودش پناه برده‌ام.
و روز بعد و بعدترش هیچ خبری نیست.
تا اینکه سه روز بعد نوشته‌ام "به نام خدای از هم پاشیده ها" (البته من نوشته‌ام به نام خدای پشک خورده ها ولی شما بخوانید از هم پاشیده ها)
و در یکی دو خط باختم را اعلام کرده‌ام و همین جا هم قصه این دفتر تمام می‌شود.
حالا چرا این اتفاق افتاد و اصولاً چرا جرقه ها خاموش می‌شوند؟ صفایی حائری برای آن هم جواب دارد. توی فصل عمل و بحران های عمل از بحران ها می‌گوید. از بحران انتخاب و بحران فراغت و فرصت های زیاد و بحران بی‌حاصلی و بن‌بست و بحران شکست و بحران غرور و غفلت و بحران چشم پوشی از هدف و بحران شتاب و بدعت.
خیال می‌کنم درباره من هم این هشت بحران دست به دست هم دادند.
و چقدر قشنگ می‌نویسی علی صفایی حائری!
چقدر قشنگ آیه آیه‌ی قرآن و حدیث به حدیثِ اهل بیت را کلمه شیرین می‌کنی و جاری می‌کنی بر دلم!
درست است که جرقه خاموش شد، ولی نمی‌توانم بگویم نامه ها چیزی کم داشتند.
انگار درست خطاب به خودم بودند و لحظه به لحظه احوالات خودم...
آن هم درست در زمان مناسب...
شاید دست خدا بود.
جرقه خاموش شد ولی نمی‌توانم بگویم فهمی که یافتم و درکی که بهش رسیدم فراموش شد.
که از آن به بعد اگر تاریکی‌ای هم بود با علم و با واقف بودن بر این درک بود.
جرقه خاموش شد ولی نمی‌توانم بگویم هر بار که غمی بر دلم نشسته و به باختی رسیده‌ام حساب و کتاب نکرده‌ام و به رخ خودم نکشیده‌ام که مگر ارزش تو در این هاست؟
جرقه خاموش شد ولی نمی‌توانم بگویم در تاریک ترین روز ها و بدترین احوالاتم و در لبه پرتگاه بار ها از خودم همان سوال های صفایی حائری را نپرسیده‌ام:
[می‌خواهی مثل بزغاله ها زندگی کنی؟ مثل گنجشک ها بمیری؟ می‌خواهی در این زندگی، مثل سگ ولگرد و بوف کور، با رنج ها و کابوس ها به دیدار مرگ بروی؟ چه طور می‌توانی شب های روشن و روز های سازنده نداشته باشی؟]
جرقه خاموش شد، ولی رد خدا را، هرچقدر هم کمرنگ دیگر از توی حوادث و رنج ها گم نکردم...
یک چیز دیگر نامه ها را هم خیلی دوست داشتم. آن هم سطح توقع صفایی حائری بود. مثلاً همین نامه محمد خطاب به پسر شانزده ساله‌اش بود که درست هم سن خودم بود!
من پیش از این، این سطح توقع نسبت به یک آدم شانزده ساله را از کسی ندیده بودم. این مطالعات و این راه ها و این بینش ها...
ظاهراً قاعده این است که نوجوان بیکار باشد و عیاش و خوش گذران و جز تفریح دغدغه‌ای نداشته باشد.
ولی سطح توقع آقای صفایی حائری را دوست داشتم. نشانم داد می‌توانستم ارزش بیشتری داشته باشم.
چون که توقع ها به نسبت علم ها حساب می‌شوند نه سن و سال.
آن مسئله‌ای که توی سن مطرح است هم همین است که آدم نمی‌داند اشتباه می‌کند.
ولی من گاهی می‌دانم و عمل نمی‌کنم...
گاهی می‌دانم بد است و بد می‌کنم...
و شاید برای همین هم سزاوار عذاب باشم.
که سوره بقره می‌گوید:
((وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰ أَشَدِّ الْعَذَابِ))؛ و در روز قیامت که نهفته ها آشکار می‌شود، آدمی که تا این مرحله از میثاق آمده و سپس کفر ورزیده و چشم پوشیده، ((يُرَدُّونَ))؛ بازگردانده می‌شود، ((إِلَىٰ أَشَدِّ الْعَذَابِ))؛ و این بازگشت به سوی شدیدترین رنج هاست؛ چون شدیدترین بینات و شدیدترین کفر ها و چشم پوشی ها را داشته است.
        
                "بگذار قاضی‌تان بیاید قضاوتم کند، بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد می‌زند: ساکت باشید، جناب افسر سابق! من هم سرش داد می‌زنم: مگر تو کی هستی که مجبور باشم اطاعت کنم؟ چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!
ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه چیز مُرده، هرجا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛"

باز هم داستایوفسکی و این آدم های مطرودِ گوشه گیرِ به انزوا کشیده شده‌...
این آدم های عصیان زده... و تنها...
و خود ویرانگر... و خود ویرانگر...
معمولاً با داستان های عاشقانه ارتباط نمی‌گیرم. "قمارباز" داستایوفسکی اولین داستان عاشقانه‌ای بود که توانستم دوستش داشته باشم. حالا هم نازنین...
درباره داستان همینقدر بگویم که خود داستایوفسکی گفت. مردی را تصور کنید که ایستاده روبروی پیکرِ بی‌جانِ زن جوانِ خودکشی کرده‌اش و حالا حیرت زده، دیوانه‌وار و جنون آمیز با خود حرف می‌زند و خودش را به محاکمه می‌کشاند...
مردی که منتظر است تا صبح بشود و تابوت و پارچه های سفیدِ مسخره را بیاورند و تنها آدمی که برای خودش دست و پا کرده بوده را ببرند...
یک جای کتاب بدجوری غم‌انگیز بود.
می‌گفت "بدبختی اینجاست که من آدم خیالپرداری‌ام. همه‌اش خیال می‌کردم که او می‌تواند کمی بیشتر هم صبر کند..."
کامو جایی نوشته مردم از انگیزه های شما و از صداقت شما و اهمیت رنج‌هایتان جز با مرگ شما متقاعد نمی‌شوند. تا وقتی که زنده‌اید، صداقت شما درباره شدت رنجتان برایشان مشکوک است.
ویژگی حیرت انگیز و دوست داشتنی داستایوفسکی این است که یک جوری می‌کشاندت تا اعماق روح و درد و رنج ها و عمیق‌ترین زخم های آدم ها که پایان داستان هم‌زمان هم برای قاتل اشک می‌ریزی و هم برای مقتول!
و چقدر دوست داشتنی هستی آقای داستایوفسکی!
چقدر آدم های داستان هایت رنج دیده و عذاب کشیده و مظلوم‌اند...
طوری که آدم دلش می‌خواهد با دست اشک های پست‌ترینِ آدم های دنیایت را پاک کند...

و دوباره، مثل همیشه:
آخ...آقای داستایوفسکی عزیز...
آخه چرا؟

پی نوشت: این کتاب را یک نفس بخوانید.
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

فعالیت‌ها